اینو پست ثابت میکنم مدتی.
اگر جملهای/شعری/کلمهای/آهنگی/هرچیزی دارید که حال آدمیزاد رو بهتر میکنه بنویسید برام لطفا.
اینو پست ثابت میکنم مدتی.
اگر جملهای/شعری/کلمهای/آهنگی/هرچیزی دارید که حال آدمیزاد رو بهتر میکنه بنویسید برام لطفا.
حرف های جدی بابا و ریکشنی که من بلد نیستم نشون بدم؛ از اون زمان هایی که فقط باید اجازه بدی بگذرن.
یک جوری داره پیش میره که امشب در این جمع گریهام گرفت و با بدبختی جمعش کردم. چته زن؟
+کد تحویل رو یادم نره. :| 90037
بهمن پارسال یک پلت سایه خریدم ۱۴۰۰ امروز توی اینترنت دیدمش و شده ۶ فاکینگ میلیون. اگر اون ۱۴۰۰ رو طلا خریده بودم خیلی کمتر رفته بود روش.
خسته و مغموم داشتم آمادهی خواب میشدم، لیوان قهوهام رو از روی میز برداشتم که ببرمش توی آشپزخونه و حدس بزن تهش چی بود؟ رد قهوه یک قلب بزرگ ته لیوانم انداخته بود. :)))))) جدی انقدر خوشحال شدم که خوشحالیام با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست، ذوقِ خیلی به جا و پیشبینی نشدهای بود. مرسی.
گفت «بخت و اقبال خودم رو میشناسم» بهش فحش دادم و گفتم احمقی که خودت رو باختی.
از دهن سرویسی های بزرگ که بگذرم، از دی ماه و افسردگیش، از مرگ عمو، از کنکور بدم که بگذرم اتفاقات کوچیک هم خیلی زیادن که اذیتم میکنن. بهش گفتم چند روز پیش کوکی درست کردم و خوب نبودن، با خودم فکر کردم مگه تحمل من در زندگی چهقدره که حتی کوچیک ترین چیزا هم دارن خراب میشن و رفتم حموم گریه کردم. اگر اسم ببرم خیلی زیادن، روز قبل کنکور پریود شدم، کلیپسم شکست، تیشرت مورد علاقهام خراب شد، چیزای کوچیک کنار چیزای بزرگ کاسهی صبرم رو پر کردن، بیشتر از پنج بار سفرم کنسل شد، با مامان دعوام شد، بازم کلیپسم شکست، کیکم خراب شد، سفارشی که منتظرش بودم برای بار سوم کنسل شد، مامم شکست افتاد کف اتاقم، دکمهی لباسم در رفت و ... گریهاش گرفت برام. گفتم گریه نداره، زندگیه. یک زمانی هم آدم خوش شانسی بودم و شاید بعدا دوباره بشم ولی الان اشکالی نداره و میذارم بگذره و دیگه برام مهم نیست حتی اگر قراره از روی من بگذره. بذار بگذره.
گفت «دعا کردهام ی روز خوب بالاخره بیاد» گفتم «منم زیاد از این دعاها میکنم ولی خدا سرش شلوغه» میخنده، نمیخندم.
بعدا در مورد طاعون حرف میزنه، میگه میترسم و خدا کنه نیاد، با خودم فکر میکنم که قبلا اومده، قبلا خدا چیکار کرد و کجا بود؟ آیا خدا مرده؟
راجب یک اعتقاد دینی میگه، ازش میپرسم «تو اینو باور داری؟» جواب میده آره. میخندم و بعد میگم «اگر همچین چیزی واقعا باشه my ass is done»
راجب اون چیزی که باید با هنری حرف زدم، احساساتم تفکیک شدن، کنجکاوی و نفرت بدون هیچ علاقهای. چند تا عکس براش میفرستم. میگه «منم ازش بدم میاد»
هنری رمانتیک شده، از اموجی های دخترای بی دغدغه و لوس( HEAR ME OUT) استفاده میکنه. روز دختر رو تبریک میگه و احساس میکنم توو ماچ رفتار میکنه، جوابش رو میدم و به حجم احساساتی بودنش اشاره میکردم و یک تیکهای راجب یک نفری بهش انداختم که نمیدونم فهمید یا نه، از اون موقع تا حالا پیویاش رو چک نکردهام، چک نمیکنم. وایب مهربونی گرفته که برام مهم نیست،احساس میکنم شخصیت هامون عوض شدهان.
