گفت «بخت و اقبال خودم رو می‌شناسم» بهش فحش دادم و گفتم احمقی که خودت رو باختی.

از دهن سرویسی های بزرگ که بگذرم، از دی ماه و افسردگیش، از مرگ عمو، از کنکور بدم که بگذرم اتفاقات کوچیک هم خیلی زیادن که اذیتم می‌کنن. بهش گفتم چند روز پیش کوکی درست کردم و خوب نبودن، با خودم فکر کردم مگه تحمل من در زندگی چه‌قدره که حتی کوچیک ترین چیزا هم دارن خراب میشن و رفتم حموم گریه کردم. اگر اسم ببرم خیلی زیادن، روز قبل کنکور پریود شدم، کلیپسم شکست، تیشرت مورد علاقه‌ام خراب شد، چیزای کوچیک کنار چیزای بزرگ کاسه‌ی صبرم رو پر کردن، بیشتر از پنج بار سفرم کنسل شد، با مامان دعوام شد، بازم کلیپسم شکست، کیکم خراب شد، سفارشی که منتظرش بودم برای بار سوم کنسل شد، مامم شکست افتاد کف اتاقم، دکمه‌ی لباسم در رفت و ... گریه‌اش گرفت برام. گفتم گریه نداره، زندگیه. یک زمانی هم آدم خوش شانسی بودم و شاید بعدا دوباره بشم ولی الان اشکالی نداره و می‌ذارم بگذره و دیگه برام مهم نیست حتی اگر قراره از روی من بگذره. بذار بگذره.

گفت «دعا کرده‌ام ی روز خوب بالاخره بیاد» گفتم «منم زیاد از این دعاها می‌کنم ولی خدا سرش شلوغه» می‌خنده، نمی‌خندم.

بعدا در مورد طاعون حرف می‌زنه، می‌گه می‌ترسم و خدا کنه نیاد، با خودم فکر می‌کنم که قبلا اومده، قبلا خدا چیکار کرد و کجا بود؟ آیا خدا مرده؟

راجب یک اعتقاد دینی می‌گه، ازش می‌پرسم «تو اینو باور داری؟» جواب می‌ده آره. می‌خندم و بعد می‌گم «اگر همچین چیزی واقعا باشه my ass is done»


راجب اون چیزی که باید با هنری حرف زدم، احساساتم تفکیک شدن، کنجکاوی و نفرت بدون هیچ علاقه‌ای. چند تا عکس براش می‌فرستم. می‌گه «منم ازش بدم میاد»

هنری رمانتیک شده، از اموجی های دخترای بی دغدغه و لوس( HEAR ME OUT) استفاده می‌کنه. روز دختر رو تبریک می‌گه و احساس می‌کنم توو ماچ رفتار می‌کنه، جوابش رو می‌دم و به حجم احساساتی بودنش اشاره می‌کردم و یک تیکه‌ای راجب یک نفری بهش انداختم که نمی‌دونم فهمید یا نه، از اون موقع تا حالا پی‌وی‌اش رو چک نکرده‌ام، چک نمی‌کنم. وایب مهربونی گرفته که برام مهم نیست،احساس می‌کنم شخصیت هامون عوض شده‌ان.


سه روز پیش موقع خداحافظی توی خونه‌ی عمه‌ام شین رو بسیار کوتاه مدت و شُل بغل کردم، امروز همون شال رو پوشیدم و بوی ادکلنش رو می‌داد. :)))))))))) درود بر پولداری.