بنده خدا بابا که غذا ها رو هر جوری که باشن می‌خوره. :))))))

مامان امسال معاونت گرفته و یعنی پنج روز کار در هفته. الان تقریبا چهار روزه که داره می‌ره که کارا رو راه بندازن و توی این چهار روز ما غذا چی خوردیم؟ تخم مرغ؟ نه تا وقتی که من هستم.

چهار روزه که هر روز دارم ناهار درست می‌کنم؛ بابا می‌گه منم به زودی کمک می‌کنم و نمی‌ذارم مسئولیتش با تو باشه، داداشم هم که دو روزه اومده و خسته‌ست هنوز و زودم میره و مهم تر از همه این که این دو نفر نه آشپزی خوبی بلدن و نه اصا بلدن چیکار می‌کنن. صد هزار بار می‌پرسن فلان چیز کجاست. :/

خلاصه که امروز برای اولین بار دارم ته‌چین درست می‌کنم؛ غر می‌زنم و منت هم می‌گذارم ولی دروغ چرا بدم هم نمیاد. صبحا پا می‌شم و بدون فکر کردن به چیزی سریع می‌رم توی آشپرخونه و مغزم حدود یکی دو ساعت دهنم رو سرویس نمی‌کنه، ولی تصور این که همه‌ش این کارو بکنم آزاردهنده‌ست. فعلا اوکیه ولی این که وظیفه‌ام بشه نه.

?It was the summer of WHAT

چند تا چیز برای نوشتن داشتم، یکیش برنده نشدنم توی مسابقه‌ای بود که شانسم برای برنده شدن توش زیاد بود و دومی طوری که کلیپسم شکست. ننوشتم تا وقتی که دو روز پیش اومدم مو هام رو ببندم و تق! این یکی کلیپس هم شکست.
حالا چرا اینا رو می‌خواستم بنویسم؟ به نشانه‌ی اعتراض. که نه تنها مسائل بزرگ بلکه یک کلیپس، یک تیکه پلاستیک که تنها وظیفه‌اش توی دنیا نگه داشتن مو های سر منه هم باید بازی دراره برام. بعد که بهش بیشتر فکر کردم دیدم نه بابا ولش کن و موهات رو با کش مو ببند. در واقع شعار من توی زندگی «ولش کن» شده جدیدا، اگر از من بپرسن دلت می‌خواد چی روی پیشونی‌ات تتو کنی قطعا «ولش کن» خواهد بود. حالا دلیلش چیه؟ ولش کن.
به مرحله‌ای از غنا رسیده‌ام(؟) که دیگه اکثر چیزا برام مهم نیستن، روحیات پرنسسی‌ام که تنها تحمل دیدن باب اسفنجی و فیلم باربی رو داشتن چند روز پیش داستان جفری دامر رو خوند. و نه تنها خوندم بلکه تصمیم گرفتم عکس ها رو هم نگاه کنم و نه از ترس، نه از حالت تهوع و نه از غم بلکه از تعجب، نه از تعجب برای آنچه آدمیزاد نامیده می‌شه بلکه تعجب بابت خودم، شوکه شدم و هنوز نتونسته‌ام قبول کنم که این منم. در واقع همونطور که امشب با آرایشم دختر خیلی زیبایی بودم و نمی‌تونستم قبول کنم که این منم، هنوز نمی‌تونم قبول کنم که این آدمه منم. الان دیگه حتی اگر پسردایی‌ام فلفل بگه من رو از دختردایی‌اش کمتر دوست داره برام مهم نیست. اگر ممد فوت فتیش برام کامنت بذاره هم حتی برام مهم نیست.
اگر کسی اینا رو خوند و فقط یک درصد با خودش فکر کرد «چه‌قدر خُنُک» باید بگم بله دقیقا همینقدر خنک. هنری همیشه روحیات من رو به سخره می‌گرفت تا چند روز بعد از کنکور که راجب تصمیمم برای زندگی و دعوام با داداشم باهاش حرف زدم و پشماش ریخت و گفت هیچوقت فکر نمی‌کرده من انقدر قوی باشم. تصور کن الان بفهمه دیگه پرونده‌ی قتل می‌خونم و گریه نمی‌کنم و نمی‌رم پیش مامانم بخوابم! از خودم بیشتر تعجب خواهد کرد.
از اضطراب پاییزه گفته بودم؛ امشب یک اسم مناسب تر برای احساسم پیدا کردم. نوستالژی. دلم از همین الان برای این روزا تنگ می‌شه، گذر زمان رو به وضوح حس می‌کنم و ازش می‌ترسم و از کار هایی که زمان می‌تونه بکنه هم. برای همین دلتنگ «الان» می‌شم و عذاب وجدان می‌گیرم که قدردان زندگی نیستم و همه‌ی اینها تبدیل می‌شن به اضطراب. حالا خداروشکر واقعا ولی قدردان چجوری باشم؟ می‌خوام چیکار کنم مثلا؟ دستمال بگیرم دستم کوردی برقصم؟ راستش مغز خوبم من و تو انقدر احمق نیستیم به خودت بیا. :||||||
دیروز یکی از ویدئو هایی که طی استاک از یاس و دوستاش پیدا کرده بودم رو برای هنری فرستادم؛ نوشت «چه‌قدر سرزنده‌ان خوش به حالشون» واقعا منم حسادت می‌کنم. همین که امشب اومدم بخوابم تیلور سوییفت توی سرم گفت Fell behind all my classmates and I ended up here زندگی یاس زندگیِ باب دندان من نیست اما این روزا انقدر .. yk که واقعا به هر چیزی حسودی می‌کنم. یادمه ی روز قبل کنکور (من اون دو هفته قبل کنکور داشتم جون می‌دادم رسما) به مامان گفتم احساس می‌کنم توی اون جهنمی‌ام که خدا توی قران گفته راجبش، که گناهکارا می‌گن کاش تکه‌ای خاک بودیم یا ی همچین چیزی. و الانم حسادت واقعا همچین حسی داره. همیشه گفتم بازم می‌گم یاس لایق خیلییی چیزاست، کودکی خیلی سختی داشت و اذیت شد واقعا، و درود بر هر دلیل و هر خدایی که الان باعث شده زندگیش خوب به نظر بیاد. امیدوارم روز به روز زندگیش بهتر بشه و منم روز به روز کمتر حسودی کنم. چمه واقعا؟
خوشحالم که دیگه پاییزه. خوشم میاد واقعا، از این سرمای زیاد، این پوشیده شدن زیر پتو، لباس گرمی که چند شب پیش پوشیدم و کلا این دو تا فصل. امیدوارم حال همه‌مون خوب باشه واقعا چون تک تک ما لایق شادی از ته دل هستیم و خیلی روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم و امیدوارم نیمه‌ی دوم سال بهتر باشه.
+پسر من جدی احساس نیاز می‌کنم به نوشتن. تمام حس های بدم رو کمتر می‌کنه.