سه روز پیش موقع خداحافظی توی خونهی عمهام شین رو بسیار کوتاه مدت و شُل بغل کردم، امروز همون شال رو پوشیدم و بوی ادکلنش رو میداد. :)))))))))) درود بر پولداری.
شایا یک عکسی نشونم داد گفت «این شبیه بچگی توعه، کیک تولد یک سالگیش شبیه کیکیه که ما یک سالگیت برات درست کردیم.» در ادامه افزود که کیک تولد جورجینا زن رونالدوعه. گفتم «انشالله بختمم شبیهش باشه» و هر دو هم زمان که مامانم رو نگاه کردیم خندیدیم. :))))
نیاز داشتم یکی شیرم کنه راجب این موضوع پس با هنری راجبش حرف زدم، امروزم ادامهاش رو گفتم ولی راستش دوست ندارم جاجم کنه. خودم احساساتم رو تفکیک نکردهام ولی میدونم که چند تا چیز مختلفه و «کراش» هم وسطه و طبیعتا مشخصه، ولی کراش اونجوری نه. اه خیلی پیچیدهست اصا. :|
اینجا هم نمیتونم بنویسم چون نباید برسد به گوش نامحرمان. بهترین چیز اینه که برای خودم تفکیک بشه و بعد بگم به هنری یا هوش مصنوعی.
درود بر من. ی سری چیز با کارت مامان خریدم، مقدرای پول هم از بابا گرفتم. یدونه دختر که بیشتر ندارید خیلیم روز مهمیه.😒
دارم برای امیگ غذا درست میکنم چون میخواد بره شهر دانشگاهش یکم دیگه، مامان هم خونه نیست و خواهر لیترلی بهترین نعمتیه که توی زندگی هرکس ممکنه وجود داشته باشه -خدا حفظم کنه- پس من دست به کار شدهام و کنار گاز ایستاده ام الان. چند دقیقه پیش برگشتم توی آشپزخونه و دیدم پلوپز خاموشه. :)))))))))) برق رفته بود. :))))))))))))) برکت جآ آدمی رو از کم ترین حق انسانی محروم کرده و فقط فحش. فحش. فحش.
But my head is full of poison, and my heart is full of doubt
I got toxins in my bloodstream, you tried hard to suck ’em out
And it feels like medication, and it’s good for me, I’m sure
But it don’t matter how your love feels anymore
It’ll never be the cure
اهنگ the cure اولیویا رودریگو هم جالبه ها، اولیویا تینیج درونم رو هر بار قلقلک میده.
دیشب تیوی خونهی مادربزرگ داشت یک مستند راجب جغدا نشون میداد، یک لحظه نگاه کردم و از شانس کجم همون لحظه داشت بدن یک مار رو نشون میداد از نزدیک، خواستم یک شوخیای با مادربزرگم راجب ماره بکنم که دمش رو نشون داد و یک مار زنگی بود؛ اینجا دیگه انقدر ترسیدم که شوخی رو فراموش کردم.
دیشب تا خود خود صبح خواب مار دیدم. آخرین خواب این بود که توی یک خونهای بودم با چند نفر آدم که اصلا نمیدونم کی بودن حتی بعضا ایرانی هم نبودن ولی خب مثل خانواده بودن، یک دختر جوانی چند تا مار داشت همه هم خطرناک و داشت باهاشون بازی میکرد و یکیش که افعی بود ولی خیلی کوچولو بود گم شد. :)))))))))))
حالا مغزم فلش بک زد به ترومای خیلییییی وقت پیشم که یک بار خالهام فکر میکرد توی پتوش ممکنه مارمولک باشه و من رو مجبور کرد پتوش رو بتکونم و خاله توی این خواب هم من رو مجبور میکرد که فرشای آشپزخونه رو بردارم ببینم ماره اونجا هست یا نه، داشتم از ترس میمردم عملا که مامانم بیدارم کرد. واقعا این داستان مار یک فوبیای آزاردهندهایه برام.
