not all men but always a man

داشتم از خیابون خودمون میرفتم توی ی خیابون دیگه که پسر همسایه! مون ی حرفی بهم زد، در زبان کوفتی محلی بود و بلد نیستم بنویسمش، مامان هم کنارم بود تازه! یعنی اگر منی که از خونه بیرون نمیرم رو نمی شناخت مامان رو باید میشناخت.

حق تقدم هم با من بود، اعصابم خورده و از تیکه های رکیکی هم که بهم انداخته شده بدتر بود و عصبیم که چرا یکنفر باید انقدر بیشعور باشه.

مثلا رفته بودم بیرون که حالم بهتر شه، همون حسینی که براش مراسم میگیرین بزنه به کمرت پسر.

cousin the sibling

+من دلم میخواد آیفون بخرم، حتی نمیدونمم خوبه یا نه، یکی دوربینش خوبه که من از عکس گرفتن خوشم میاد و دلیل مهمتر پز، خصوصا حالا که قراره برم دانشگاه و اکثر همکلاسام میخرن. تو چی؟

_من آخرین مدل سامسونگ رو میخوام چون برای من کاربردی تره و نمیخوام پز بدم، برای دبیرستانم هم ی تبلت سامسونگ احتمالا 2025 یا 2026

+درود بر تو که فروتنی، پولش چی؟ من نگران پولشم چون واقعا ی جوریه یهو بگی به مامان بابات انقدر پول بهت بدن در حالی که خودشونم گوشی های خوبی ندارن و این هزینه ها از ذهنیتشون خارجه

_خودم پول دارم نگران اونش نیستم.

+از کجا آوردی؟

_طلاست

+پول طلا رو از کجا آوردی؟

_مامان بابام فلان بیمه رو واسم گرفتن و ..

حتی دیگه نگفتم گوسفند اونم پول والدینته و منم همچین چیزی دارم ولی بازم زیاده خواهیه، سکوت کردم و همونطور که روی یک سد خشک نشسته بودیم جلوتر رو نگاه کردم که خانواده مون داشتن کباب درست میکردن و جمع بودن پیش همدیگه.

زندگی بچه پولدار ها اینجوریه، خرید هاشون رو بدون عذاب وجدان انجام میدن. هرچند اگر بخوام صادق و منصف باشم منم نسبت به بعضی کازین های خانواده پدریم بچه پولدار حسابم.

:(((

شبا آدم چه‌قدر غصه داره ..

حوصله ندارم درس بخونم:(

انگار این رقابتی درس خوندنه نه تنها خوب نیست بلکه کلافه ام هم می‌کنه، به موتیوشن تاکسیک نیاز دارم باز.

باورم نمیشه اون همکلاسی که ی روز نیم ساعت قانون فاراده رو براش هی میگفتم و نمیفهمیدش الان بهم ی سوال زیستی که روانیم کرده بود رو توضیح داد.

واقعا احساس بدی پیدا کردم و حس میکنم خیلی جا مونده ام.

my finals don't wait for my PMS

امروز صبح بعد از بیدار شدنم حدود 4 ساعت دیگه خوابیدم، اصلا حوصله ی درس خوندن نداشتم و حتی تا الانم به برنامه ام نرسیدم، کل روز داشتم به چیپس و پاستای داغ با پنیر زیاد فکر میکردم و همه ش بی حوصله و عصبی بودم و این آخرا به زور جلوی خودمو گرفتم که نزنم چند تا چیز بشکونم، ناراحتم بودم که فردا قراراه چطور دوباره «زندگی» کنم و بیدار شم و این داستانا.

فکر کردم مغز و بدنم دوباره دارن بازی درمیارن اما چک کردم دیدم نه، پی ام اسه. AAAAAAAHHHHHHHHHHHHHH

nothing ever lasts forever

به ماه و مشتری توی آسمون نگاه میکنم، یک لحظه نفسم از تصویر زیبایی که رو به روم هست بند میاد، یک آرزو میکنم و بعد به این فکر میکنم که اینم مثل هر چیز دیگری در این دنیا قرار نیست بمونه و فرصت کمی برای دیدنش دارم، استرس میگیرم و عصبی میشم، دیگه نگاه نمیکنم.

ببینم پرنسستون بالاترین معدل دبیرستانش رو امسال می‌تونه از نهاییا بگیره؟🌚

young dumb broke highschool kids

بچه های کوچیک بی رحمن، امروز با ی بچه ی کوچیک مهربانانه حرف زدم برگشت گفت «سلام گامبالو» :))))))))))))

پاره یِ پاره یِ پاره، دلتنگِ دلتنگِ دلتگ و خستهِ ی خسته یِ خسته ام، برنامه ی امتحانا رو دادن و نه تنها بهم استرس نداد بلکه نور کوچکی هم یک جایی در من هست.

باز خداروشکر ادبیات دوست خوب منه وگرنه اگر هر کتاب دیگری ۱۶ تا درس طولانی و سخت با چنین ضریب بالایی داشت که کلاهم پس معرکه بود.

