اینو پست ثابت میکنم مدتی.
اگر جملهای/شعری/کلمهای/آهنگی/هرچیزی دارید که حال آدمیزاد رو بهتر میکنه بنویسید برام لطفا.
اینو پست ثابت میکنم مدتی.
اگر جملهای/شعری/کلمهای/آهنگی/هرچیزی دارید که حال آدمیزاد رو بهتر میکنه بنویسید برام لطفا.
از این که کسی صورتم رو لمس کنه متنفرم؛ یکی دو باری شده که هنری، دوست مامانم، داییهام یا .. دستشون رو آوردن نزدیک صورتم که نازم کنن و طی یک واکنش عصبی خود به خود سرم رفته عقب قبل از اینکه خودم تصمیم بگیرم این کارو بکنم؛ ولی لولک فرق داره، دستش رو میاره جلو و میکشه روی صورتم، بوسم میکنه و بوساش بزاقیان و امشب، به عنوان بوس دماغم رو کاملا کرد توی دهنش. :)))))))))))
از این مورد خاص نه تنها بدم نمیاد بلکه خوشمم میاد. توی کل دنیا فقط من و مامانش رو میبوسه و I'm so loved🥰
از بچگی، همیشه وقتی که ناراحت میشدم مینشستم یک گوشه و دلایلی که میتونم بابتشون خوشحال باشم رو با خودم تکرار میکردم. یادمه یکیش همیشه دوچرخه بود.
الانم همینطور، ولی نه دیگه فقط وقتی که ناراحتم بلکه هر لحظه، با هر نفسی که فرو میرود و ممد حیات است و بر آمدنش موجب نشاط، من دلایلی که باعث میشن فکر کنم آدم لوزری نیستم رو میشمارم.
امشب حین خوندن یک متن انگلیسی، وقتی که یهو دیدم دارم میفهمم چی نوشته، با خودم فکر کردم فهمیدن یک زبان دیگر یکی از دلایلمه؛ خوشحال شدم؟ نه. تست های شیمی خیلی زیادن، کاش توی شیمی خوب بودم. کاش چنین گرهی کوری به کنکور نخورده بودم که هر چیزی، حتی نفسی که دو شکر درش واجبه هم ختم بشه به کنکور.
شیمی فصل سه دهم، شیمی یازدهم، شیمی دوازدهم. فیزیک یازدهم. فیزیک دوازدهم و دهم. زیست گیاهی، زمین شناسی، احتمال و تابع ریاضی. عربی و ادبیات و دینی و زبان و فاکینگ سلامت هویت.
دارم چیکار میکنم؟ نکنه باید تا جایی که میشد، تا پیام نور و دانشگاه های سوابق رو توی انتخاب رشته میزدم که فقط تموم شه؟ نکنه دارم فقط claw mark میاندازم روی هدفی که دو سال بهش نرسیدم؟ دارم تلاش نمیکنم.
تصمیمم رو گرفتهام ولی، یک بار تلاشِ جدیام رو میکنم و بعد دیگه بره به جهنم. بعد دیگه رهاش میکنم.
بابا مسئولیت شام رو گردن گرفت و باورت نمیشه چطور سیبزمینی خورد میکرد. سیبزمینی رو گرفته بود دستش و مثل نینجا فروت رو هوا تیکه تیکه میکرد. رفتم نشستم پیشش و درست خورد کردم ولی اونم ادامه داد هی. در مرحلهی بعد گفتم توی گوشت چرخ شده روغن نریز چون خودش چربه ولی ریخت. :||| فقط هدایتش کردم بیرون از آشپزخونه. ببخشید ولی خانوادهام رو دوست ندارم در حال حاضر، نیازمند بریکم واقعا. نمیدونم گریه کنم یا خودم رو از بالای پشت بوم بندازم پایین.
