?It was the summer of WHAT
چند تا چیز برای نوشتن داشتم، یکیش برنده نشدنم توی مسابقهای بود که شانسم برای برنده شدن توش زیاد بود و دومی طوری که کلیپسم شکست. ننوشتم تا وقتی که دو روز پیش اومدم مو هام رو ببندم و تق! این یکی کلیپس هم شکست.
حالا چرا اینا رو میخواستم بنویسم؟ به نشانهی اعتراض. که نه تنها مسائل بزرگ بلکه یک کلیپس، یک تیکه پلاستیک که تنها وظیفهاش توی دنیا نگه داشتن مو های سر منه هم باید بازی دراره برام. بعد که بهش بیشتر فکر کردم دیدم نه بابا ولش کن و موهات رو با کش مو ببند. در واقع شعار من توی زندگی «ولش کن» شده جدیدا، اگر از من بپرسن دلت میخواد چی روی پیشونیات تتو کنی قطعا «ولش کن» خواهد بود. حالا دلیلش چیه؟ ولش کن.
به مرحلهای از غنا رسیدهام(؟) که دیگه اکثر چیزا برام مهم نیستن، روحیات پرنسسیام که تنها تحمل دیدن باب اسفنجی و فیلم باربی رو داشتن چند روز پیش داستان جفری دامر رو خوند. و نه تنها خوندم بلکه تصمیم گرفتم عکس ها رو هم نگاه کنم و نه از ترس، نه از حالت تهوع و نه از غم بلکه از تعجب، نه از تعجب برای آنچه آدمیزاد نامیده میشه بلکه تعجب بابت خودم، شوکه شدم و هنوز نتونستهام قبول کنم که این منم. در واقع همونطور که امشب با آرایشم دختر خیلی زیبایی بودم و نمیتونستم قبول کنم که این منم، هنوز نمیتونم قبول کنم که این آدمه منم. الان دیگه حتی اگر پسرداییام فلفل بگه من رو از دخترداییاش کمتر دوست داره برام مهم نیست. اگر ممد فوت فتیش برام کامنت بذاره هم حتی برام مهم نیست.
اگر کسی اینا رو خوند و فقط یک درصد با خودش فکر کرد «چهقدر خُنُک» باید بگم بله دقیقا همینقدر خنک. هنری همیشه روحیات من رو به سخره میگرفت تا چند روز بعد از کنکور که راجب تصمیمم برای زندگی و دعوام با داداشم باهاش حرف زدم و پشماش ریخت و گفت هیچوقت فکر نمیکرده من انقدر قوی باشم. تصور کن الان بفهمه دیگه پروندهی قتل میخونم و گریه نمیکنم و نمیرم پیش مامانم بخوابم! از خودم بیشتر تعجب خواهد کرد.
از اضطراب پاییزه گفته بودم؛ امشب یک اسم مناسب تر برای احساسم پیدا کردم. نوستالژی. دلم از همین الان برای این روزا تنگ میشه، گذر زمان رو به وضوح حس میکنم و ازش میترسم و از کار هایی که زمان میتونه بکنه هم. برای همین دلتنگ «الان» میشم و عذاب وجدان میگیرم که قدردان زندگی نیستم و همهی اینها تبدیل میشن به اضطراب. حالا خداروشکر واقعا ولی قدردان چجوری باشم؟ میخوام چیکار کنم مثلا؟ دستمال بگیرم دستم کوردی برقصم؟ راستش مغز خوبم من و تو انقدر احمق نیستیم به خودت بیا. :||||||
دیروز یکی از ویدئو هایی که طی استاک از یاس و دوستاش پیدا کرده بودم رو برای هنری فرستادم؛ نوشت «چهقدر سرزندهان خوش به حالشون» واقعا منم حسادت میکنم. همین که امشب اومدم بخوابم تیلور سوییفت توی سرم گفت Fell behind all my classmates and I ended up here زندگی یاس زندگیِ باب دندان من نیست اما این روزا انقدر .. yk که واقعا به هر چیزی حسودی میکنم. یادمه ی روز قبل کنکور (من اون دو هفته قبل کنکور داشتم جون میدادم رسما) به مامان گفتم احساس میکنم توی اون جهنمیام که خدا توی قران گفته راجبش، که گناهکارا میگن کاش تکهای خاک بودیم یا ی همچین چیزی. و الانم حسادت واقعا همچین حسی داره. همیشه گفتم بازم میگم یاس لایق خیلییی چیزاست، کودکی خیلی سختی داشت و اذیت شد واقعا، و درود بر هر دلیل و هر خدایی که الان باعث شده زندگیش خوب به نظر بیاد. امیدوارم روز به روز زندگیش بهتر بشه و منم روز به روز کمتر حسودی کنم. چمه واقعا؟
خوشحالم که دیگه پاییزه. خوشم میاد واقعا، از این سرمای زیاد، این پوشیده شدن زیر پتو، لباس گرمی که چند شب پیش پوشیدم و کلا این دو تا فصل. امیدوارم حال همهمون خوب باشه واقعا چون تک تک ما لایق شادی از ته دل هستیم و خیلی روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم و امیدوارم نیمهی دوم سال بهتر باشه.
+پسر من جدی احساس نیاز میکنم به نوشتن. تمام حس های بدم رو کمتر میکنه.