گذار بر ظلمات است، خضرِ راهی کو؟

مباد کآتش محرومی آبِ ما ببرد

Baddy

این متن رو یک دختر خوشگل (بالاخره) داره می‌نویسه، از همون در و داف های تیک‌ تاک و اینستاگرام و I'm telling yall bro that is so fakeeeee

آقا من کلا هر وقتی ام که آرایش می‌کنم، اصلا کرم نمی‌زنم روی پوستم، هیچگوووونه کرمی در واقع و فقط زیر چشمم رو کانسیلر می‌زنم. این چند وقته که عکسام توی دوربینه زشت بودن گفتم بذار یک بارم با آرایش امتحانش کنم و امشب بالاخره گفتم یاعلی، در قدم اول کرم پودر زدم و بعد بقیه‌ی چیزا، چشمم رو هم یک مدل حقی آرایش کردم که نگو. از اِرای قبلی daniela ممبر کتسای ایده گرفتم که چشمش رو خیلی سیاه می‌کنه و خط چشم بلند و ظریفی داره، بقیه‌ی مراحل هم کار خاصی نکردم، از یک سایه به عنوان کانتور (اولین بار و نمی‌دونم اصا تاثیر داشت یا نه) و این که یک قسمتی از گونه‌ام رو بعد از رژگونه (رژگونه‌ام رو خودم درست کرده‌ام و خیلی خوشگله) هایلاتر زدم و خوشگل و glowy شد. در آخر هم برای لب، اومدم با سایه یک خط لب قهوه‌ای کشیدم (چون خط لب قهوه‌ای ندارم) و داخلش رو یک رژ تقریبا نود و done

بعد من کلا از همه چیز juicy خوشم میاد و لب هم همینطور پس خیلی لیپ‌گلاسی هستم ولی وقتی زدم روش خوب نبود به اون صورت و آرایشه کلا لاتین طور بود و با لب ملو بهتر بود.

خلاصه که الان من خیلی خوشگلم واقعا ولی نیاز به زمان دارم که بین این خوشگله و خود واقعیم ارتباط برقرار کنم. :)))))

+آهنگ nicole kidman از adela در این اتفاق میمون نقش صد در صدی داشت.

خیلی دوست دارم آرایش کنم روزانه، احساس خوبی می‌ده و انگار با خودت مهربون تری. ولی واقعا نمی‌تونم. اصا همه چیز در نظرم پوچه، هنری وقتی دید مو های دستم رو شیو نکرده‌ام تعجب کرد خیلی، قبلا می‌گفتم کنکور دارم و جایی نمی‌رم ولش کن. الان می‌گم خب طبیعیه و اونقدر هم ضخیم نیستن که مشخص باشه ولش کن.

دیروز می‌خواستم اسکین کر کنم و بعد آرایش ولی وقتی رفتم حموم دیگه انرژی‌ای نداشتم. در واقع نهایت کاری که در حال حاضر می‌تونم انجام بدم کارایی‌ان که مربوط به بهداشت و آدمیزاد بودنه نه چیز بیشتری. :|

هنری می‌گه افسرده‌ای، نمی‌دونم ولی فکر نکنم به اون صورت. فقط حوصله ندارم و دلم نمی‌خواد کاری بکنم. وگرنه از لحاظ روانی آنچنان عذاب خالصی ندارم که قبلا داشتم.

فراموش نکنیم که it got better before, it'll get better again و همه چیز درست می‌شه، می‌خوام اضافه کنم که پلت هایلایتر دیور رو هم خیلیییی وقته می‌خوام. خیلی خوشگل و ناز و دخترونه نیست؟ گرونه ولی طبق معمول هر چیزی که می‌خوام. :| کاش مثل بقیه‌ی لوازم آرایشی های خوبم یا از خاله می‌گرفتم یا توی آف زیااااادی می‌تونستم بخرمش.

+بازدید ماهانه وبلاگم در این لحظه سال تولدمه 2007. نازی نازی.

داریم بزرگ می‌شیم مرد شیر.