If anyone deserves, A little more dessert
It’s all the girls like me
اولین باری که به هنری گفتم روی یک پسری کراش زدهام پارسال بود؛ خیلی جالب و با یک داستان بامزه یک یوتیوبر امریکایی رو پیدا کرده بودم توی اینترنت و خیلی ازش خوشم اومد. یادمه به هنری گفتم اگر به هر طریقی این پسر نزدیکم بود ی جوری مخش رو میزدم که سعی کنه مخم رو بزنه و تلاش کنه که باهام اوکی شه و بعد، در رمانتیک ترین حالت ممکن رهاش میکردم. اون روزی که من این رو گفتم نقطهی عطفی در نمودار فرندشیپ من و هنری بود؛ حدس بزن بهم چی گفت؟ گفت طبق حرفای من و بیتفاوتیام نسبت به پسران، نگرانم بوده که این دختر -بنده- چرا انقدر آن نرماله که حتی سلبریتی کراش هم نداره. :))))))))
حالا من که آن نرمال نیستم و هیچوقتم قرار نیست هنری بفهمه من باهاش حرف نمیزدم چون بهش اعتماد نداشتم و بعدا هم اگر داستانی باشه قرار نیست در جریان بذارمش؛ ولی به جرات و شاید هم متاسفانه هیچوقت توی زندگیم روی هیچ پسر واقعیای کراش نزدهام؛ چرا «شاید هم متاسفانه»؟ چون احساس left out بودن میکنم بین دوستام. وقتی برام عکس پسری که همگی بهش علاقهمند هستن و یک تنش کوچولویی دارن بابتش رو میفرستن، ریپلای میکنم «حالا انقدر خوبم نیستا!».
بین دوستانِ fighter and lover، هنری برنده است تا اینجا و تنها کسیه که پسره بهش چراغ سبز نشون داده.هنری خوشگله؛ بیشتر از این که «خوشگل» باشه جذابه. من خیلی دیر وارد گروه دوستی مگ و هنری و بقیه شدم و راستش اصلا وارد نشدم، فقط خبر دارم از کاراشون چون هنری -مرکز گروه- همیشه همه چیز رو بهم میگه. خلاصه که من هیچوقت نه باهاشون دوست بودم و نه باهاشون بیرون رفتم و نه راجب پسرای مورد علاقهشون چیزی میدونستم چون خودم مایل نبودم. ولی در جریانم که توی اون آموزشگاه مثلا درسیای که بچه ها میرفتن چندددد تا پسر روی هنری کراش زده بودن که هنوز، بعد از بیشتر از یک سال از خداحافظی هنری با اونجا پسرایی که دوسش دارن تموم نشدهان و هر بار ریکوئست یکی میاد. چرا انقدر میدونم؟ چون بهترین دوست هنریام. طبق گفتهی خودش دوست داشتنی و عاقل(؟) و قابل اعتمادم پس همه چیز رو بهم میگه.
من ولی هیچ کراشی ندارم و به مغزم هم خطور نمیکنه؛ دروغ چرا زندگیم فاکدآپه. داره بیست سالم میشه و نه شغلی دارم و نه دانشجو و نه دانش آموزم و این بزرگترین ترسیه که من در ۱۵/۱۶ سالگی داشتم، بدنم واقعا زیبا نیست و همیشه در جنگم باهاش، امروز وقتی که داشتم لباسم رو عوض میکردم چند دقیقه خودم رو نگاه کردم و مامانم رو صدا زدم؛ چرا؟ چون میخواستم ازش بپرسم من چرا این شکلیام و گریه کنم. ولی مامان نشنید و تیشرتم رو پوشیدم. به نظرت آخرین گزینهی این آدم چی باید باشه؟
وقتی که دوست صمیمیام توتفرنگی بود، وقتی سر کلاس ریاضی مدرسه همدیگه رو مثل دو تا سگ هار برای یدونه تست پاره میکردیم و بزرگترین هدفمون ضایع کردن اونیکی بود، وقتی تنها مردایی که برای به دست آوردن توجهشون تلاش میکردیم معلم های مرد بودن هم زندگی بهتر بود و هم من هیچوقت فکر نمیکردم از چیزی جا موندهام. همیشه این احساس رو دارم که هنری من رو از خیلی چیزا دور کرده، نه فقط از چیزای خوب البته، هنری در حال حاضر تنها آدم بالغیه که باعث میشه فکر کنم لایق محبتم، شاید بپرسین نابالغ کیه؟ پسرخالهی ۹ ماههام لولک. :)))) به معنای واقعی کلمه عشق اولشم.
