درسای مدرسه اینجورین که تو رو از علاقه ی زندگیت و تنها افتخاری که داریش و با عشق کسبش کردی دور میکنن و باعث میشن ازش بدت بیاد.
دلم میخواد بخوابم و دیگه هیچوقت درس نخونم، پنج تا از امتحان هام رو دادم و هیچ ایدهای، تاکید میکنم «هیچ ایدهای» ندارم که وضعیتم چجوریه. دو تا امتحان اول و سوم رو چک کردم، برای دومی و چهارمی پاسخنامه انقدر دیر اومد که دیگه درگیر امتحان بعدی شده بودم و برای این یکی جرات نداشتم.
پسفردا امتحان زبان دارم و تا الان براش نخوندم، دلم هم نمیخواد بخونم و بیدار بمونم، در واقع دلم «هیچی» نمیخواد.
خاله و زندایی و مام بزرگ و نینی ها رفتن پیش خاله پری، وضعیت ازدواج پری از وضعیت کنکور من بلاتکلیف تره. ناراحتم از چیزایی که کنکور ازم گرفته، اگر وقتم آزاد بود میرفتم که پسرخالهی هفت ماههام -لولک- رو بگیرم و مراقب باشم پسردایی دو و خورده ای ساله ام -فلفل- بلایی سرش نیاره وگرنه کمک اینا که نه، مرسی.
فقط احساس کردم زندگی داره بهم انگشت وسط نشون میده وگرنه دلم نمیخواست که برم، اگر گوشی داشتم و اینترنت و یوتیوب و میتونستم بقیه ی تابستون رو توی اتاق داداشم بمونم، کولر رو روشن کنم، در رو ببندم و یوتیوب ببینم دیگه چیزی نمیخواستم واقعا.
انقدر تلاش کردهام و دویدهام که حتی نمیخوام راه برم، حتی نمیخوام تلاش کنم که به چیزای بدیهی هم برسم مثلا این که سبیل هام رو بگیرم، بطری آبم رو بیارم توی اتاق، اتاقم رو مرتب کنم یا هر چیزی.
فقط دلم میخواد دراز بکشم و بگم سگ برینه روی همه چیز و همونطوری که کائنات من رو به بازی گرفته منم بهش پشت کنم.
یک برنامه برای زبان میچینم و بعد بره به جهنم.
فکر کنم بیماری روانی گرفتم :))))
هی میخوام از واقعیت فرار کنم هی میرم تو فکر و خیال، درس خوندنم اصلاااا مفید نیست و عربی که ضعیففففف ترییین درسمه رو بدون سوال حل کردن دارم میرم که واقعا بدم.
عربی رو نمره خوب بگیرم دیگه هیچی نمیخوام. خوندم ولی هیچییی بلد نیسم، اومدم نمونه سوال حل کنم تا نصفه رفتم دیدم وای. وای. وای. :))))))))))))))))))
وای واقعا عربی درس شب امتحانی ای نیست خاک بر سرم. ریدم تو این زندگی.
دارم به این فکر میکنم که جام جهانی بعدی کجام، چه میکنم و دنیا چه شکلیه؟
کاش یک مرد فوتبالیست بودم در اروپا که فردا قراره تو تیم برنده بازی کنه، نه این انسان حقیری که اکنون هستم. :(((
وسط درس خوندن تا آخرش میرم، گریه میکنم و بعد به کتابی که جلوم بازه نگاه میکنم. :(
انقدر بی تمرکزم که اگه درس نخونم خیلی منطقی تره.
خدایا تروخدا رحم کن یکم.
حروم زاده ها وضعیت جنگی اعلام کنید دیگه، هر بار بچه ها میرن دانشگاه و برمیگردن ما از استرس پودر میشیم.
خاک بر سرای احمق.
Don't wanna die but don't wanna live like this
داداشم میگه «توی این مملکت پسر بودن سخته» و راجبش حرف میزنه
ردیف ردیف جمله توی سرم میگذره راجب جنسیت خودم ولی هیچی نمیگم، میخوام به مغزم اجازه بدم چیزهایی که میگه رو سیو کنه.
انگار نیاز دارم بفهمم پسر ها هم خوشبخت نیستن؛ چون آخرین پسری که حرفاش رو راجب جنسیتش شنیدم معتقد بود بزرگ ترین شانسش پسر بودنه و توی هر جمله میخواست تاکید کنه خیلی «برتره» نه حتی برتر از زن ها، بلکه برتر از همه و حتی مرد ها.