اگر در کودکی شیفته‌ی باب اسفنجی بوده باشید، احتمالا اون جایی که باب و پاتریک با حباب ساز هاشون حباب می‌ساختن و داخلش می‌نشستن و می‌رفتن بالا رو یادتونه. (هیچ ایده‌ای نداری چه‌قدر فکر کردم که این توی ذهنم بیاد) این روز ها باب اسفنجی‌ام، داخل حبابم نشسته‌ام و دلم می‌خواد همونجوری بشینم و بذارم حبابه هر جایی می‌خواد بره، دلم می‌خواد حرکت با سرعت ثابت یا حالت سکونم رو حفظ کنم. گاها نیرو های بیرونی بهم وارد می‌شن، هنری و اصرارش برای دیدن همدیگه، بابا و اصرارش برای اینکه من کار مفیدی بکنم، داداشم و این مدتی که دور بود و دیروز که تولدش بود و سختیِ زنگ و پیام دادن بهش. اگر من در یک مسئله‌ی فیزیک بودم مسئله‌ی سختی بودم، اگر یک آسانسور بودم حرکتم شتاب دار بود و ترازوی شما وزنتان را بیشتر یا کمتر نشان می‌داد، g ام نه تنها ۱۰ نبود بلکه ۹.۸ هم نبود و روی مریخ بودم، آن هم نه آنطوری که g مریخ آخرِ صورت آمده سوال باشد، شما باید g مریخ را حفظ می‌بودید.
اگر مسئله‌ی فیزیک بودم بهترین حالت برای شما دوست خوب من این بود که سینماتیک باشم. اگر قرار بود مکان فعلی من رو به دست بیارید، a, v0 و x0 را مساوی با صفر قرار می‌دادید و مکان من رو به راحتی دست می‌آوردید.
همه‌ی اینها برای این که بنویسم هنری امروز زنگ زد، شاکی بود از این که چرا من گوشی ندارم، چیز مهمی رو بهم نگفته بود، عملا نویسنده‌ی خصوصی و مشاورش هستم. اولین باری که به پسری که دوسش داشت پیام می‌داد بهم گفته بود که «فلانی صاحب فلان مغازه‌ست، می‌خوام راجب لباسا بهش پیام بدم، تو بگو چی بگم» البته دروغ هم نگفته بود ولی نه یک مغازه دار عادی، تقریبا کسی که اسم بچه‌هاش رو متناسب با اسمش پیدا کرده بود و فقط مونده بود یک حلقه‌ی ازدواج و یک پلی لیست آهنگ عروسی توسط من. من منیجرش هم هستم. در کنار همه‌ی اینها، چند ماه طول کشید و با پسره کات کرد و بعد همه چیز رو کامل به من گفت. کی توی اون مدت کنار هنری بود؟ آ.س. الان آ.س کجاست؟ قهرن.
چند وقت پیش تصمیم گرفتم به هنری پیام ندم، منتظر پیام/زنگش هم نمونم چون روی مخم رفته بود ولی انقدر پای این تصمیم مصمم بودم که وقتی پیام داده بود یادم رفت جواب بدم. (قرار بود خودم پیام ندم ولی اگر اون داد جواب بدم)
داستان راجب یک پسر دیگری است، البته داستان این پسره از قبل شروع شده بود، پسرِ یکی از معلم های دبیرستان که دقیقا همسن ماست و مادرش قبلا سر کلاس راجبش حرف می‌زد، خانواده‌ی پولدار، باکلاس، تحصیل کرده و با اعتباری هستن و من از حدود هشت/نه ماه پیش که برای اولین بار به هنری پیام داده بود تا حالا داشتم حرص می‌خوردم که اشتباه کردی چنین کیسی رو با قاطعیت رد کردی، در واقع رد کردنش اشکالی نداره ولی نه با قاطعیت بلکه با ناز، یا حتی به قول یک عزیزی «آب نمک» که البته آب نمک زیاد اینجا جواب نمی‌ده، شهر کوچیک، همه آشنا، آبرو مهم و صد البته دختر کنکوری که درس می‌خونه و تمرکزش باید جای دیگری باشه.
پسره سمجه، ولی اگر نظر واقعیم رو بگم احمقه واقعا، به هنری گفته بودم پسری که سال کنکور انقدر پیگیر دختری باشه لابد درس نمی‌خونه و هنری گفت ا.ع که رتبه‌ش ۵۲ شد سال کنکور نه تنها یکی بلکه با چند تا دختر بود و همه‌ی دخترا هم موندن پشت کنکور و خودش رفت. :)))))))
با این حال بازم فکر نکنم درس‌خون باشه، قیافه‌ی خوبی نداره، بچگونه‌ست و من فقط چند لحظه عکسش رو دیدم ولی هنری می‌گه ریش هم نداره. هنری تایپش سیبیله. پرسیدم قدش بلنده یا نه و جواب تقریبا بله بود و امتیاز مثبت برای داداشمون.
پسره باشگاه نمی‌ره و آنچان بدنی هم نداره پس اینم امتیاز منفی. پیام هامون راجب این پسره باحالن، بهش گفتم ممکنه پسره شراب باشه و دو سال دیگه دانشجوی رشته‌ی خفنی باشه، ریش و سیبیل در آورده باشه و بدنو ساخته باشه و قدش هم که آلردی بلند و خانواده‌ هم که پولدار و اونموقع تو می‌مونی و حوضت.
خودش جوابش رو داده بود و خوب هم داده بود، بعد از اعلام نتایج کنکور پسره صد در صد بازم بهش پیام میده و حق هم داره، هنری دختر خوشگلیه و خانواده‌ی خوبی داره. پسره بچه ساله شدیدا ولی هنری نه، با اینکه همسنن اما خب عقل دخترا همیشه بزرگتره و قابل قیاس نیست، فکر می‌کنم پسره ی کراش ساده زده و پیام داده، تا حالا دانشگاه و جایی که دختر داره نرفته که مشخص باشه آیا این اصلا می‌تونه انتخاب کنه یا نه، اگر ی مدت دیگه پسره بزرگ شد ممکنه آینده داشته باشن و منظورم از آینده ازدواج نیست (که اگرم باشه اسم پسره با اسم اونی که هنری روش کراش داشت و اسم بچه انتخاب کرده بود یکیه و نور علی نور. :)))) ) و صرفا منظورم یک رابطه‌ی خوب و به دور و از بچه بازیه. هنری ولی خیلی ناراحته که قاطعانه ردش نکرده، بنده خدا استاندارد های ظاهری بالایی داره که این پسره نداره، با همدیگه راجب پسرایی که تا الان سمتون اومده‌ان حرف می‌زنیم و می‌خندیم، ولی اون ته دلش نگرانه.
در ادامه، م.گ معدلش ۱۹ و سی شده و کنکورش رو هم خوب داده و هنری حسودی می‌کنه، در من حسادتی رو روشن نکرد چون انتظار می‌رفت و دانش آموز خوبی بود همیشه و بهتر که یک بی سهمیه قبول شه. '_'
بهش گفتم نگران نباشه و سفرش رو واسه این پسره خراب نکنه، یک درصد احتمال دادم شاید اینا جدی شن و اونطور که باید بی عقلی و حماقت پسره رو مسخره نکردم ولی خودش می‌کرد، اصا پسر تو یک بار جواب نه و اونم نه یک جواب عادی بلکه قلب شکون رو شنیدی و هنوز استوری این دختر رو با قلبببب ریپلای می‌کنی گوسفند؟ پیام میدی و مثل آدم سلام نمی‌کنی؟ ادبت کجا رفته؟ بزرگ شو زودتر که وقت نداریم.
عمه‌ی هنری ی بار از روی مو های ما سن ازدواجمون رو تشخیص داده بود، هنری فکر کنم ۲۳ یا ۲۴ بود. :))) حالا چرا این یادم افتاد نمی‌دونم، خیلی خوشم میاد اگر درست باشه واقعا.