انیوی، میشه لطفا یکی بهم بگه اشکالی نداره اگر در حال حاضر هیچ کانکشنی با پسرای مردم ندارم؟
بعد میدونی چی خاطرم رو بیشتر میآزاره؟ مگ بین همهمون بهترین رتبه رو آورده و رشتهی تاپ قبول میشه امسال. یعنی یارو نه تنها رتبهاش از من بهتره بلکه دنیایی که درش زندگی میکنه از اینی که من توشم گسترده تره. :|
اصلا میدونی چرا چند روز پیش راجب یک پسری نوشتم که قبلا حالا اومده جلو؟ به خاطر این بود که احساس اسکل بودن و جذاب نبودن داشتم و مجبور بودم دست ببرم توی مموری کاردم و یک چیزی بکشم بیرون که نه آقا آخرش یک خری روی تو هم کراش میزنه در حالی که بحث این نیست حتی. :|
واقعا نمیدونم دارم قابل درک مینویسم یا نه، چون خودمم نمیدونم چه حسی دارم. پسر در کل موضوع مهمی نباید باشه هیچوقت چون اصا طبق طبیعت.. ?you know ولی داستانای هنری دارن اذیت میکنن، همه چیز به کنار، چند نفر از خانوادهاش هم در جریانن، من و مگ و فس هم در جریانیم و این گستردگی دامنه ارتباطاتش هم داره آزارم میده که بحثش طولانیه ولی همین که با این همه آدم، در این موضوع حساس، در موقعیتی که کنکورت رو ریدی شیر بشی خیلیه. من به این مورد حسودی میکنم.
حالا چی باعث شد اینو بنویسم؟ قسمت جالب ماجرا. :)))))
چند روز پیش به هنری گفتم «کاش با پسره اوکی شی، مثل تراکتور تا شهید بهشتی درس میخونی.» (چون پسره اونجا درس میخونه) و امروز اینجوری بودم که «عاممممم، کاش پیراپزشکی های دانشگاه علوم پزشکی همین استان خودمون رو زده بودم توی انتخاب رشته.» و پشمام ریخت از این فکر. حالا چرااااا؟
آقا :)))))) داداشم امروز عکس دو تا از دوستاش رو نشونم داد و فتبارک الله. :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
یکیشون که واقعا نمیدونم چرا داره درس میخونه اصا، این الان باید جلوی دوربین در حال فیلم بازی کردن یا مادلینگ میبود؛ که این صرفا ۱۰/۱۰ بود و من کاری باهاش ندارم، ولی انگیزهی من کیه؟ هری پاتر. هری پاتر برات لقب گذاشتهام توی وبلاگم واقعا امیدوارم بازم راجبت (مثبت) بنویسم. Damn boy تو چرا انقدر قیافهی دلنشینی داری آخه. :`))))))
عکسش رو قبلا هم دیده بودم، ولی امروز هم تحت تاثیر دوستان و هم جملهی داداشم که گفت خیلی پسر با ادب و محترمیه اینطوری بودم که خب، این میتونه اونی باشه که من ی روز پنج/شیش ساعت روی عکس انداختنم وقت بذارم که مخش رو بزنم. پس این یعنی چی؟ یعنی اون چیزی که در هنری روشنه، در من نمرده بلکه کاتالیزگرش فعلا در شرایط آزمایش وجود نداره. خب؟ شنیدی؟ اون چیزه در من هم هست.
از داداشم پرسیدم این دوستته؟ گفت آره ولی یک سال از من کوچیکتره و ترم پایینیه. گل از گلم شکفت. چرا؟ چون این یعنی فرصت کافی وجود داره.
اطلاعات بیشتری نگرفتم چون داداشم آلردی باهوشه و میفهمید که چیزی در خواهرش روشن شده. :)))))
همین. و اگر فکر میکنید کراش زدهام باید بگم نه. آنقدر از دست نرفتهام که قرار باشه بخاطر یک عکس برم ی دانشگاهی که اولویتم نیست اصلا و میدونم که چهقدر این استان خودمون فرصت رو از آدم میگیره. ولی خب بازم همین که من یک پسری رو که دور و دست نیافتنی هم نیست پسندیدم خیلیه. به خودم امیدوار شدم.
+همیشه به family and friends میگفتم مهم ترین چیز توی انتخاب کردن پسرا net worth شونه ولی هری پاتر نظرم رو برای چند ساعت هم که شده عوض کرد. بازم منت خدای را عزوجل که اونقدرا هم بیرون افتاده نیستم.