درس ها پیر و فرسوده ام کردن مادر، نمیدونم روزا چهطور میگذرن؛ وقتی شروع کردم دوباره توی وبلاگ نوشتم میخواستم همه چیز رو بنویسم ولی حالا نمیدونم چرا نمیتونم بفهمم چه خبره، میخوام ی چیزی برای آیندهام توی نوشته هام بذارم ولی هیچی اینجا نیست.
در مورد درسا، میخونم و میرم امتحان میدم. حس میکنم تلاشی که میکنم شاید داره جواب میده ولی اصلا نمیدونم تلاشم از چه جنسیه، چهطوریه؟ واقعیه؟ خسته و رنجیده ام، شما نمیدونید پدر من چهقدر منطقیه و منطق طبیعتا آدم رو بی احساس میکنه. بابا هیچوقت برای هیچکدوم از شکست های زندگیم سرزنشم نکرده اما هیچوقت هیچوقت بهم حق نداده و براش منطقی نبوده که من «نتونم» کاری رو انجام بدم و توش شکست بخورم ولی الان، این روز ها، براش عجیبه که من دارم ادامه میدم. امروز میگفت حق دارین اگر استرس دارید و تمرکز ندارید. و باورم نمیشد که داره این حرفا رو میزنه. (هرچند معقوله که یک آدم منطقی، منطقی باشه)
من دلم میخواد برای ما هم تعویق بیوفته، نه چون آماده نیستم یا نمیخوام بخونم. چون «نمیدونم» چه خبره، چون فرق بین امتحان خوب و بد، سخت و آسون، تمرکز یا عدم تمرکز رو نمیدونم، نمیدونم همه چیز داره از کجا میاد و فقط نیاز دارم که یکم بفهمم، که یکم به زندگی برگردم.
در کنار همهی اینها، یک فکری توی سرم هست که میگه اگر نتونی درس بخونی چی، اگر یهو این چیزی که سالها فکر کردی مایهی رنجته ولی میدونستی در واقع یک فرصته ازت گرفته بشه چی؟
آیا کار اشتباهی کردم که به ن.آ گفتم من به این حد از ناتوانی نرسیدهام و نمیخوام گیوآپ کنم؟
آیا میرسد روزی که خیالم راحت بشه؟
ما که میخونیم ولی حسم میگه ۹۰ درصد لغو میشه.
استرس داره من رو میبلعه؛ پر از فکر های متفاوتم.
کاش امتحان ما هم لغو میشد که یکم به روال عادی برگردم.
+جنوب ایران چرا انقدر بدبخته؟ اون از هشت سال جنگ قبلی که هنوز شهری مثل خرمشهر کامل بازسازی نشده! اینم از حالا که تا امروز زحمت نکشیده بودن کوچک ترین کاری براشون انجام بدن. اگر تهران بود الان وامصیبتا که تهران قشنگمون و سران کریهالمنظرمون در خطرن.
در یک دنیای دیگری الان دارم به این فکر میکنم که فردا چهطور عکس هایی بندازم که پستشون کنم، چون دوست دختر فوتبالیست موردعلاقه ام هستم.
تازه رفتم عکسای دوست دخترشم دیدم، اصلا بی شباهت نیستیم و تایپشم پس دوبار مبارکه.🤡
کوشته شدیم از استرس، همه چیز عجیبه، هنوز باور نمیکنم دارم میرم امتحان نهایی میدم. نمیدونم چرا تعطیل نکردن خیلی جاها رو!
توی امتحانا تمرکز ندارم. چیز هایی که بلدم و نیاز به وقت گذاشتن دارن رو سرسری رد میکنم و این کار ناخوداگاهه!
توی بیرون ریختن دل و روده ی ادبیات استادم و از این مهارتم امروز کمترین استفاده ی ممکن رو کردم و شایدم بخش زیادش تقصیر گرمای وحشتناک حوزه امتحان بود.
اومدم بیرون متوجه شدم یکی دو تا سوال رو همینجوری، خوب و دقیق جواب دادم ولی بعد دیدم دو تای دیگه رو نه، قسمت فشار آور ماجرا هم اینه که یکیش رو میدونستم که این کوفتی درست و منطقی نیست ولی با خودم گفتم ولش کن.
