امروز که توی آشپزخونه داشتیم بازم راجب پول حرف میزدیم و من ظرف میشستم و مامان ظرفا رو میآورد، گفتم بعضی جاها برای مقبولیت پول نه تنها مهم نیست بلکه حتی توی پنج تا مورد حائز اهمیت هم نیست. مامان تأییدم کرد و یکم اومد جلو و گفت «مثلا من هیچوقت حاضر نبودم تو رو بدم به فلانی، اون مثلا کم پولداره؟ فکر کردی چند تا پسر با دارایی اون توی این شهر هست؟» و من طبیعتا چیزی نگفتم ولی الان، نصفه شب، دارم به این فکر میکنم که این که پسر پولداری یک بار از من خواستگاری کرده یعنی انقدر هم خاک بر سر نیستم. بحث من اون آدمه نیست که چیه و کیه، بلکه بحث اینه که کار من به کجا کشیده شده که دارم به چی فکر میکنم! واقعا احساس شرم میکنم با این فکرای توی سرم و نمیدونم چطور کنترلشون کنم اصلا؛ چنگ میزنم به هر چیزی که بهم ممکنه ارزش بده و انقدر هیچی ندارم که به این موضوع فکر کردم. واقعا به کجا رسیدم اسماعیل، به قول اون گیفه؛ سر از کجاها در آوردیم یا صاحب زمان.
+ [ شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 2:19 ] [ Her ]
|