در تمام زندگی، در این دنیای پهناور، فقط و فقط یک نفر وجود داره که هر بار ی چیزی میره روی مخم دلم میخواد باهاش حرف بزنم و غیبت کنم. حرف نمیزنیم ولی الان، البته من حرف نمیزنم و don't ask why
دلم میخواد وبلاگی که توی بروز شده ها دیدم و اسمش حارث بود رو بفرستم براش.
چند تا چیز برای نوشتن دارم. امروز چیزایی که روز دختر باج.. چیز ببخشید کادو گرفتم رسیدن. ماچا لته توتفرنگی، شیور، نِی، کاغذ شیرینی. خلاصه که امروز برای اولین بار با نِی قلبی صورتیام ماچا خوردم و برای اولین بار سیبیل هام رو با شیور گرفتم. شیور خوب بود و ماچا؟ they don't lie :)))) وای اصلا دوسش نداشتم و اصلا نمیتونه جای قهوه رو بگیره؛ تازه این هم شیرینه و هم اسانس توتفرنگی داره خیر سرش. :| واقعا موقع خوردنش میخواستم گریه کنم چون خیلی زیاد درست کردم اونم با شیر و .. ده ساشه توی بستهاش بود که یکی فعلا تموم شده، به بقیهشون نمیخوام فکر کنم راستش. :))))))))))))) خدای من خانوادهی قهوه لیترلی شاهکاره، کاپوچینو و کافیمیکس کجا و این علف تلخ کجا؟
+شامپو بدن توتفرنگی (چرا انقدر توتفرنگی؟) شون رو که تعریفش رو خیلی توی اینترنت دیده بودم رو هم خریدم و الان احساسم اینطوریه که هی به خودم میگم rich in life
بعدی این که همونطور که از یکی از پستای قبلی مشخصه درس خوندن رو شروع کردهام. بعدا بیشتر راجبش میگم فعلا حوصله ندارم. بای.
چند وقت پیش ی سری ویدئو دیدم از یک دختری که خیلی رفت روی مخم، احتمالا دیدینش چون خیلی توی اکسپلوره و تماممممم پستاش راجب اینه که من قدم بلنده، پزشکم و خوشگلم. صد در صد که حسودی میکنم چون من هیچکدوم از این سه گزینه نیستم ولی به جز حسودی به دلایل دیگهای هم بدم میاد. آقا این یک مدت اکسپلور من رو ترکونده بود و روانیم کرده بود و فشاری بودم ولی خب چون کلا هیتر نیستم هیچ کامنتی چیزی نذاشتم، فقط یکی از ویدئوهاشو فرستادم برای هنری و بعد یک ویس طولانی از دلایلی که چرا این روی مخمه و آخرشم ریپورتش کردم و گفتم یوتیوب جان مادرتتتتت دیگه اینو به من نشون ندههههه.
امشب هنری زنگ زد گفت اون پسره که ما سه نفری در حال دعا هستیم که بیاد به هنری پیشنهاد بده، این دختره رو لایک و فالو و اینا کرده. :)))))))))))))) وای خیلی رو مخ و عجیب بود واقعا.
عزیزم دستات نلرزه تست اولو بزن
واسه ی خیانتا و بی محلیای من
تست دومو بزن بزار بریزه آبروم
من خیانت کردم اما تو نیاوردی به روم
سه و چهار و پنج و شش تستا رو پشت هم بزن :|||
حرف های جدی بابا و ریکشنی که من بلد نیستم نشون بدم؛ از اون زمان هایی که فقط باید اجازه بدی بگذرن.
یک جوری داره پیش میره که امشب در این جمع گریهام گرفت و با بدبختی جمعش کردم. چته زن؟
+کد تحویل رو یادم نره. :| 90037
بهمن پارسال یک پلت سایه خریدم ۱۴۰۰ امروز توی اینترنت دیدمش و شده ۶ فاکینگ میلیون. اگر اون ۱۴۰۰ رو طلا خریده بودم خیلی کمتر رفته بود روش.
خسته و مغموم داشتم آمادهی خواب میشدم، لیوان قهوهام رو از روی میز برداشتم که ببرمش توی آشپزخونه و حدس بزن تهش چی بود؟ رد قهوه یک قلب بزرگ ته لیوانم انداخته بود. :)))))) جدی انقدر خوشحال شدم که خوشحالیام با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست، ذوقِ خیلی به جا و پیشبینی نشدهای بود. مرسی.