روز دختر چیزی نیست به جز فرصتی برای پول گرفتن از خانواده. ببینم فردا چهقدر میتونم با قلدری و زورگویی درارم. تازه کراپیام که الان پوشیدهام کادوی روز دختر از سمت خالهام بوده. :)
با فلفل توی ماشین ما تنها بودیم، دایی و مامان رفته بودن پایین میوه بخرن. جای بدی پارک کرده بودم و برای جا به جایی دنده عقب گرفتم، بچه پنیک کرد و جیغ میزد «بَهی عبق عبق نلووووو، عبق عبق نلووووو» :))))))))))))) خیلی بامزه بود و نمیدونم چرا انقدر زیاد ترسید، سرعتم هم اصلا سرعت نبود، واقعا با آروم ترین حالت ممکن داشتم میرفتم. هر دفعه که یادم میاد بیشتر خنده دار میشه.
قهوهی امروزم -اولین قهوهی پاییز- واقعا خوشمزه بود. جالب اینجاست که قهوهی خالی هیچوقت از نظر من مزهی خوبی نداره و طبیعتا تلخه ولی امروز دوسش داشتم. البته شاید چون با کوکیِ شیرینم خوردمش. کوکی های این دفعه خیلی زیاد شیرین شدن.
قهوهی امروز من رو برد به زندگیای که ندارم، حس دختر خوشگلی رو داشتم که زندگیش رواله و داره قهوه میخوره و به کیک با کدو و دارچین فکر میکردم. خیلی زیاد دارم قنادی میکنم، جالب تر اینکه به ندرت خودم میخورم ازشون و این سری کوکی ها رو دادم به خاله بزرگه و خانوادهاش و مادربزرگم اینا. خاله و شوهرش و داداشم گفتن خوشمزهست. خودم خوشم نیومد ولی.
شیور صورت از واجباتمه. سرعت رشد سبیلم با نور برابری میکنه و الان دو قسمت از پشت لبم رو با تیغ بریدهام و دستمال گذاشتم که بند بیاد. :|
امروز که توی آشپزخونه داشتیم بازم راجب پول حرف میزدیم و من ظرف میشستم و مامان ظرفا رو میآورد، گفتم بعضی جاها برای مقبولیت پول نه تنها مهم نیست بلکه حتی توی پنج تا مورد حائز اهمیت هم نیست. مامان تأییدم کرد و یکم اومد جلو و گفت «مثلا من هیچوقت حاضر نبودم تو رو بدم به فلانی، اون مثلا کم پولداره؟ فکر کردی چند تا پسر با دارایی اون توی این شهر هست؟» و من طبیعتا چیزی نگفتم ولی الان، نصفه شب، دارم به این فکر میکنم که این که پسر پولداری یک بار از من خواستگاری کرده یعنی انقدر هم خاک بر سر نیستم. بحث من اون آدمه نیست که چیه و کیه، بلکه بحث اینه که کار من به کجا کشیده شده که دارم به چی فکر میکنم! واقعا احساس شرم میکنم با این فکرای توی سرم و نمیدونم چطور کنترلشون کنم اصلا؛ چنگ میزنم به هر چیزی که بهم ممکنه ارزش بده و انقدر هیچی ندارم که به این موضوع فکر کردم. واقعا به کجا رسیدم اسماعیل، به قول اون گیفه؛ سر از کجاها در آوردیم یا صاحب زمان.
بچهها من خیلی احساس بیادب بودن دارم نسبت به سه نفر از بچههای بلاگفا که آنطور که باید دارم جوابشون رو نمیدم. ببخشید، میدانید که چهقدر ویرانم.