ولش کن؟؟؟ توی امتحان نهایی ولشششش کنننن؟؟؟
وقتی جنگ میشه میل به بقا در من هزار برابر میشه و حس میکنم اگر بمیرم خیلی چیز خاصی رو از دست خواهم داد. :))))))
ناراحتم برای آدمها. برای اون بدبختی که صدای بمب نمیذاره بخوابه و فردا امتحان ادبیات داره. و دیگر بدبخت ها.
غروبا بعضی وقتا یکم استراحت یوتیوبی میکنم که طولانی نیست، امروز با گوشی بابا توی یوتیوب بودم و چون پشت سرم بود ندید گوشی دستمه و اومد گفت غصه نخور این درس خوندنام میگذره. شرمنده شدم. :)))))
+از درسا ناراحتم. در اسرع وقت میام چصناله میکنم.
با طناب پوسیده ی تعویق امروز رفتم توی چاه، گیج بودم و برای ادبیات برنامه ای نداشتم.
وقتی کسی که طرح عوض شدن کنکور رو ریخت و تصمیمش رو گرفت خودش و تیمش روی هم سوادشون به دیپلم هم نمی رسه باید طبیعی و عادی باشه که مهم ترین درس یک روز و نیم فرجه داشته باشه. اصلااا چیز عجیبی نیست واقعا!
ی برنامه می ریزم و تا ساعت مشخصی میخونم و بقیه اش به جهنم.
چهقدر دلم میسوزه برای کنکوریایی که امروز شهرشون زیر حمله بوده، امروز سر جلسه امتحان هی ی صدا هایی میاومد هی از ترس بدنم تکون میخورد. (محل قرارگیری جمله یا اصطلاح درست برای حالتی که وقتی شوکه میشی یهو یکم از جات میپری.)
نمیدونم این جنگ یعنی چی، تعویق میاد باهاش یا نه ولی من واقعا خستهام و تحمل بلاتکلیفی رو ندارم و اگر تعویق افتاد نمیدونم چهطور خودمو راضی کنم درس بخونم.
نمیدونم این امتحانه رو در نظر میگیرن یا نه ولی اگر نگیرن واقعا عصبی میشم چون خودمو کشتم براش و خوبم دادمش. در حالی که اکثرا بد دادن و میتونه برگ برنده ای باشه.
اومدنی پیاده اومدم چون خانوادهام نمیدونستن کی میام فکر میکردن زنگ میزنم. (گوشی نبرده بودم، گوشی ندارم، مدرسه نبود که بهم تلفن بدن زنگ بزنم. چهطور چنین انتظاری داشتن نمیدونم)
و من متاسفانه یک house daughter هستم که نه جرات دارم تاکسی ای چیزی بگیرم، نه مغزم بهم میگه پول ببر چون شرطی شدم و همیشه با خانواده ام و نه راه میرممممم، این مسافت نه چندان طولانی منو کشتتتت، وقتی اومدم سر کوچه دختر همسایه رو دیدم و وقتی رفتم پیشش تلو خوردم و بهش تنه زدم. :))))))))))))) دوستم نیستیم، بهمم خندید. :))))))) عذر خواهی ام نکردم چون مغرم یاری نمیکرد و یه چرت پرتی گفتم که نمیدونم چی بود.
دختر همسایه توی حوزه ی منه ولی اصلا دوست نیستیم که با همدیگه بیایم و بریم، به شدت هم مشکوک میزنه و هر بار که از ی جای بی ربط و کوچه ی اونوری میاد اینور یک لبخند ملیح داره که مشکوکه و میگه با دوستش اومده.
مامانمم دیشب اول گفت میتونید باهم بیاید و برید ولی بعد پشیمون شد گفت نه خوشم نمیاد صد تا دوست پسر داره تو این مسیر، گفتم خب بهتر یکی ام برای من جور میکنه. گفت نه از اون مدلی، منظورم اینه میان تیکه ای چیزی میندازن.
آیا ما قضاوت میکنیم؟ بله. آیا کار درستیست؟ خیر. آیا فقط این دخترهست و با بقیه کاری نداریم؟ خیر. کلا مکانیسم دفاعی من در برابر ناامیدی جاج کردنه. خدا ببخشه.