گفت «بخت و اقبال خودم رو میشناسم» بهش فحش دادم و گفتم احمقی که خودت رو باختی.
از دهن سرویسی های بزرگ که بگذرم، از دی ماه و افسردگیش، از مرگ عمو، از کنکور بدم که بگذرم اتفاقات کوچیک هم خیلی زیادن که اذیتم میکنن. بهش گفتم چند روز پیش کوکی درست کردم و خوب نبودن، با خودم فکر کردم مگه تحمل من در زندگی چهقدره که حتی کوچیک ترین چیزا هم دارن خراب میشن و رفتم حموم گریه کردم. اگر اسم ببرم خیلی زیادن، روز قبل کنکور پریود شدم، کلیپسم شکست، تیشرت مورد علاقهام خراب شد، چیزای کوچیک کنار چیزای بزرگ کاسهی صبرم رو پر کردن، بیشتر از پنج بار سفرم کنسل شد، با مامان دعوام شد، بازم کلیپسم شکست، کیکم خراب شد، سفارشی که منتظرش بودم برای بار سوم کنسل شد، مامم شکست افتاد کف اتاقم، دکمهی لباسم در رفت و ... گریهاش گرفت برام. گفتم گریه نداره، زندگیه. یک زمانی هم آدم خوش شانسی بودم و شاید بعدا دوباره بشم ولی الان اشکالی نداره و میذارم بگذره و دیگه برام مهم نیست حتی اگر قراره از روی من بگذره. بذار بگذره.
گفت «دعا کردهام ی روز خوب بالاخره بیاد» گفتم «منم زیاد از این دعاها میکنم ولی خدا سرش شلوغه» میخنده، نمیخندم.
بعدا در مورد طاعون حرف میزنه، میگه میترسم و خدا کنه نیاد، با خودم فکر میکنم که قبلا اومده، قبلا خدا چیکار کرد و کجا بود؟ آیا خدا مرده؟
راجب یک اعتقاد دینی میگه، ازش میپرسم «تو اینو باور داری؟» جواب میده آره. میخندم و بعد میگم «اگر همچین چیزی واقعا باشه my ass is done»
راجب اون چیزی که باید با هنری حرف زدم، احساساتم تفکیک شدن، کنجکاوی و نفرت بدون هیچ علاقهای. چند تا عکس براش میفرستم. میگه «منم ازش بدم میاد»
هنری رمانتیک شده، از اموجی های دخترای بی دغدغه و لوس( HEAR ME OUT) استفاده میکنه. روز دختر رو تبریک میگه و احساس میکنم توو ماچ رفتار میکنه، جوابش رو میدم و به حجم احساساتی بودنش اشاره میکردم و یک تیکهای راجب یک نفری بهش انداختم که نمیدونم فهمید یا نه، از اون موقع تا حالا پیویاش رو چک نکردهام، چک نمیکنم. وایب مهربونی گرفته که برام مهم نیست،احساس میکنم شخصیت هامون عوض شدهان.
سه روز پیش موقع خداحافظی توی خونهی عمهام شین رو بسیار کوتاه مدت و شُل بغل کردم، امروز همون شال رو پوشیدم و بوی ادکلنش رو میداد. :)))))))))) درود بر پولداری.
شایا یک عکسی نشونم داد گفت «این شبیه بچگی توعه، کیک تولد یک سالگیش شبیه کیکیه که ما یک سالگیت برات درست کردیم.» در ادامه افزود که کیک تولد جورجینا زن رونالدوعه. گفتم «انشالله بختمم شبیهش باشه» و هر دو هم زمان که مامانم رو نگاه کردیم خندیدیم. :))))
نیاز داشتم یکی شیرم کنه راجب این موضوع پس با هنری راجبش حرف زدم، امروزم ادامهاش رو گفتم ولی راستش دوست ندارم جاجم کنه. خودم احساساتم رو تفکیک نکردهام ولی میدونم که چند تا چیز مختلفه و «کراش» هم وسطه و طبیعتا مشخصه، ولی کراش اونجوری نه. اه خیلی پیچیدهست اصا. :|
اینجا هم نمیتونم بنویسم چون نباید برسد به گوش نامحرمان. بهترین چیز اینه که برای خودم تفکیک بشه و بعد بگم به هنری یا هوش مصنوعی.