نکنه معتاد نوشتن شدم که غمم وقتی نمی‌نویسم انقدر زیاده؟

داداشم اومد. دلم براش تنگ شده بود. لباس زیاد خریده و خوشتیپ شده. He's handsome tho و لاشی اسم استایل های مختلف رو یاد گرفته. :)))))) دو روز رفته تهران آدم شده.😒

دوستاش براش یک عروسک بیبی یودا خریده‌ان که اون رو برداشتم. قبلا هم که هنری اومد اینجا تیشرت صورتی‌اش رو برداشته بودم و امروز بهش گفتم که دزدیدمش گفت عیب نداره، الان که غنی شده می‌تونم بیشتر هم ببرم تیشرت. می‌بینی به چه روزی افتادم مارکو مجبورم لباس پسر مردم رو بدزدم؟😔

من دستبندای پاندورا که خودت می‌تونی بهشون چارم آویزون کنی رو خیلی دوست دارم، یک فیکش رو هم دارم که آویز نمی‌شه کرد به اون طبیعتا. ولی خود دستبند حدود بیست تومن. هر کدوم از چارما هم نزدیک ده تومن و من حداقل هفت/هشت تا می‌خوام. البته که اگر دستبنده رو داشته باشم در فاصله های زمانی چارم می‌خرم ولی بازم ارزش خرید نداره به اون صورت برای چون منی که پولدار نیستم و هزار و یکی اولویت دیگه دارم. حالا بازم اگر وزنش زیاد بود و طبق قیمت نقره می‌صرفید خوب بود.

رنج و عذابی بود و بس.

اونقدری غمگینم که الان حاضرم آهنگ «عشق تو خوابی بود و بس» رو گوش کنم و گریه کنم. نه چون یک عشق .. بلکه وقتی هنری ازم پرسید «نمره‌ی فلان درست بالای نوزده شد؟» دروغی جواب دادم «آره» به تفاوت زیاد و فاصله‌ی هزاران کیلومتریِ بالای نوزده و ۱۸.۲۵ توی ترازدهی فکر می‌کنم. عذاب وجدانی چیزی ندارم که بگم حالش رو بد کرده‌ام یا دروغ گفته‌ام. از این ناراحتم که چرا حتی توی نزدیک ترین دوستی‌ام حس می‌کنم اگر نمره‌م زیاد نباشه یعنی مهم نیستم. ناراحتم از این چارچوبی که خودم خودمو انداختم توش.

Another shade of blue

.Your faithles love is a hoax i DON'T belive in

امیدوارم دلیل این رفتارام بیکاری باشه واقعا.

آدما معمولا افسردگی پاییزه می‌گیرن ولی من نه، من تابستون حال روحیم بد می‌شه و پاییز رو دوست دارم ولی خب هر سال یک اظطرابی اولاش میاد که اذیت می‌کنه.

انقدر عمیق برای یک معلم.