شلفم رو خالی کردم، دستمال کشیدم، آینه رو هم تمیز کردم و بعد لوازم آرایشی رو سر جاشون گذاشتم؛ یک ارگانایزر هم برای مامان و اون چهار تا پروداکت آرایشیاش" :`)" که اینجا گذاشته، گذاشتم که منظم باشه.
میز مطالعهام هم پر بود از وسیله، جمعش کردم، جامدادیهام رو چیدم و توی کشوی میز چند تا کاغذ دیدم که نامههای رد و بدل شدهام توی کلاس های مدرسه با بچهها بود. نیازی به خوندنشون ندارم چون حفظم که روی اون تیکه کاغذ چی نوشته شده، به این فکر میکنم که نکنه که من برعکس تصوراتم سخت گذرنده و سخت فراموش کننده باشم و نکنه جملهی دوستمون " Everything I’ve ever let go of has claw marks on it" راجب من هم درست باشه؟ امیدوارم که نه.
یک پیکسل از نقاشی شب پرستارهی ونگوگ توی کشوم دارم. قاب موبایل شین هم از شب پرستارهست. من هم همسن شین بودم که این پیکسل رو خریدم، چند سال پیش؟ سه سال.
سه سال. هوش مصنوعی توی آخرین مکالمتون در جواب سردرگمی هام میگفت که دارم از یک دختر بچه تبدیل میشم به یک زن جوان. احساس زن جوانی رو ندارم. از زنِ جوان بودن این که پشت پلکم چین نخورده رو دوست دارم فقط. و به این موضوع فکر کردهام که این جمله رو گفتم. من از مغز فاکینگ کوچکم، از این baby brain احمق کمک گرفتم و از نتیجهی لیست گیری از شادی های زنِ جوان فقط به پشت پلک رسیدم. اصلا سنم که رفت بالاتر بلفاروپلاستی میکنم حالا که اینطور شد. :|
به مامان میگم خوشبحالت که زندگیت رو تا اینجا آوردی، دَرسِت تموم شده، شغلت رو پیدا کردی و دیگه داره سالهای کارمندی تموم میشه، ازدواج و بچه هم که دیگه انجام دادی. بهم نگاه میکنه و میگه آره، دیگه وقتشه که بمیرم. خوشم نمیاد از وقتی که اینجوری حرف میزنه، بیشتر ناراحتم میکنه. ولی خب بهم یک زاویه دیدِ جدید میده.
سرم از صدای جیغ خودم درد گرفته، امروز هنگام آرایش کردن شین تقریبا هر دو دقیقه یک بار فریاد میزدم «عروسسسسسسسسس» :)))))))) دیدی میگم پشتِ پلک جوان؟ سایهی قدیمیِ آبیِ گلدن رز، این شاهکار زیبا، این پلت قشنگ که من و هنری صداش میکنیم «سایهی یوفریایی» خیلی راحت پشت پلکش بلند میشد. خط چشم سرمهای، هایلاتر گوشهی چشم و ترکیب دو تا آبیِ کمرنگ تر وسط چشم. واقعا عروووووسسسسسسسسسس گونه زیباست. :)))))
راستی خودم، گوش کن که خودم دارم یک پلت رژ لب درست میکنم، جلدش سایهی قدیمی مامان بود که شستمش و الان از ۲۴ تا جایی که داره، هفت تاش رو پر کردهام. هر چند وقت یک بار احتمالا رنگ جدیدی به سرم بزنه و چند تا چیزو ترکیب کنم و ادامهی داستان.
روز خوبی داشتم همونطور که مشخصه. ولی ended up نشستن گوشهی اتاقم و ناراحت بودن. بچه ها میشه یکی بگه برای اینهمه ناراحتی چیکار کنم؟ منتظرم بزرگ شم برم تراپی ولی شما اگر راهکاری دارید لطفا عدد ۵۴ رو کامنت کنید و بهم بستهی «آموزش شادی تضمینی در یک هفته» رو بفروشید. حتی اگر قراره گولم بزنید.