هر بار که از آرامگاه عموم بر می‌گردم احساس غریبی می‌کنم، مخصوصا امروز که جمعیتی که رفته بودیم خیلی کم بود و به وضوح حس می‌کردم که چه‌طور داره کمرنگ میشه از این دنیا.


عمه سین بعد از نوزده سال برای اولین بار بوسم کرد، مرسی ازش که عمه بودن رو در حقم تموم کرد❤️

مرمر می‌گفت پنج دقیقه دیگه پشیمون می‌شه که بوست کرده :))

دلم برای عمو تنگ شده، می‌ترسم عزیز دلم گفتن هاشو یادم بره .. عمو کجا، عمه‌هام کجا!

This is LIFE

توان تحمل جنگ، ترس، صدای جنگنده، دیدن موشک توی آسمون، پریدن از این شبکه به اون شبکه، نگرانی برای آدم ها، نگرانی برای پولام، شنیدن این شعر های کوفتی صدا و سیما رو ندارم.

خسته‌ی خسته‌ام، نازمم روا نیست چون همه خسته‌ی خسته‌ایم.

خود درس خوندن یک طرف. استرس نرسیدن، نتیجه، آینده، اینکه تا شب برنامه‌ات رو می‌رسونی یا نه ی طرف دیگه.

حالم خوب نیست، دلم برای اون وقتایی که کودک بودم و شبا دراز می‌کشیدم و مامانم پتو می‌کشید روم تنگ شده.

Making A Lark Of The Misery

دیروز که به مرز فروپاشی روانی رسیدم خواستم موهام رو کوتاه کنم اما تصور عروسی خاله‌ام مانعش شد.

چند روزه که تقریبا مدوام دارم بهش فکر می‌کنم.

# ادامه نوشته

چند روزه که حوصله ی درس خوندن رو ندارم، دوست ندارم بیشتر از این «کنکوری» باشم ولی بدم نمیاد اگر عقب تر بیوفته.

نمی‌دونم.

با احتساب دیشب و امروز، تا الان سه تا جنگ رو دیده‌ام و هیچوقت به اندازه ی امروز نترسیده‌ام.

حتی وقتی که عید مامانم منو مجبور کرد برم توی حیاط که روفرشی آشپرخونه‌ش رو بشورم و وسط فرچه زدن دیدم جنگنده داره از بالای سرم رد می‌شه، یا اون روزی که هفت صبح صدای موشک بیدارم کرد یا حتی اون روزی که چند تا بمب پشت سر هم خورد توی شهرم و برق رفت و پدر و برادرم خونه نبودن، هیچکدوم انقدر بهم استرس نداده بودن که امروز این چند موشکی که ایران فرستاد منو ترسوند.

روی زمین خوابیده بودم، قبلش توی خواب صدای بلندی رو شنیده بودم ولی اون بیدارم نکرد، لرزش زمین یکمی تکونم داد و بعد، چیزی که انگار قلبم رو چند سانت توی بدنم جا به جا کرد موجی بود که به صورتم خورد، انگار یک توپ متراکم و سنگین که از ذرات هوا تشکیل شده بهم خورد، سنگین بودن و تراکمش رو حس کردم و بیدارم کرد، اول فکر کردم زلزله‌ست و خواستم فرار کنم که مامانم گفت موشکه و فرار نکردم.

هنوز استرس داره توی بدنم میلوله و به این فکر می‌کنم که تا ابد قراره زندگی همینجوری باشه و می‌ترسم، می‌ترسم از اینکه ده سال بعد زندگی همینجوری باشه و من به خاطر معنی دادن و به عنوان یک دستاورد در زندگی پوچم ازدواج کنم و بچه ای به دنیا بیارم، به خاله‌ام و بچه‌اش فکر می‌کنم و با اینکه خودم بهش می‌گفتم بچه دار بشه ولی در این لحظه ازش بدم میاد، ازش بدم میاد که آدمی رو وارد این کشور و این دنیا کرده.

+به آدمایی که شبا میرن دور میدون شعار می‌دن و اصلی ترین خیابونای این شهر کوچیک رو اشغال کرده‌ان فکر می‌کنم، به اون دختر پسر هایی که دیشب با عجله می‌رفتن سمت بازار و وقتی بهشون نگاه می‌کردم بدون نفرت خاصی، صرفا یک سوال از سرم می‌گذشت که آیا اینا خرید می‌کنن؟ غذا می‌خورن؟ اعتراضی ندارن؟ و بعد به جواب هایی که ممکنه بدن فکر می‌کنم.

                 

# ادامه نوشته

The show must be going on

روز بعدی خورشید طلوع می‌کنه و نمایش ادامه پیدا می‌کنه، مهم نیست که قبلش چه اتفاقی افتاده و هیچ چیزی به خاطر تو عوض نمیشه.

سنگ قبر عمو رو دیدم و با دیدنش فقط یک سوال بزرگ توی سرم بود؛ «دفعه ی بعدی کِی می‌بینمش؟»

انگار چیزی عوض نشده، مثل این هفت سالی که از اون محله رفتم و ارتباطم با فامیلای پدریم کمرنگ شد و سال به سال نمی‌دیدمشون قرار نیست برم سر بزنم یا ارتباطی بگیرم، احساس می‌کنم عموم زنده‌ست و ممکنه توی خیابون یا ی مراسمی چیزی ببینمش یا مثلا مثل آخرین بار یهو بیاد خونه‌مون.