منم هفت. حالا قراره دماغت رو جمع کنی و بهم بگی کیوتم یا نه دیگه الان دختر بزرگی شدم؟ اصلا واقعا من دوست داشتنی بودم یا این حقیقت که دختر کی هستم؟

امشب که آهنگ pink skies رو گوش می‌کردم به این فکر کردم که کاش توی مراسم خاکسپاری عمو اومده بودی.

می‌خوام ی آویز درست کنم، برای درست کردنش رفتم یکم اینترنت رو گشتم که ایده بگیرم (و نگرفتم) و اون برندی که خاله‌هام ی مدت زیاااادی ازش اکسسوری می‌خریدن رو دیدم، و چون به دلاره الان عملا غیر ممکنه که همون خاله‌ها بتونن ببشتر از دو/سه تا چیز میز بخرن ازش. قبلا کیسه کیسه اکسسوری فیک می‌خریدن که خب منطقی‌ام نبود و لازم نبود.

ولی فکر این که ی سری چیزا چه‌قدر آرزو شده آزار دهنده‌ست. اصلا نمی‌تونم با خیال راحت چیزی بخرم و هر چی می‌خرم حس می‌کنم اضافی و الکیه، در حالی که به عنوان یک تینیج باید کلی چرت و پرت می‌خریدم و عشق می‌کردم. برکت ج‌ا.

عشق تو خوابی بود و بس.

این حجم از دراما کویین بودن من خطرناکه، جدای از همه چیز و این استاکی که امروز کردم و رسیدم به تهِ تهِ تهِ تهِ داستان و نمی‌دونم چرا کلا انقدر از این دوپامین مزخرف خوشم میاد. بلکه وقتی رسیدم به آخرت استاک انگار که سریالم تموم شده باشه دلم می‌خواد دراز بکشم و گریه کنم. بعد با خودم فکر می‌کنم یک گریه‌ی عادی نه، تصور کن شکست عشقی سنگین خوردی و هایده پلی کن که «عشق تو خوابی بود و بس» و بعد گریه کن، و در تصور چیزی که ازش نه تجربه دارم و نه به نظرم اصا منطقیه خیلی توانا نیستم.


نمی‌دونم سفارشام کِی برسن، از این انتظاره که خیلی طولانی شده خوشم میاد. امروز توی چنل شاپ خوندم که نوشته بود سفارشا در هفته های آتی می‌رسن و رفتم به بیست و سه سال پیش (امتحان نهایی های مرداد امسال) که شب امتحان شیمی بعد از این که کتاب تموم شد اومدم فیلم ببینم و فیلم تا صبح طول کشید. معلمه معلمِ قبلی خودم نبود و جدید بود و انقدر دوست داشتنی بود و خوب و مفید که هیجان و خوشحالی و استرس و اظطراب و خستگی و بدبختی و امتحانای فشرده چنان فشاری بر من وارد کرد که گوشی بابا رو برداشتم، بدون هیچ ایده‌ای رفتم توی شاپ، یک پودر فیکس صورتی (؟!) سفارش دادم و دوباره برگشتم درس خوندم. :))))))

پودر فیکس فشرده در اون روز های فشرده. راستش هیچ ایده‌ای راجب پودر فیکس ندارم چون تا الان نداشتم ولی جالبه به نظرم. اون روزا فکر می‌کردم قراره بمیرم. انقدر تحت فشار بودم که از نظرم اون روزا آخر دنیا بودن و تازه پارگی کنکور هم ادامه‌اش، اگر بهم می‌گفتن حدودا یک ماه دیگه ی روز توی غروب در حالی که هوا ابریه، دوربین داری ( D: ) و پریودت داره تموم می‌شه و طلسم زشتی از روت برداشته می‌شه، کنار پدر و مادرت نشستی و داری چایی و ویفر توت فرنگی مخصوص خودت رو می‌خوری و به این که واقعا پودر فیکس لازم نداشتی فکر می‌کنی، باورم نمی‌شد.

اهل منزل هنوز به توانایی من در جا دادن لیوان و غذا و لپ تاپ و کتاب و همه چیز روی دسته‌ی مبل ایمان نیاورده‌اند. کِی چیزی ریخته که الان بار دوم باشه؟ من اصا بتمنم.

پسر i have tea to tell ولی این که از کجا شروع کنم نمی‌دونم.

😭😂😭😂😭😂😭 And i was like

😂😂😂😭😭😭He's hella ugly bruh

فکر می‌کردم نهان دانگان سخت باشه

مامان چند روز پیش خانواده‌ی ببعی و بز و گوسفند و قوچ و .. رو به من یاد داد ولی یاد نگرفتم. در مغز من فقط ببعی وجود داره و بز، گوسفند و گوساله هم به داداشم می‌گم. الان من سوال دارم راجب اینا و مادر خوابه، یعنی چی چرا انقدر سختن؟ قوچ کدوم بود؟

اینم عمر ما بود.

به عنوان یک heavy bleeder دارم زجررررر می‌کشم از قیمت نوار بهداشتی.

بابا یک ویدیو توی گوشیش داره که مثل این که آقاهه استانبولی بناییِ پر از سیمان رو می‌کوبونه روی سرش از دست گرونی (من ندیدمش فقط شنیدم) به مامان نشون می‌ده و می‌خندن، می‌گم کجاش خنده داره؟ حق داره بنده خدا. :(

چه می‌شود کرد؟

من داشتن کامنت خونده نشده و اون آیکون (یا هرچی) قرمزه رو کنار نظرات تایید نشده اصلا دوست ندارم. ولی خب بعضی کامنت خصوصی ها انقدر قشنگن که دوست ندارم پاکشون کنم.