اتاقم رو باید جارو بکشم. رژیمم رو رها کردهام و نمیدونم کِی ولی باید دوباره بگیرمش.
حالم بده. احساس میکنم محسن لرستانیام و اینجوریام که بین این همه خلق خدا ببین که شده رقیب ما؟ حالم حالِ شکست عشقیه. شاید بپرسید شکست عشقی چجوریه؟ باید بگم بد. ناراحتم و دلم میخواد گریه کنم و به دختری به نام فاطمه هِیت بدم. شاید بپرسید فاطمه کیه؟ باید بگم نمیدونم. احساس میکنم از یک فاطمه شکست عشقی خوردهام. چی دارم میگم؟ :))))))))))))))))))
ببین آخه همین الان ایرانسل پیام داد که ۸۰ درصد بستهام تموم شده. بعد من چطور از فاطمه شکست عشقی نخورده باشم آخه؟ :(((((( فاطمه خدا لعنتت کنه.
حالم بد واقعا. زندگی move, move, move
یکی از آشناهامون یک پسر ۹ ساله داره که مریضی بدی داره و الان توی کماست؛ اسم مریضی رو یادم نمونده اما مغزش متورم شده و تا جایی که فهمیدم مربوط به مننژه. وحشتناک تر که واقعا ترسناکه اینه که ی روز پسره با علائم اسکیزوفرنی (من اینو میگم، مامانش حالت هاشو تعریف کرد) به مامانش میگه ی سری آدم دارن دنبالش میکنن و کتکش میزنن. و مامانه چیکار میکنه؟ میره پیش دعا نویس.
اگر فکر کردی تموم شده نه، تصمیم میگیرن که کار دعا نویسه خوب نیست و طلسم بچه خیلی قویه و میرن دنبال یک دعانویس معروف میگردن که توی یک روستایی نمیدونم کجا کار میکنه. و تمام این مدت این بچه حالش هی بد و بد تر شده. چیزیام که خیلی ناراحت کنندهست اینه که با وجود این که مادره خیلی جاهل بوده ولی چون پسره روی پوست سرش کهیر زده بوده، میبرتش دکتر و دکتره تشخیص میده حساسیته. نمیدونم. دکتر خدا که نیست چشم بسته غیب بگه ولی واقعا بعضیاشون هم خیلی قصور میکنن که حالا من داستان اینو نمیدونم ولی کاش دکتره میفهمید، مادره خیلی جاهل تر از این حرفا بوده که حداقل ببرتش پیش روانپزشک یا یک دکتر دیگه ..
خیلی گناه دارن.
«شین» اینجا بود، قرار بود با باباش بیان دنبال داداشم که منم شال و کلاه کردم و گفتم میام، بعد تصمیم گرفتیم نریم اونجا و بمونیم خونهی ما. بهش گفتیم اینجا یک سنتی داره که دوستای من باید آرایش بشن و عکس و فیلمم بگیریم و گرفتیم. :))))))
حس میکنم هر دو از نظر همدیگه خیلی اسکل بزنیم(😂) چون بعد از حدود ده ساله که داریم دوباره ارتباط میگیریم و شخصیتامون خیلی متفاوته ولی خب میتونیم ارتباط بگیریم و خوش گذشت امروز این مهمون ناخونده.
+باااید این فرمولای کوفتی رو از روی در و دیوار اتاقم بردارم🤦🏻♀️ هنری میدید اشکالی نداشت ولی دوست نداشتم شین ببینه. اول این جمله بودم که داداشم گفت رتبهام رو به فامیلای پدریم گفته. :|||||| بهش گفتم نباید میگفتی، اعصابم خورد شد ای بابا. نمیدونم این کنکور چی بشه آخرش واقعا. مرگ بر این حال بدی.