شاید امروز آخرین روزی بود که با کازینام ارتباط گرفتم و فهمیدم الان هیچکدومو واقعا دوست ندارم، به عنوان بخشی از گذشته شاید ولی الان نه.

صرفا دوست دارم همون سالی ی بار اون پسرش که شبیه عموم با من رفتار می‌کنه رو ببینم، حتی نمی‌دونم چرا.

I'll meet you at the graveyard

از خودم می‌پرسم باید از کجا شروع کنم که هر آنچه که می‌خواهم بنویسم را بنویسم.
مثل هر باری که توی این تقریبا چهل‌ روز خواستم به دوستی که اخیرا صحبت نمی‌کنیم پیام بدهم و نمی‌دانستم باید از کجا شروع کنم، گاها دلم می‌خواست بهش پیام بدهم «سلام، عموم مُرد» و گریه کنم تا وقتی که ریپلای می‌کند.
سلام، عموم ششم اردیبهشت رفت، رفت و هر بار که می‌نویسم «رفت» بیشتر باور نمی‌کنم، رفت و نمی‌دانم کجا، نمی‌دانم اصلا جایی برای رفتن وجود دارد یا نه؟
نمی‌دانم عمو تمام چیز هایی که برایش نوشته ام و بهش گفته‌ام را خوانده و شنیده یا نه، یا صرفا توی این سی و چند روز دارم با خاطره ی یک انسانی که دیگر وجود ندارد حرف می‌زنم؟
فردا مراسم چهلم عمو است، چهلم اولین آدمی که دوستش داشتم و رفت، اولین رفته ای که از اول زندگی ام می‌شناختمش، حرف اول اسم و فامیلی‌مان یکی بود و هر بار که من را می‌دید بهم می‌گفت «این عزیز دل منه» و بغلم می‌کرد.
مهم نیست چه‌قدر بنویسم، هیچوقت نمی‌توانم تمام چیزی که می‌خواهم را راجب این موضوع بنویسم.
از خودم می‌پرسم امشب برم خونه ی عموم؟ دیروز رفتم و دیدن کولر خونه‌ش اذیتم می‌کرد، این همه فاصله ای که بین من (ما) و خانواده‌ی پدری ام افتاده با وجود اینکه کار درست و عادی ای بوده عذابم میده، این که توی تمام این مدت مجبور بودم کلی فکر کنم که چند تا خاطره ی انگشت شمار از عموم به یاد بیارم ناراحتم می‌کنه و کولر خونه‌ش، پنجره های بزرگ و قدیمی و نور زیادی که عصرای تابستون توی خونه‌ش میاد باعث میشه به این فکر کنم که چهار سال خونه‌ش نرفتم در حالی که توی بچگیم همیشه می‌رفتم، می‌رفتم و دوسم داشت، دوسم داشت و زنده بود، و زنده بود.
فردا چهلم عمو هست، دلم می‌خواد فردا بروم و سنگ قبرش را ببینم و گریه کنم، دوست دارم ببینم چه شعری روی سنگ قبرش نوشته اند چون دلم می‌خواهد شعری باشد که خودش دوسش دارد، دوسش داشت؟ آخ.
به این فکر می‌کنم که دفعه ی بعدی که خانواده ی پدری ام را می‌بینم و واقعا احساس می‌کنم که «خانواده» ام هستند کِی می‌تواند باشد، که آیا چیزی که توی روز های اولی که عمو رفته بود بینمان بود فقط وقتی که یک نفر می‌رود هست یا نه، بعضی وقت های دیگر هم می‌تواند باشد؟
تمام آن وقت هایی که -بعد از گریه کردن، پذیرایی کردن از مهمان ها و کارایی که بزرگ ترا می‌کردن- کل بچه ها جمع می‌شدیم توی آشپزخانه و با دقت به حرف های همدیگر گوش می‌کردیم و سعی می‌کردیم بخندیم و جوک بسازیم بهم احساس خانواده بودن می‌داد؛ چیزی که توی این سی و چند روز هیچ جوره نتوانستم توصیفش کنم ولی آن روز ها می‌توانستم احساسش کنم، دقت کردن به حرف های همدیگه و خندیدن، تمام تلاشمان را می‌کردیم که یک جوری در لحظه کنار هم باشیم و یک جوری همدیگر را بعد از وقت طولانی ای بغل کنیم.
فقط برای چند ساعت «خانواده» بودیم یا هنوز هم هستیم؟ دفعه ی بعدی ای وجود داره؟
فردا چهلم عموم هست. سی و هشتمین روزی که رفته، و دیگه هیچوقت قرار نیست به من بگه عزیزِ دلم.

# ادامه نوشته

«بطلبید تا بیابید؛ بکوبید تا به رویتان گشوده شود.»

آپدیت: اگر از آینده اومدی که اولین پستم رو بخونی، سلام فضول. :)))) این اولین پست نیست و پست های قبلی رو پاک کرده‌ام.