درود بر من. ی سری چیز با کارت مامان خریدم، مقدرای پول هم از بابا گرفتم. یدونه دختر که بیشتر ندارید خیلیم روز مهمیه.😒
دارم برای امیگ غذا درست میکنم چون میخواد بره شهر دانشگاهش یکم دیگه، مامان هم خونه نیست و خواهر لیترلی بهترین نعمتیه که توی زندگی هرکس ممکنه وجود داشته باشه -خدا حفظم کنه- پس من دست به کار شدهام و کنار گاز ایستاده ام الان. چند دقیقه پیش برگشتم توی آشپزخونه و دیدم پلوپز خاموشه. :)))))))))) برق رفته بود. :))))))))))))) برکت جآ آدمی رو از کم ترین حق انسانی محروم کرده و فقط فحش. فحش. فحش.
But my head is full of poison, and my heart is full of doubt
I got toxins in my bloodstream, you tried hard to suck ’em out
And it feels like medication, and it’s good for me, I’m sure
But it don’t matter how your love feels anymore
It’ll never be the cure
اهنگ the cure اولیویا رودریگو هم جالبه ها، اولیویا تینیج درونم رو هر بار قلقلک میده.
دیشب تیوی خونهی مادربزرگ داشت یک مستند راجب جغدا نشون میداد، یک لحظه نگاه کردم و از شانس کجم همون لحظه داشت بدن یک مار رو نشون میداد از نزدیک، خواستم یک شوخیای با مادربزرگم راجب ماره بکنم که دمش رو نشون داد و یک مار زنگی بود؛ اینجا دیگه انقدر ترسیدم که شوخی رو فراموش کردم.
دیشب تا خود خود صبح خواب مار دیدم. آخرین خواب این بود که توی یک خونهای بودم با چند نفر آدم که اصلا نمیدونم کی بودن حتی بعضا ایرانی هم نبودن ولی خب مثل خانواده بودن، یک دختر جوانی چند تا مار داشت همه هم خطرناک و داشت باهاشون بازی میکرد و یکیش که افعی بود ولی خیلی کوچولو بود گم شد. :)))))))))))
حالا مغزم فلش بک زد به ترومای خیلییییی وقت پیشم که یک بار خالهام فکر میکرد توی پتوش ممکنه مارمولک باشه و من رو مجبور کرد پتوش رو بتکونم و خاله توی این خواب هم من رو مجبور میکرد که فرشای آشپزخونه رو بردارم ببینم ماره اونجا هست یا نه، داشتم از ترس میمردم عملا که مامانم بیدارم کرد. واقعا این داستان مار یک فوبیای آزاردهندهایه برام.
روز دختر چیزی نیست به جز فرصتی برای پول گرفتن از خانواده. ببینم فردا چهقدر میتونم با قلدری و زورگویی درارم. تازه کراپیام که الان پوشیدهام کادوی روز دختر از سمت خالهام بوده. :)
با فلفل توی ماشین ما تنها بودیم، دایی و مامان رفته بودن پایین میوه بخرن. جای بدی پارک کرده بودم و برای جا به جایی دنده عقب گرفتم، بچه پنیک کرد و جیغ میزد «بَهی عبق عبق نلووووو، عبق عبق نلووووو» :))))))))))))) خیلی بامزه بود و نمیدونم چرا انقدر زیاد ترسید، سرعتم هم اصلا سرعت نبود، واقعا با آروم ترین حالت ممکن داشتم میرفتم. هر دفعه که یادم میاد بیشتر خنده دار میشه.
قهوهی امروزم -اولین قهوهی پاییز- واقعا خوشمزه بود. جالب اینجاست که قهوهی خالی هیچوقت از نظر من مزهی خوبی نداره و طبیعتا تلخه ولی امروز دوسش داشتم. البته شاید چون با کوکیِ شیرینم خوردمش. کوکی های این دفعه خیلی زیاد شیرین شدن.
قهوهی امروز من رو برد به زندگیای که ندارم، حس دختر خوشگلی رو داشتم که زندگیش رواله و داره قهوه میخوره و به کیک با کدو و دارچین فکر میکردم. خیلی زیاد دارم قنادی میکنم، جالب تر اینکه به ندرت خودم میخورم ازشون و این سری کوکی ها رو دادم به خاله بزرگه و خانوادهاش و مادربزرگم اینا. خاله و شوهرش و داداشم گفتن خوشمزهست. خودم خوشم نیومد ولی.