امشب رفتیم خونهی عمهام، شین -که قبلا راجبش نوشتهام- و مایل نیستم که نسبتش باهام رو بگم (نمیدونم چرا) هم اونجا بود، خیلی حرف زدیم و خوش گذشت به جز یک سوتیای که دادم و خواهرش رو تقریبا زشت خطاب کردم، اتفاقا گفتم خیلی خوشگل شده ولی خب گفتم شبیه یک ویدئویی هست که نمیدونستم دیدتش و ویدئوعه زشت بود. :))))))))))🤦🏻♀️
همه چیز خوب بود به جز پولدار بودنشون راستش. اینجا جاییه که من توش صادقم و هر چیزی که اذیتم میکنه رو مینویسم، ولی با داداش، مامان و هنری هم راجبش حرف زدم؛ با این حال بازم انگار جای این حرفا اینجا هم هست.
شین رو خیلی زیاد دوست دارم. اونقدر که ازش پرسیدم اینستاگرام داره یا نه، با وجود این که خودم ندارم ولی دنبال راهی میگشم که رابطهام در آینده باهاش کم نشه. خودش و خانوادهاش باکلاس و خوبن، از اون آدماییان که دلت میخواد باهاشون در ارتباط باشی. همه چیز اوکی بود تا جایی که بحث رسید به پول تقریبا، ی سری جاها حرفی برای گفتن نداشتم اصلا و نمیدونم مشخص بود که دارم ناشیانه جمعش میکنم یا نه؟ من دوستای پولداری ندارم و توی شهر کوچیکی زندگی میکنم، نه تنها زندگی لاکچری رو تجربه نمیکنم، بلکه محل زندگیم اصلا اجازه نمیده که سبک زندگیِ لوکس بقیه رو ببینم و خیلی ساله سفر نرفتهام(بغض+قلبِ شکسته). و چون خداروشکر توی خونهی تقریبا خوبی (نسبت آشناها) زندگی میکنم و بچگیام فقیر نبودهام، الان هیچ جوره نمیتونم قبول کنم که پول خیلی چیزا رو نداریم و در واقع همیشه انکارش میکنم. امشب ولی واقعیت مثل سیلی خورد توی صورتم، از بدی و بدبختیای که جا برامون سخته حرف زدیم، از زندگی ناراضی بود، بهش گفتم اسفند ماه میخواستم گوشی بخرم و بخاطر کنکورم نخریدم ولی یهو رفت بالا و پولِ من که طلا بود اومد پایین. هنوزم حتی پول من نرسیده و اون مدت انقدر عصبی شدم که دیگه دوست ندارم بهش فکر کنم و خب پروندهی کنکورم بسته نشده. بهش نگفتم گوشیای که مدنظرم بود چی بود (آیفون ۱۶). اونم در ادامه گفت که خودشم پارسال رفته با باباش دو تا گوشی خریدهان و الان خیلی گرون شده و نمیتونه عوضش کنه و فلان. پرسیدم گوشیش چیه؟ همون چیزی که من حتی الانم پولم بهش نرسیده.