کل این چند روزه ذوق داشتم که توت فرنگی رو ببینم و طولانی، محکم و عمیقا همدیگه رو بغل کنیم و به این فکر میکردم چهقدر خوبه که میتونم ببینمش ولی نبود. :((((((((
واقعا غمم گین شد.
بعضی دخترا ساعت هفت صبححححح چهطور انقدر آرایش میکنن، چگونه، به کدامین دلیل و اصلا چرا، نه واقعا چرا؟ مگه موقع امتحانا نباید در بدترین وضعیت ظاهری باشه آدم؟
موقع برگشتن به این فکر میکردم که هنری چهطور امتحانو داده (نه از نگرانی و عشق، از حسادت و رقابت) و به حرفای مهدیس فکر میکردم و مهدیس خانم باورت نمیشه هنری چه پلات تویستی زده.
حسودی که میکنم و قطعا ترجیحم اینه که از من بدتر باشه ولی واقعا از ته ته قلبم بهش افتخار میکنم که انقدر با عرضه بازی درآورد.
بعدا چک کردم دیدم نمره ام اونی که میخوام نمیشه و اشتباه کوچیک زیاد داشتم اه. دینی تو چی هستی که هرچقدر میخونمت بازم از پشت بهم خنجر میزنی.
بلاگفا تو قطع نشو حداقل
امروز تا 11 خوابیدم، از اون روزا بود که بدنم کم آورده بود. هر وقت زیاد فشاری رو تحمل میکنم اینجوری میشه؛ منتظر بودم موقع امتحانا اینجوری بشه ولی الان شد.
بیدار که شدم به سختی یکمی درس خوندم، دیدم نمیتونم رفتم حموم که بهتر بشم ولی بهتر نشدم و حتی نتونستم سشوار بکشم و این بار با موهای خیس و آزاردهنده سعی کردم درس بخونم ولی تک تک سلول هام داد میزدن نه. خوابیدم و بعد حدود پنج ساعت که بیدار شدم به مامان گفتم «مثل قند ته چایی حل شده و از هم پاشیده ام» و بعد به این فکر کردم که این حرف از کجا اومده؟
یکم که جمع و جور شدم درس خوندم. فکر کنم به خاطر خبرای جنگ بود که استرس گرفتم و امروز بازدهی کمی داشتم.
شب میخواستم با گوشی بابا ( عمر طولانی و با برکت داشته باشه.) یک تماس بگیرم؛ وقتی خواستم اسم رو سرچ کنم یهو به این فکر کردم که عمو قبلا بعضی وقتا زنگ میزد. رفتم هیستوری تماس هاشو دیدم و چیزی نبود. به شماره اش نگاه کردم، مواظب بودم دستم نخوره که زنگ بزنم، به اسمش و فامیلیش نگاه کردم و بعد به این فکر کردم که دیگه زنده نیست، دیگه «وجود» نداره و یهو زدم زیر گریه. چند دقیقه بی حرکت ایستاده بودم و گریه میکردم. با اینکه تقریبا هر روز بهش فکر میکنم اما انگار برای اولین بار فهمیدم زنده نیست.
بفرما تحویل بگیر الان دوباره دارم گریه میکنم :((((
بچه ها جون از شما چه پنهون احساس بازنده بودن میکنم و فکر میکنم از کل زندگی جا مونده ام، ساعت مطالعه ام نسبت به قبل خودم بهتره و زیاد خوندن عادی شده برام اما گویی زیاد من با زیاد مردم متفاوته:(
ساعت خوابم افتضاحه و چند شب با بابا تا پنج اینا بیدار بودیم. -_-
نمیدونم تا اخر شب میرسم این دور ادبیاتو تموم کنم؟ پسر من حالم بد واقعا.
بگ خاله ام رو (کلیک) گرفتم و آوردم گذاشتمش گوشه ی خونه، نه تنها خیلی ذوق نکردم بلکه اصلا خوشحال نشدم؛ هم احساس عذاب وجدان دارم و هم به این فکر میکنم که تمام چیزایی که میخوام و کارهایی که میکنم همه همینقدر پوچن. الان فقط یک چیز میتونه این لایه ی خاکستری رو از روی زندگیم برداره که بتونم عادی و خوشحال باشم.
