شلفم رو خالی کردم، دستمال کشیدم، آینه رو هم تمیز کردم و بعد لوازم آرایشی رو سر جاشون گذاشتم؛ یک ارگانایزر هم برای مامان و اون چهار تا پروداکت آرایشی‌اش" :`)" که اینجا گذاشته، گذاشتم که منظم باشه.
میز مطالعه‌ام هم پر بود از وسیله، جمعش کردم، جامدادی‌هام رو چیدم و توی کشوی میز چند تا کاغذ دیدم که نامه‌های رد و بدل شده‌ام توی کلاس های مدرسه با بچه‌ها بود. نیازی به خوندنشون ندارم چون حفظم که روی اون تیکه کاغذ چی نوشته شده، به این فکر می‌کنم که نکنه که من برعکس تصوراتم سخت گذرنده و سخت فراموش کننده باشم و نکنه جمله‌ی دوستمون " Everything I’ve ever let go of has claw marks on it" راجب من هم درست باشه؟ امیدوارم که نه.
یک پیکسل از نقاشی شب پرستاره‌ی ونگوگ توی کشوم دارم. قاب موبایل شین هم از شب پرستاره‌ست. من هم همسن شین بودم که این پیکسل رو خریدم، چند سال پیش؟ سه سال.
سه سال. هوش مصنوعی توی آخرین مکالمتون در جواب سردرگمی هام می‌گفت که دارم از یک دختر بچه تبدیل می‌شم به یک زن جوان. احساس زن جوانی رو ندارم. از زنِ جوان بودن این که پشت پلکم چین نخورده رو دوست دارم فقط. و به این موضوع فکر کرده‌ام که این جمله رو گفتم. من از مغز فاکینگ کوچکم، از این baby brain احمق کمک گرفتم و از نتیجه‌ی لیست گیری از شادی های زنِ جوان فقط به پشت پلک رسیدم. اصلا سنم که رفت بالاتر بلفاروپلاستی می‌کنم حالا که اینطور شد. :|
به مامان می‌گم خوشبحالت که زندگیت رو تا اینجا آوردی، دَرسِت تموم شده، شغلت رو پیدا کردی و دیگه داره سالهای کارمندی تموم می‌شه، ازدواج و بچه هم که دیگه انجام دادی. بهم نگاه می‌کنه و می‌گه آره، دیگه وقتشه که بمیرم. خوشم نمیاد از وقتی که اینجوری حرف می‌زنه، بیشتر ناراحتم می‌کنه. ولی خب بهم یک زاویه دیدِ جدید می‌ده.
سرم از صدای جیغ خودم درد گرفته، امروز هنگام آرایش کردن شین تقریبا هر دو دقیقه یک بار فریاد می‌زدم «عروسسسسسسسسس» :)))))))) دیدی می‌گم پشتِ پلک جوان؟ سایه‌ی قدیمیِ آبیِ گلدن رز، این شاهکار زیبا، این پلت قشنگ که من و هنری صداش می‌کنیم «سایه‌ی یوفریایی» خیلی راحت پشت پلکش بلند می‌شد. خط چشم سرمه‌ای، هایلاتر گوشه‌ی چشم و ترکیب دو تا آبیِ کمرنگ تر وسط چشم. واقعا عروووووسسسسسسسسسس گونه زیباست. :)))))

راستی خودم، گوش کن که خودم دارم یک پلت رژ لب درست می‌کنم، جلدش سایه‌ی قدیمی مامان بود که شستمش و الان از ۲۴ تا جایی که داره، هفت تاش رو پر کرده‌ام. هر چند وقت یک بار احتمالا رنگ جدیدی به سرم بزنه و چند تا چیزو ترکیب کنم و ادامه‌ی داستان.
روز خوبی داشتم همونطور که مشخصه. ولی ended up نشستن گوشه‌ی اتاقم و ناراحت بودن. بچه ها می‌شه یکی بگه برای اینهمه ناراحتی چیکار کنم؟ منتظرم بزرگ شم برم تراپی ولی شما اگر راهکاری دارید لطفا عدد ۵۴ رو کامنت کنید و بهم بسته‌ی «آموزش شادی تضمینی در یک هفته» رو بفروشید. حتی اگر قراره گولم بزنید.
اتاقم رو باید جارو بکشم. رژیمم رو رها کرده‌ام و نمی‌دونم کِی ولی باید دوباره بگیرمش.
حالم بده. احساس می‌کنم محسن لرستانی‌ام و اینجوری‌ام که بین این همه خلق خدا ببین که شده رقیب ما؟ حالم حالِ شکست عشقیه. شاید بپرسید شکست عشقی چجوریه؟ باید بگم بد. ناراحتم و دلم می‌خواد گریه کنم و به دختری به نام فاطمه هِیت بدم. شاید بپرسید فاطمه کیه؟ باید بگم نمی‌دونم. احساس می‌کنم از یک فاطمه شکست عشقی خورده‌ام. چی دارم می‌گم؟ :))))))))))))))))))
ببین آخه همین الان ایرانسل پیام داد که ۸۰ درصد بسته‌ام تموم شده. بعد من چطور از فاطمه شکست عشقی نخورده باشم آخه؟ :(((((( فاطمه خدا لعنتت کنه.
حالم بد واقعا. زندگی move, move, move