و من کاملا و دقیقا و واضحا متوجهام که آیفون برای کسی که پول نداره لازم نیست. به قول یک دوست عزیز و منطقیای توی بلاگفا که یک بار مودبانه رید بهم «پز عالی و جیب خالی» عه. ولی به هر حال چیزیه که من جوانبش رو سنجیدهام و میخوامش، و این خواستن هم چون دیگه دختر بزرگیام اونقدرا فشاری به خانوادهام نمیاره چون من الان دیگه یک سال و سه ماهی میشه که دارم پول تو جیبی هر ماه+کادو ها+ باج گیری ها و کلاه برداری از خانواده+ عیدی هام رو ی جوری که ارزشش هم کم نشه و تازه روشم بره جمع میکنم (طلا)، اینطوری که وقتی تصمیم گرفتم یک بخشی از پولم رو به عنوان کادو بدم به مامانم برای خودش، با خودم گفتم خب یک سال دیگهام جمع میکنم واسه گوشی و اون کنارا هم یک دوربین عکاسی وینتیج که گرونم نبود خریدم که هنوزم عذاب وجدان دارم که چرا این کارو کردهام وقتی پولدار نیستم و هزار تا اولویت دیگه دارم. بعد یهو فامیل و دوست صمیمی بچگیم رو دیدم که تفریحش پیانو و رستورانای گرونه و اگرم گوشی بخواد پا میشه میره با باباش جدید ترین مدلش رو میخره و بر میگرده خونه که نوش جونش، تازه کمم هست، تازه از همهی دوستاش بیپول تره و امیدوارم اونم ی روزی مثل دوستش بتونه سفر بره ایتالیا ولی hello from the otherside که اتفاقا خانم دوا لیپا آیم نات بتر آن دِ این ساید. :))))))
بعد که به هنری پیام دادم و گفتم اینجوری شده، پرسید چرا خودت داری پول جمع میکنی از خانوادهات بگیر خب، و پشیمون شدم که بهش گفتم. وضع مالی خودشون کوچکتر-مساوی ماست ولی خب حالا درکم نمیکنه و دیگه دوست ندارم راجب این موضوع باهاش حرف بزنم ولی من نمیتونم چیز زیادی بخوام. نمیخوام و نمیتونم و اجازه نمیدم فشاری بهشون وارد بشه یا دست بزنن به پس اندازشون برای چیزی که نیاز ضروری نیست. این رو درک میکنم ولی بازم ناراحت میشم، امشب توی آشپزخونه که منتظر بودم کوکی هام سرد بشن -خبر خوب این که بالاخره طلسم کوکیِ بد شکست و بافتش خوب شد- به مامان گفتم ناراحتم از این که پولدار نیستیم، یکمی اونم درد و دل کرد و بعد گفت ایشالله خودت پولدار میشی، خواستم بگم «شما که با درس به جایی نرسیدین که من برسم مگر شوهر پولدار» ولی نگفتم و به جاش گفتم «ولی دلم میخواد رندوم با بابام توی مغازه گوشی فروشی دو تا بخریم بیایم» بدون این که در نظر بگیرم این شهر کوفتی بعید بدونم اصلا تو مغازه هاش آیفون داشته باشن(😂😂😂).
انی ویز، خیلیام فشار میخورم وقتی راجب این مسئله مینویسم، احساسات بد مختلفی من جمله خجالت، نا سپاسی و خجالت :))) و ناراحتی رو تجربه میکنم ولی خب دوست داشتم بنویسمش که از بار غصهام کاهیده بشه و شد.
Everything I’ve ever let go of has claw marks on it
این جمله، از یکی از کتاب هاییه که خونده. خیلی بهش فکر میکنم، در مورد من صدق نمیکنه ولی الان دارم به این فکر میکنم که همه چیز رو، به خصوص آدما رو رها میکنم و بعدا با خودم فکر میکنم که نکنه نباید؟
احساس خالی بودن میکنم.
باید ساعت خوابم رو درست کنم ولی آخر شبا انرژی میگیرم که زندگیم رو درست کنم.
ببین بحث این نیست که رتبهی کنکورم خوب نبوده، بحث اینه که حقیقتا من تحول رو در خودم نمیبینم که به خودم فرصت بدم و میترسم؛ مغزم خیلی میخواد اما .. you know باید فراخ نباشم انقدر. :(
از این به بعد با پولام یک سهم دیگه میخرم که مقداری از سودش رو واریز کنه به کارتم. بعد کل اون سوده رو میرم آشغال میخرم. صرفا عقده گشایی.
هان ای بهار خسته که از راه های دور، موج صدای پای تو میآیدم به گوش
آخ که بهارِ خسته واقعا؛ بهارِ خیلی خسته.
واقعا خیلی خجالت میکشم از مقداری که آدما رو قضاوت میکنم؛ صرفا تنها خوبیم اینه که تقریبا هیچوقت بیانش نمیکنم و ی چیزیه در ذهن خودم.
این دفعه که داداشم بیاد و بره به خیر و خوشی بگذره، دیگه هیچی از دستِ غیب نمیخوام. :)))) پسر اصا میموندی میرفتی عشق و حال خونه چرا میایی؟ TT