غم مخور
این روز ها، هر روز سوار یک ترن هوایی از احساسات مختلف میشم و هی بالا پایین میشم، پشیمونم ولی راضی، ناامیدم ولی امیدوارم، به ته خط رسیدم ولی گاها به این فکر میکنم که باشد اندر پرده بازی های پنهان.
فکر کنم یک ساعتی هست که مثلا دارم درس میخونم ولی کلش رو با مامانم حرف میزنم.
بذار اینجام ی بخشیش که برای خودم جالبه رو بذارم.
کتاب درسی دینی میگه مبلغان مسیحی توی دوره تمدن دوم اروپا «به اشتباه» معتقد بودن انسان با گناه اولیه زاده میشه و نوزادان رو غسل ویژه ای میدادن (که من توی اینترنت دیدم هنوزم میکنن این کارو)
حالا میدونی گناه ویژه چرا؟ (منبعم یک ویدئوی یوتیوبه که توی چنل ی دختر معمولی خارنجی سه چهار سال پیش دیدمش و چیز بیشتری نمیدونم)
لوسیفر(شیطان) و خدا باهم در مورد به وجود اومدن آدم به مشکل میخورن (همونطور که در تعابیر مسلمان هم هست) تا اینکه خدا از لوسیفر عصبانی میشه و زنش/معشوقه اش/ دوست دخترش/ نامزدش/ جفتش:))) رو که اسمش لیلیث بوده رو از بین میبره.
و همونطور که میدونید خدا سخت انتقام گیرنده ست، پس برای آدم یک جفت میسازه که اسمش رو حوا(Eve) میذاره و قیافه و خصوصیات لیلیث رو بهش میده. ouch
بعد تر، برای آدم و حوا یک قانون میذاره که حوا نباید عاشق لوسیفر بشه. ولی میشه، و صاحب دو پسر که یکیش فرزند لوسیفر و دیگری فرزند ادم هست میشه و ادامه اش هم دیگه از کودکی به ما گفتن که برادر بده، برادر خوبه رو میکشه.
داستانش برای من باحال بود که بعد از چندین سال توی ذهنم مونده و به نظرم افسانه و تئوری باحالیه ولی بهش اعتقاد ندارم و به چیزای منطقی تر و علمی تر باور دارم. هرچند این داستان کلا مشکل داره چون اصلا قابیل چه طور صاحب فرزندی شده، بعد فرزندش چه طور صاحب فرزندی شده؟ حتی طبق اسلام و چیزی که توی مدرسه ی ابتدایی خوندیم انسان حاصل دو نسل زنا با محارمه. :))))))
تاکید میکنم باور ندارم و این رو هم نوشتم چون دوست داشتم ی چیزی بنویسم و یکم بکوبم رو کیبورد وگرنه حین نوشتنش چند بار از خودم پرسیدم این چرتو پرتا چیه مینویسی دختر. ولی اگر برگردیم به سه پست قبل، اون کمبود محبته که گفتم اینجا یکم برای من میک سنس میکنه.
یک ویدئو از روز های جنگ توی لپ تاپم دارم که آرایش و موهام خیلی خوشگلن، حتی از حرف زدن و اداهامم خوشم میاد و i have a crush on her واقعا.
یک جایی از هنری حرف میزنم و میگم friend و نه best friend
هیچوقت قرار نبود دوست صمیمیم باشه، هیچوقت نمیخواستمش و حتی برای کات کردن باهاش برنامه ریزی کرده بودم ولی هی بیشتر دوست شدیم، هی بیشتر و هی بیشتر تا جایی که من طغیان کردم طبق معمول. :)))))
یک روز ازش خواهم نوشت، یک روز که یا وقت اضافی دارم یا اونقدر حالم بده که مجبورم وقتم رو اضافه کنم.
not the butterflies
دلم قیلی ویلی میره؛ نه از اون خوبا که از هیجان و انرژیه، از اونا که از شوک و استرسه.
I mean why
ببخشید تروخدا. الان دیروقته و خوابم میاد و دینی میخونم و احساس بدبختی میکنم، جرات تفکر در چیستی خداوند و شرک رو هم ندارم چون بدجوری لنگ امداد خاص الهی ام.
ولی مگه خدا چقدر کمبود محبت داشته که یسری موجود ساخته و میگه باید دوسم داشته باشید وگرنه که .. iykyk