شیور صورت از واجباتمه. سرعت رشد سبیلم با نور برابری میکنه و الان دو قسمت از پشت لبم رو با تیغ بریدهام و دستمال گذاشتم که بند بیاد. :|
امروز که توی آشپزخونه داشتیم بازم راجب پول حرف میزدیم و من ظرف میشستم و مامان ظرفا رو میآورد، گفتم بعضی جاها برای مقبولیت پول نه تنها مهم نیست بلکه حتی توی پنج تا مورد حائز اهمیت هم نیست. مامان تأییدم کرد و یکم اومد جلو و گفت «مثلا من هیچوقت حاضر نبودم تو رو بدم به فلانی، اون مثلا کم پولداره؟ فکر کردی چند تا پسر با دارایی اون توی این شهر هست؟» و من طبیعتا چیزی نگفتم ولی الان، نصفه شب، دارم به این فکر میکنم که این که پسر پولداری یک بار از من خواستگاری کرده یعنی انقدر هم خاک بر سر نیستم. بحث من اون آدمه نیست که چیه و کیه، بلکه بحث اینه که کار من به کجا کشیده شده که دارم به چی فکر میکنم! واقعا احساس شرم میکنم با این فکرای توی سرم و نمیدونم چطور کنترلشون کنم اصلا؛ چنگ میزنم به هر چیزی که بهم ممکنه ارزش بده و انقدر هیچی ندارم که به این موضوع فکر کردم. واقعا به کجا رسیدم اسماعیل، به قول اون گیفه؛ سر از کجاها در آوردیم یا صاحب زمان.
بچهها من خیلی احساس بیادب بودن دارم نسبت به سه نفر از بچههای بلاگفا که آنطور که باید دارم جوابشون رو نمیدم. ببخشید، میدانید که چهقدر ویرانم.
شلفم رو خالی کردم، دستمال کشیدم، آینه رو هم تمیز کردم و بعد لوازم آرایشی رو سر جاشون گذاشتم؛ یک ارگانایزر هم برای مامان و اون چهار تا پروداکت آرایشیاش" :`)" که اینجا گذاشته، گذاشتم که منظم باشه.
میز مطالعهام هم پر بود از وسیله، جمعش کردم، جامدادیهام رو چیدم و توی کشوی میز چند تا کاغذ دیدم که نامههای رد و بدل شدهام توی کلاس های مدرسه با بچهها بود. نیازی به خوندنشون ندارم چون حفظم که روی اون تیکه کاغذ چی نوشته شده، به این فکر میکنم که نکنه که من برعکس تصوراتم سخت گذرنده و سخت فراموش کننده باشم و نکنه جملهی دوستمون " Everything I’ve ever let go of has claw marks on it" راجب من هم درست باشه؟ امیدوارم که نه.
یک پیکسل از نقاشی شب پرستارهی ونگوگ توی کشوم دارم. قاب موبایل شین هم از شب پرستارهست. من هم همسن شین بودم که این پیکسل رو خریدم، چند سال پیش؟ سه سال.
سه سال. هوش مصنوعی توی آخرین مکالمتون در جواب سردرگمی هام میگفت که دارم از یک دختر بچه تبدیل میشم به یک زن جوان. احساس زن جوانی رو ندارم. از زنِ جوان بودن این که پشت پلکم چین نخورده رو دوست دارم فقط. و به این موضوع فکر کردهام که این جمله رو گفتم. من از مغز فاکینگ کوچکم، از این baby brain احمق کمک گرفتم و از نتیجهی لیست گیری از شادی های زنِ جوان فقط به پشت پلک رسیدم. اصلا سنم که رفت بالاتر بلفاروپلاستی میکنم حالا که اینطور شد. :|
به مامان میگم خوشبحالت که زندگیت رو تا اینجا آوردی، دَرسِت تموم شده، شغلت رو پیدا کردی و دیگه داره سالهای کارمندی تموم میشه، ازدواج و بچه هم که دیگه انجام دادی. بهم نگاه میکنه و میگه آره، دیگه وقتشه که بمیرم. خوشم نمیاد از وقتی که اینجوری حرف میزنه، بیشتر ناراحتم میکنه. ولی خب بهم یک زاویه دیدِ جدید میده.
