دیشب تیوی خونهی مادربزرگ داشت یک مستند راجب جغدا نشون میداد، یک لحظه نگاه کردم و از شانس کجم همون لحظه داشت بدن یک مار رو نشون میداد از نزدیک، خواستم یک شوخیای با مادربزرگم راجب ماره بکنم که دمش رو نشون داد و یک مار زنگی بود؛ اینجا دیگه انقدر ترسیدم که شوخی رو فراموش کردم.
دیشب تا خود خود صبح خواب مار دیدم. آخرین خواب این بود که توی یک خونهای بودم با چند نفر آدم که اصلا نمیدونم کی بودن حتی بعضا ایرانی هم نبودن ولی خب مثل خانواده بودن، یک دختر جوانی چند تا مار داشت همه هم خطرناک و داشت باهاشون بازی میکرد و یکیش که افعی بود ولی خیلی کوچولو بود گم شد. :)))))))))))
حالا مغزم فلش بک زد به ترومای خیلییییی وقت پیشم که یک بار خالهام فکر میکرد توی پتوش ممکنه مارمولک باشه و من رو مجبور کرد پتوش رو بتکونم و خاله توی این خواب هم من رو مجبور میکرد که فرشای آشپزخونه رو بردارم ببینم ماره اونجا هست یا نه، داشتم از ترس میمردم عملا که مامانم بیدارم کرد. واقعا این داستان مار یک فوبیای آزاردهندهایه برام.