What should be over burrowed under my skin

نوشته بودم «هر آنچه که اتفاق افتاد من رو تبدیل کرد به چیزی که الان هستم و گاها برام عجیبه که چقدر عوض شدم، چقدر اونی که باید نیستم و حتی نمی‌دونم بهترم یا بدتر.» و این جمله ها امروز وقتی که یک رمان به زبان فارسی رو در دست گرفتم توی سرم تکرار می‌شدن. من ارتباط عمیقی با کتاب ها برقرار می‌کنم، هنگام خوندن کتاب ها همه چیز رو می‌بینم، می‌شنوم، بو می‌کنم و حس می‌کنم، بعضی وقت ها خاطره هایی توی سرم میان که باید چند دقیقه روشون مکث کنم که ببینم این خاطره‌ی من بوده یا یک فیلم یا یک کتاب. و آخرین رمان فارسی رو کِی خونده‌ام؟ سه سال پیش.
سه سال هیچ رمانی به زبان فارسی نخوندم، یادمه از یک جایی به بعد در خودم این توانایی رو دیدم که کتاب انگلیسی هم بخونم و تقریبا هم به جز بعضی کلمه‌ها تونستم. اما آیا این رو ادامه دادم؟ نه. کلاس یازدهم که بودم تصمیم گرفتم جدی درس بخونم و خوندم، و جدی درس خوندن مساویِ با کنار گذاشتن کتاب ها، فیلم ها، بعضی تفریح های قدیمی، گوشی، و آهنگ که این آخری برای من هیچوقت طولانی مدت اتفاق نیوفتاد. درس خوندنم توی کلاس یازدهم برای من افتخاری شد که هنوزم موقع ناامیدی دستم رو می‌گیره، هنوزم احساس برتر بودن می‌ده، تلاشم برای جلب رضایت معلم ریاضی‌ام که دوست صمیمی بابا بود و توانایی‌ای که توی ریاضی و زیست به دست آوردم که تا کنکور همراهم بود. چیزی که درس خوندن به من داد واقعی بود. یک بار نوشته بودم تلاشم برای کنکور بهم «هیچی» داد و من ده ماه زجر کشیدم برای «هیچی» و در حالی که گریه می‌کردم جواب هوش مصنوعی رو می‌خوندم که می‌گفت اشتباه می‌کنی و ی روز هم خواهی فهمید که برای «هیچی» نبوده‌.
امروز ملت عشق رو می‌خوندم، کتابی که سه سال پیش از یک دست فروش کنار ورودی متروی کرج خریدم، اون موقع حدود پنج/شیش تا کتاب خریده بودم و همه رو خوندم به جز این یکی. امروز کتابم رو می‌خوندم و با خوندش تیکه هایی از افکارم کنار هم قرار می‌گرفت که باعث شد پاشم بیام بنویسم و به این فکر کنم که تلاش من برای «هیچی» نبوده.
آخرین رمانی که به زبان فارسی خوندم یکی از رمان های جوجو مویز بود، نزدیک مهر بود و هوا تازه داشت سرد می‌شد و چون کتابه happy end بود و من هم لطیف، شبی که تموم شد با دست و پای یخ زده اومدم توی هالِ خونه و شروع به دویدن کردم. حس و حال آشنای الانم با اون موقع باعث شد این دو ورژن رو مقایسه کنم.
کوچیک تر بودم ولی خسته تر، ناامید بودم و ایده‌ی خاصی راجب آینده نداشتم ولی مطمئنم خیلی فرق داشت با چیزی که الان هستم، نمی‌دونم اگر منِ پونزده/شونزده ساله منِ الان رو می‌دید چه فکری می‌کرد؟ احتمالا ناامیدش می‌کردم. یادمه یکی از اون روزا یک بار خانم شفیعی -یکی از معلم های دبیرستان- راجب یک شخصیت تاریخی حرف می‌زد، من می‌شناختمش. یک کمی حرف زدیم و بعد از صحبتش با من نه از روی تحقیر -طبق رفتار معمولش با بچه‌ها- بلکه با مهربونی گفت «کتاب بخونید بچه ها» و من گفتم «می‌خونیم». می‌خونیم؟
در همین حین به داداشم فکر می‌کنم، هنر رو همیشه بخشی از خواهرش می‌بینه و درست هم می‌بینه، حتی توی تاریک ترین روز ها هم ذوق هنری‌ام دستم رو می‌گیره. ولی آیا تحسینم می‌کنه؟ برعکس. داداشم یکم ذهنیات نیچه مانندی داشت در گذشته، بار ها راجب بیهوده بودن هنر بحث کرده ایم و کتاب هم بخشی از هنره. توی زمانی که من درس خوندم کتاب رو کنار گذاشتم، نقاشی کشیدن رو، کار های عجیب غریبی که هر چند وقت یک بار انجام می‌دادم رو هم. چند روز قبل از کنکورم با داداشم یک بحثی کردیم که توی بحث باید یک عدد رو حساب می‌کردیم. وقتی توی ماشین حساب گوشی‌اش داشت توان و تقسیم رو حساب می‌کرد داد زدم « حدودا ۳۱» و بعد که توی ماشین حسابش همین عدد رو به دست آورد بازی دیگه دست من بود.
امروز من و کتابِ در دستم به همه‌ی این ها فکر کردیم، خانم شفیعی، آقای ریاضی، داداشم، پسرخاله‌ام شازده کوچولو و خودم.
این روزا پایینِ پایینم، انگار توی مسابقه‌ی صخره نوردی دستم وِل شده و دارم میوفتم پایین، تقلا می‌کنم و چنگ می‌زنم به هر چیزی که جلوی دستمه که از این پایین تر نرم، که به نقطه‌ی اول بر نگردم. می‌دونم شرایط امنه، می‌دونم حالم خوبه، می‌دونم که اگر افتادم قرار نیست بمیرم یا استخونم بشکنه و روی یک تشک نرم خواهم افتاد ولی نمی‌خوام بیوفتم. همه‌ش در حال حساب کتاب کردنم، یک چرتکه و یک ترازوی قدیمی توی سرم دارم، این رو از دست دادم و اون رو به دست آوردم، تایید آدم فرهیخته‌ای مثل خانم شفیعی رو از دست دادم و پیروزی از آدم باهوشی مثل داداشم رو در ریاضی به دست آوردم، فلان چیز رو از دست دادم و نمره‌ی خوب فلان درس ها رو به دست آوردم. در حال حساب کتاب کردنم، در حال چنگ زدن به صخره‌ام که نذاره بیوفتم، که انقدر با خودم فکر نکنم چاق و زشت و بی‌لیاقتم؛ من می‌دونم که اگر بیوفتم زمین نرمه ولی نمی‌خوام بیوفتم.
