خسته و مغموم داشتم آماده‌ی خواب می‌شدم، لیوان قهوه‌ام رو از روی میز برداشتم که ببرمش توی آشپزخونه و حدس بزن تهش چی بود؟ رد قهوه یک قلب بزرگ ته لیوانم انداخته بود. :)))))) جدی انقدر خوشحال شدم که خوشحالی‌ام با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست، ذوقِ خیلی به جا و پیش‌بینی نشده‌ای بود. مرسی.