اولین باری که به هنری گفتم روی یک پسری کراش زده‌ام پارسال بود؛ خیلی جالب و با یک داستان بامزه یک یوتیوبر امریکایی رو پیدا کرده بودم توی اینترنت و خیلی ازش خوشم اومد. یادمه به هنری گفتم اگر به هر طریقی این پسر نزدیکم بود ی جوری مخش رو می‌زدم که سعی کنه مخم رو بزنه و تلاش کنه که باهام اوکی شه و بعد، در رمانتیک ترین حالت ممکن رهاش می‌کردم. اون روزی که من این رو گفتم نقطه‌ی عطفی در نمودار فرندشیپ من و هنری بود؛ حدس بزن بهم چی گفت؟ گفت طبق حرفای من و بی‌تفاوتی‌ام نسبت به پسران، نگرانم بوده که این دختر -بنده- چرا انقدر آن نرماله که حتی سلبریتی کراش هم نداره. :))))))))
حالا من که آن نرمال نیستم و هیچوقتم قرار نیست هنری بفهمه من باهاش حرف نمی‌زدم چون بهش اعتماد نداشتم و بعدا هم اگر داستانی باشه قرار نیست در جریان بذارمش؛ ولی به جرات و شاید هم متاسفانه هیچوقت توی زندگیم روی هیچ پسر واقعی‌ای کراش نزده‌ام؛ چرا «شاید هم متاسفانه»؟ چون احساس left out بودن می‌کنم بین دوستام. وقتی برام عکس پسری که همگی بهش علاقه‌مند هستن و یک تنش کوچولویی دارن بابتش رو می‌فرستن، ریپلای می‌کنم «حالا انقدر خوبم نیستا!».

بین دوستانِ fighter and lover، هنری برنده‌ است تا اینجا و تنها کسیه که پسره بهش چراغ سبز نشون داده.هنری خوشگله؛ بیشتر از این که «خوشگل» باشه جذابه. من خیلی دیر وارد گروه دوستی م‌گ و هنری و بقیه شدم و راستش اصلا وارد نشدم، فقط خبر دارم از کاراشون چون هنری -مرکز گروه- همیشه همه چیز رو بهم می‌گه. خلاصه که من هیچوقت نه باهاشون دوست بودم و نه باهاشون بیرون رفتم و نه راجب پسرای مورد علاقه‌‌شون چیزی می‌دونستم چون خودم مایل نبودم. ولی در جریانم که توی اون آموزشگاه مثلا درسی‌ای که بچه ها می‌رفتن چندددد تا پسر روی هنری کراش زده بودن که هنوز، بعد از بیشتر از یک سال از خداحافظی هنری با اونجا پسرایی که دوسش دارن تموم نشده‌ان و هر بار ریکوئست یکی میاد. چرا انقدر می‌دونم؟ چون بهترین دوست هنری‌ام. طبق گفته‌ی خودش دوست داشتنی‌ و عاقل(؟) و قابل اعتمادم پس همه چیز رو بهم می‌گه.

من ولی هیچ کراشی ندارم و به مغزم هم خطور نمی‌کنه؛ دروغ چرا زندگیم فاکدآپه. داره بیست سالم می‌شه و نه شغلی دارم و نه دانشجو و نه دانش آموزم و این بزرگترین ترسیه که من در ۱۵/۱۶ سالگی داشتم، بدنم واقعا زیبا نیست و همیشه در جنگم باهاش، امروز وقتی که داشتم لباسم رو عوض می‌کردم چند دقیقه خودم رو نگاه کردم و مامانم رو صدا زدم؛ چرا؟ چون می‌خواستم ازش بپرسم من چرا این شکلی‌ام و گریه کنم. ولی مامان نشنید و تیشرتم رو پوشیدم. به نظرت آخرین گزینه‌ی این آدم چی باید باشه؟
وقتی که دوست صمیمی‌ام توت‌فرنگی بود، وقتی سر کلاس ریاضی مدرسه همدیگه رو مثل دو تا سگ هار برای یدونه تست پاره می‌کردیم و بزرگترین هدفمون ضایع کردن اونیکی بود، وقتی تنها مردایی که برای به دست آوردن توجهشون تلاش می‌کردیم معلم های مرد بودن هم زندگی بهتر بود و هم من هیچوقت فکر نمی‌کردم از چیزی جا‌ مونده‌ام. همیشه این احساس رو دارم که هنری من رو از خیلی چیزا دور کرده، نه فقط از چیزای خوب البته، هنری در حال حاضر تنها آدم بالغیه که باعث میشه فکر کنم لایق محبتم، شاید بپرسین نابالغ کیه؟ پسرخاله‌ی ۹ ماهه‌ام لولک. :)))) به معنای واقعی کلمه عشق اولشم.
انی‌وی، میشه لطفا یکی بهم بگه اشکالی نداره اگر در حال حاضر هیچ کانکشنی با پسرای مردم ندارم؟
بعد می‌دونی چی خاطرم رو بیشتر می‌آزاره؟ م‌گ بین همه‌مون بهترین رتبه رو آورده و رشته‌ی تاپ قبول می‌شه امسال. یعنی یارو نه تنها رتبه‌اش از من بهتره بلکه دنیایی که درش زندگی می‌کنه از اینی که من توشم گسترده تره. :|
اصلا می‌دونی چرا چند روز پیش راجب یک پسری نوشتم که قبلا حالا اومده جلو؟ به خاطر این بود که احساس اسکل بودن و جذاب نبودن داشتم و مجبور بودم دست ببرم توی مموری کاردم و یک چیزی بکشم بیرون که نه آقا آخرش یک خری‌ روی تو هم کراش می‌زنه در حالی که بحث این نیست حتی. :|
واقعا نمی‌دونم دارم قابل درک می‌نویسم یا نه، چون خودمم نمی‌دونم چه حسی دارم. پسر در کل موضوع مهمی نباید باشه هیچوقت چون اصا طبق طبیعت.. ?you know ولی داستانای هنری دارن اذیت می‌کنن، همه چیز به کنار، چند نفر از خانواده‌‌اش هم در جریانن، من و م‌گ و ف‌س هم در جریانیم و این گستردگی دامنه ارتباطاتش هم داره آزارم می‌ده که بحثش طولانیه ولی همین که با این همه آدم، در این موضوع حساس، در موقعیتی که کنکورت رو ریدی شیر بشی خیلیه. من به این مورد حسودی می‌کنم.