راستش هرچی حساب می‌کنم به جواب خوبی نمی‌رسم، دیروز که نشسته بودم کنار مزار عمو داشتم بازم حساب می‌کردم و ی لحظه از این همه درگیری ذهنی جا خوردم خودم، درگیری برای یک مسئله‌ای که اگر منطقی باشم اونقدرا هم عمیق نیست. اگر هر چیزی هستم خب هستم، یادمه تقریبا پارسال اینا دلم می‌خواست روی دستم تتو کنم it is what it is که کمتر به همه چیز فکر کنم.
منتظر نتیجه‌ی کنکورم، منتظر نتیجه‌ی ارزشم هستم، از این که انقدر زندگی‌ام رو تحت تاثیر قرار داده بدم میاد، از این که من همیشه دانش آموز خوبی بودم و هستم و نمره های خوبی گرفته‌ام، از این که توی درسا قوی ام ولی چون معدلم بیست یا ی چیز خیلی نزدیکی به بیست نشد و زیست رو طبق انتظارم نزدیک ۷۰ نزدم، که میانگین درصدای کنکورم بالای ۵۰ نیست بدم میاد، انگار همه چیز صفر و صدی شده برام، یا باید رتبه رویایی باشه یا هیچ، یا معدل باید بیست باشه یا یعنی شکست خورده ام، من رشته‌ای به جز آنچه که در ذهنم هست رو نمی‌خوام، از خودم متنفرم که سر جلسه‌ی کنکور طمع کردم و دفترچه‌ی فرهنگیان رو با دقت جواب دادم و درصداش بالان، از خودم بدم میاد که از قبولی توی رشته‌ی تاپ مطمئن نیستم، چند تا دونه تست و یکم نمره‌ی بیشتر می‌تونست تمام این علامت سوال های توی سرم رو خط بزنه، زندگی بد نیست، من از یک صخره‌ی واقعی سقوط نکرده‌ام و زیر پام هم نرمه ولی حالم خوب نیست. نه که خوب نباشه، اتفاقا خوبه، اتفاقا این روزا به نیت ورزش می‌رقصم و هر روز یک عالمه عرق می‌کنم، اتفاقا می‌گم و می‌خندم و می‌رم و میام و به فامیلام سر می‌زنم ولی از این داستان کنکور متنفرم، و کنکور فقط یک آزمون نیست برام، یک ارزشه. یادمه یکی از کسایی که توی بلاگفا می‌خوندمش(الان توی تلگرام می‌نویسه) ی بار راجب یکی از مراسمای مربوط به ازدواجش نوشته بود «وقتی داشتن در مورد مهریه حرف می‌زدن، عملا بحث راجب ارزش من بود» و امروز وقتی که داشتم سیب زمینی ها رو برای غذا خورد می‌کردم با خودم فکر می‌کردم کنکورِ من مثل مهریه‌ی اونه و دلم خواست بشینم کف آشپزخونه زار بزنم.
دیشب که رفته بودیم خونه‌ی خاله بزرگه، آخرای مهمونی رفتم توی اتاق شازده کوچولو -که دیگه کوچولو نیست- و راجب انتخاب رشته‌اش حرف زدیم، اعتماد به نفس حرف زدن رو نداشتم، انگار نه انگار که واقعا چه‌قدر توی درس ها توانا ام، انگار نه انگار که مثل آب خوردن به این پسر درسای مدرسه‌اش رو همیشه توضیح می‌دادم، چون قبلا باهاش راجب کنکور حرف زده بودم، دو روز بعد از کنکورم وقتی نشسته بودم روی مبل خونه‌ی مامبزرگ و در مورد زیست کنکور گفتم «من فقط از ۱۷ تا سوال مطمئنم که درست بوده» و بعد گفتم «با این اوضاع اون چیزی که می‌خوام رو اصلا قبول نمی‌شم» این جمله ها من رو برای خودم فرو ریخت، دیشب وقتی می‌خواستم به شازده بگم طرز فکر «برو تجربی و در کنارش ریاضی هم ادامه بده» گوه خوری محضه و اگر کسی بخواد توی تجربی به جایی برسه باید تمرکزش فقط روی درسای خودش باشه، از خودم پرسیدم «تو مگه به جایی رسیدی؟» و نگفتم، البته اعتماد به نفس خیلی خیلی زیاد شازده هم در این امر بی دلیل نبود اصلا. واقعا اعتماد به نفسش فشاری‌ام می‌کنه و به من دیدِ بالا به پایینی داره، ذره‌ای در خودش تردید نداره، معتقده اگر بره ریاضی رتبه‌اش تک یا دو رقمی می‌شه و به سادگی مهاجرت می‌کنه و اگر بره تجربی پزشک می‌شه و پزشک شدن رو موفقیت نمی‌دونه. حالا تمام این اعتماد به نفس از کجا میاد؟ قبولی تیزهوشان ششم به هفتمی که در کارنامه‌اش داره.
نمی‌دونم پسر، در کنار هر چیزی که گفتم، در کنار اون جمله‌ی بالا که «اگر منِ پونزده/شونزده ساله منِ الان رو می‌دید چه فکری می‌کرد؟ احتمالا ناامیدش می‌کردم.» از خودم اونقدرا بدم نمیاد، از خودم عصبانی ام که دو تا تست بیشتر نزدم و در طول سال بیشتر عمومی نخوندم ولی خب پتانسیل خودم رو هم می‌بینم، هیچوقت روزای آخر کنکور که تست می‌زدم و پشمام از درصدام می‌ریخت و به خودم افتخار می‌کردم رو فراموش نمی‌کنم. راستش اون روزا خیلی به من اعتماد به نفس دادن و بهش هم خیلی نیاز داشتم. ولی چیزی که وجود داره بحث همون ارزشه، کسی توانایی من رو نمی‌بینه و تره هم برام خورد نمی‌کنه تا وقتی که توی دانشگاه نیستم، و منظورم از توی دانشگاه بودن هم این نیست که فیزیکی برم توی دانشگاه و عیارم بره بالا، منظورم اینه که دانشجو باشم و ننگ کنکور رو دیگه بر دوش نکشم. :|
دوست ندارم این صفر و صدی بودن رو، مگر بقیه بد باشن که من رشته‌ی تاپ قبول بشم ولی خب پیراپزشکی های خوب رو مطمئنم، حس می‌کنم دیگران -حتی شما خواننده‌ی فاخر و ارزشمند وبلاگ من- فکر می‌کنید من انسان احمق و آیکیو پایینی‌ام. نه به خدا، باور کن کنکور سخته و من گناه دارم.‌ :(
+چه‌قدر پراکنده شد همه چیز، وقتی شروع کردم متنم رو کلا می‌خواستم ی چیز دیگه بگم.