سرم از صدای جیغ خودم درد گرفته، امروز هنگام آرایش کردن شین تقریبا هر دو دقیقه یک بار فریاد میزدم «عروسسسسسسسسس» :)))))))) دیدی میگم پشتِ پلک جوان؟ سایهی قدیمیِ آبیِ گلدن رز، این شاهکار زیبا، این پلت قشنگ که من و هنری صداش میکنیم «سایهی یوفریایی» خیلی راحت پشت پلکش بلند میشد. خط چشم سرمهای، هایلاتر گوشهی چشم و ترکیب دو تا آبیِ کمرنگ تر وسط چشم. واقعا عروووووسسسسسسسسسس گونه زیباست. :)))))
راستی خودم، گوش کن که خودم دارم یک پلت رژ لب درست میکنم، جلدش سایهی قدیمی مامان بود که شستمش و الان از ۲۴ تا جایی که داره، هفت تاش رو پر کردهام. هر چند وقت یک بار احتمالا رنگ جدیدی به سرم بزنه و چند تا چیزو ترکیب کنم و ادامهی داستان.
روز خوبی داشتم همونطور که مشخصه. ولی ended up نشستن گوشهی اتاقم و ناراحت بودن. بچه ها میشه یکی بگه برای اینهمه ناراحتی چیکار کنم؟ منتظرم بزرگ شم برم تراپی ولی شما اگر راهکاری دارید لطفا عدد ۵۴ رو کامنت کنید و بهم بستهی «آموزش شادی تضمینی در یک هفته» رو بفروشید. حتی اگر قراره گولم بزنید.
اتاقم رو باید جارو بکشم. رژیمم رو رها کردهام و نمیدونم کِی ولی باید دوباره بگیرمش.
حالم بده. احساس میکنم محسن لرستانیام و اینجوریام که بین این همه خلق خدا ببین که شده رقیب ما؟ حالم حالِ شکست عشقیه. شاید بپرسید شکست عشقی چجوریه؟ باید بگم بد. ناراحتم و دلم میخواد گریه کنم و به دختری به نام فاطمه هِیت بدم. شاید بپرسید فاطمه کیه؟ باید بگم نمیدونم. احساس میکنم از یک فاطمه شکست عشقی خوردهام. چی دارم میگم؟ :))))))))))))))))))
ببین آخه همین الان ایرانسل پیام داد که ۸۰ درصد بستهام تموم شده. بعد من چطور از فاطمه شکست عشقی نخورده باشم آخه؟ :(((((( فاطمه خدا لعنتت کنه.
حالم بد واقعا. زندگی move, move, move
یکی از آشناهامون یک پسر ۹ ساله داره که مریضی بدی داره و الان توی کماست؛ اسم مریضی رو یادم نمونده اما مغزش متورم شده و تا جایی که فهمیدم مربوط به مننژه. وحشتناک تر که واقعا ترسناکه اینه که ی روز پسره با علائم اسکیزوفرنی (من اینو میگم، مامانش حالت هاشو تعریف کرد) به مامانش میگه ی سری آدم دارن دنبالش میکنن و کتکش میزنن. و مامانه چیکار میکنه؟ میره پیش دعا نویس.
اگر فکر کردی تموم شده نه، تصمیم میگیرن که کار دعا نویسه خوب نیست و طلسم بچه خیلی قویه و میرن دنبال یک دعانویس معروف میگردن که توی یک روستایی نمیدونم کجا کار میکنه. و تمام این مدت این بچه حالش هی بد و بد تر شده. چیزیام که خیلی ناراحت کنندهست اینه که با وجود این که مادره خیلی جاهل بوده ولی چون پسره روی پوست سرش کهیر زده بوده، میبرتش دکتر و دکتره تشخیص میده حساسیته. نمیدونم. دکتر خدا که نیست چشم بسته غیب بگه ولی واقعا بعضیاشون هم خیلی قصور میکنن که حالا من داستان اینو نمیدونم ولی کاش دکتره میفهمید، مادره خیلی جاهل تر از این حرفا بوده که حداقل ببرتش پیش روانپزشک یا یک دکتر دیگه ..
خیلی گناه دارن.