حالا چی باعث شد اینو بنویسم؟ قسمت جالب ماجرا. :)))))
چند روز پیش به هنری گفتم «کاش با پسره اوکی شی، مثل تراکتور تا شهید بهشتی درس می‌خونی.» (چون پسره اونجا درس می‌خونه) و امروز اینجوری بودم که «عاممممم، کاش پیراپزشکی های دانشگاه علوم پزشکی همین استان خودمون رو زده بودم توی انتخاب رشته.» و پشمام ریخت از این فکر. حالا چرااااا؟
آقا :)))))) داداشم امروز عکس دو تا از دوستاش رو نشونم داد و فتبارک الله. :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
یکیشون که واقعا نمی‌دونم چرا داره درس می‌خونه اصا، این الان باید جلوی دوربین در حال فیلم بازی کردن یا مادلینگ می‌بود؛ که این صرفا ۱۰/۱۰ بود و من کاری باهاش ندارم، ولی انگیزه‌‌ی من کیه؟ هری پاتر. هری پاتر برات لقب گذاشته‌ام توی وبلاگم واقعا امیدوارم بازم راجبت (مثبت) بنویسم. Damn boy تو چرا انقدر قیافه‌ی دلنشینی داری آخه. :`))))))
عکسش رو قبلا هم دیده بودم، ولی امروز هم تحت تاثیر دوستان و هم جمله‌ی داداشم که گفت خیلی پسر با ادب و محترمیه اینطوری بودم که خب، این می‌تونه اونی باشه که من ی روز پنج‌/شیش ساعت روی عکس انداختنم وقت بذارم که مخش رو بزنم. پس این یعنی چی؟ یعنی اون چیزی که در هنری روشنه، در من نمرده بلکه کاتالیزگرش فعلا در شرایط آزمایش وجود نداره. خب؟ شنیدی؟ اون چیزه در من هم هست.
از داداشم پرسیدم این دوستته؟ گفت آره ولی یک سال از من کوچیکتره و ترم پایینیه. گل از گلم شکفت. چرا؟ چون این یعنی فرصت کافی وجود داره.
اطلاعات بیشتری نگرفتم چون داداشم آلردی باهوشه و می‌فهمید که چیزی در خواهرش روشن شده. :)))))
همین. و اگر فکر می‌کنید کراش زده‌ام باید بگم نه. آنقدر از دست نرفته‌ام که قرار باشه بخاطر یک عکس برم ی دانشگاهی که اولویتم نیست اصلا و می‌دونم که چه‌قدر این استان خودمون فرصت رو از آدم می‌گیره. ولی خب بازم همین که من یک پسری رو که دور و دست نیافتنی هم نیست پسندیدم خیلیه. به خودم امیدوار شدم.

+همیشه به family and friends می‌گفتم مهم ترین چیز توی انتخاب کردن پسرا net worth شونه ولی هری پاتر نظرم رو برای چند ساعت هم که شده عوض کرد. بازم منت خدای را عزوجل که اونقدرا هم بیرون افتاده نیستم.