باید باید و باید توی این مدت تا آذر اینا مقدار مشخصی پول پس‌انداز کنم که والدین محترم هم ازش خبردار نباشن.

پوشش مهسا الان آرزوشون شده، هیچوقت تاثیری که این اتفاق روی زندگی من گذاشت رو فراموش نخواهم کرد، به صورت خود به خود من دیگه روسری سرم نکردم خیلی جاها و حتی یک نفر هم در تمام این مدت بهم نگفت چرا.

Tonight's the night

💃🏻💃🏻💃🏻Part time lover

زاهد ظاهر پرست.

ببین این زیبایی صورت آدما چه‌قدر تاثیر گذاره که من از تک تک رفتار ها و کلمه های این دختره بدم میاد و شدیدا پیک‌میه، ولی انقدر خوشگله که نمی‌تونم ایرادی بهش وارد کنم.

بعد اونوقت مردم به پسرا گیر می‌دن که شما ظاهر پرستین، حق دارن خب. ببین دخترا چه ناز و دلبرن ای بابا. :-)

خواهیم دید چه می‌شود.

ترازو می‌گه یک کیلو وزن کم کرده‌ام و شلوار جینم امروز راحت بود. الان از خودم فیلم گرفتم و راضی‌ام راستش. اگر هر روز انقدر برقصم و کمتر غذا بخورم هم به نظرم خیلی راحت برسم به آنچه که باید. یک چیزی هم که نمی‌دونم بتونم یا اینه که اولا قند مصنوعی رو حذف کنم و دوما کلا هیچ چیز بیرونی‌ای نخورم. مثلا چیپس و بستنی و این داستانا.

حالا لازم نیست حذف قند طولانی مدت باشه و یک ماه هم به نظرم کافیه که اثرش رو بذاره.

خاله شایا ی کیف کالوین کلین/کلاین کادو داده به مامان، من از این سمت قضیه عذاب وجدان دارم چون همین تازگی ی کیف از کیفای خودش برداشتم و صد البته دوست نداشتم کادو بده چون اون کیف لاگوست صورتی‌اش که احتمالا لپ تاپم توش جا می‌شه رو می‌خواستم ازش بگیرم. (خواهرزاده‌ی بی‌شرف.) البته هنوز پای تصمیمم مصمم ولی این که کِی رو نمی‌دونم. می‌تونه دستش بمونه تا وقتی رفتم دانشگاه، مشکلی نیست. :))))))))

اصا هر وقت عذاب وجدان گرفتم می‌رم بالای کوهی که نزدیک زمینای شوهرشه و از اون بالا زمین های کشاورزی‌شون که انتهاشون مشخص نیست رو نگاه می‌کنم. همینه که هست، در تمام دنیا یدونه دختر توی این خانواده‌ست اونم من.😒

(حالا جدای وحشی بودن و غارتگری، مام کادو زیاد می‌دیم بهشون.)