نوشته بودم «هر آنچه که اتفاق افتاد من رو تبدیل کرد به چیزی که الان هستم و گاها برام عجیبه که چقدر عوض شدم، چقدر اونی که باید نیستم و حتی نمی‌دونم بهترم یا بدتر.» و این جمله ها امروز وقتی که یک رمان به زبان فارسی رو در دست گرفتم توی سرم تکرار می‌شدن. من ارتباط عمیقی با کتاب ها برقرار می‌کنم، هنگام خوندن کتاب ها همه چیز رو می‌بینم، می‌شنوم، بو می‌کنم و حس می‌کنم، بعضی وقت ها خاطره هایی توی سرم میان که باید چند دقیقه روشون مکث کنم که ببینم این خاطره‌ی من بوده یا یک فیلم یا یک کتاب. و آخرین رمان فارسی رو کِی خونده‌ام؟ سه سال پیش.
سه سال هیچ رمانی به زبان فارسی نخوندم، یادمه از یک جایی به بعد در خودم این توانایی رو دیدم که کتاب انگلیسی هم بخونم و تقریبا هم به جز بعضی کلمه‌ها تونستم. اما آیا این رو ادامه دادم؟ نه. کلاس یازدهم که بودم تصمیم گرفتم جدی درس بخونم و خوندم، و جدی درس خوندن مساویِ با کنار گذاشتن کتاب ها، فیلم ها، بعضی تفریح های قدیمی، گوشی، و آهنگ که این آخری برای من هیچوقت طولانی مدت اتفاق نیوفتاد. درس خوندنم توی کلاس یازدهم برای من افتخاری شد که هنوزم موقع ناامیدی دستم رو می‌گیره، هنوزم احساس برتر بودن می‌ده، تلاشم برای جلب رضایت معلم ریاضی‌ام که دوست صمیمی بابا بود و توانایی‌ای که توی ریاضی و زیست به دست آوردم که تا کنکور همراهم بود. چیزی که درس خوندن به من داد واقعی بود. یک بار نوشته بودم تلاشم برای کنکور بهم «هیچی» داد و من ده ماه زجر کشیدم برای «هیچی» و در حالی که گریه می‌کردم جواب هوش مصنوعی رو می‌خوندم که می‌گفت اشتباه می‌کنی و ی روز هم خواهی فهمید که برای «هیچی» نبوده‌.
امروز ملت عشق رو می‌خوندم، کتابی که سه سال پیش از یک دست فروش کنار ورودی متروی کرج خریدم، اون موقع حدود پنج/شیش تا کتاب خریده بودم و همه رو خوندم به جز این یکی. امروز کتابم رو می‌خوندم و با خوندش تیکه هایی از افکارم کنار هم قرار می‌گرفت که باعث شد پاشم بیام بنویسم و به این فکر کنم که تلاش من برای «هیچی» نبوده.
آخرین رمانی که به زبان فارسی خوندم یکی از رمان های جوجو مویز بود، نزدیک مهر بود و هوا تازه داشت سرد می‌شد و چون کتابه happy end بود و من هم لطیف، شبی که تموم شد با دست و پای یخ زده اومدم توی هالِ خونه و شروع به دویدن کردم. حس و حال آشنای الانم با اون موقع باعث شد این دو ورژن رو مقایسه کنم.
کوچیک تر بودم ولی خسته تر، ناامید بودم و ایده‌ی خاصی راجب آینده نداشتم ولی مطمئنم خیلی فرق داشت با چیزی که الان هستم، نمی‌دونم اگر منِ پونزده/شونزده ساله منِ الان رو می‌دید چه فکری می‌کرد؟ احتمالا ناامیدش می‌کردم. یادمه یکی از اون روزا یک بار خانم شفیعی -یکی از معلم های دبیرستان- راجب یک شخصیت تاریخی حرف می‌زد، من می‌شناختمش. یک کمی حرف زدیم و بعد از صحبتش با من نه از روی تحقیر -طبق رفتار معمولش با بچه‌ها- بلکه با مهربونی گفت «کتاب بخونید بچه ها» و من گفتم «می‌خونیم». می‌خونیم؟
در همین حین به داداشم فکر می‌کنم، هنر رو همیشه بخشی از خواهرش می‌بینه و درست هم می‌بینه، حتی توی تاریک ترین روز ها هم ذوق هنری‌ام دستم رو می‌گیره. ولی آیا تحسینم می‌کنه؟ برعکس. داداشم یکم ذهنیات نیچه مانندی داشت در گذشته، بار ها راجب بیهوده بودن هنر بحث کرده ایم و کتاب هم بخشی از هنره. توی زمانی که من درس خوندم کتاب رو کنار گذاشتم، نقاشی کشیدن رو، کار های عجیب غریبی که هر چند وقت یک بار انجام می‌دادم رو هم. چند روز قبل از کنکورم با داداشم یک بحثی کردیم که توی بحث باید یک عدد رو حساب می‌کردیم. وقتی توی ماشین حساب گوشی‌اش داشت توان و تقسیم رو حساب می‌کرد داد زدم « حدودا ۳۱» و بعد که توی ماشین حسابش همین عدد رو به دست آورد بازی دیگه دست من بود.
امروز من و کتابِ در دستم به همه‌ی این ها فکر کردیم، خانم شفیعی، آقای ریاضی، داداشم، پسرخاله‌ام شازده کوچولو و خودم.
این روزا پایینِ پایینم، انگار توی مسابقه‌ی صخره نوردی دستم وِل شده و دارم میوفتم پایین، تقلا می‌کنم و چنگ می‌زنم به هر چیزی که جلوی دستمه که از این پایین تر نرم، که به نقطه‌ی اول بر نگردم. می‌دونم شرایط امنه، می‌دونم حالم خوبه، می‌دونم که اگر افتادم قرار نیست بمیرم یا استخونم بشکنه و روی یک تشک نرم خواهم افتاد ولی نمی‌خوام بیوفتم. همه‌ش در حال حساب کتاب کردنم، یک چرتکه و یک ترازوی قدیمی توی سرم دارم، این رو از دست دادم و اون رو به دست آوردم، تایید آدم فرهیخته‌ای مثل خانم شفیعی رو از دست دادم و پیروزی از آدم باهوشی مثل داداشم رو در ریاضی به دست آوردم، فلان چیز رو از دست دادم و نمره‌ی خوب فلان درس ها رو به دست آوردم. در حال حساب کتاب کردنم، در حال چنگ زدن به صخره‌ام که نذاره بیوفتم، که انقدر با خودم فکر نکنم چاق و زشت و بی‌لیاقتم؛ من می‌دونم که اگر بیوفتم زمین نرمه ولی نمی‌خوام بیوفتم.
راستش هرچی حساب می‌کنم به جواب خوبی نمی‌رسم، دیروز که نشسته بودم کنار مزار عمو داشتم بازم حساب می‌کردم و ی لحظه از این همه درگیری ذهنی جا خوردم خودم، درگیری برای یک مسئله‌ای که اگر منطقی باشم اونقدرا هم عمیق نیست. اگر هر چیزی هستم خب هستم، یادمه تقریبا پارسال اینا دلم می‌خواست روی دستم تتو کنم it is what it is که کمتر به همه چیز فکر کنم.
منتظر نتیجه‌ی کنکورم، منتظر نتیجه‌ی ارزشم هستم، از این که انقدر زندگی‌ام رو تحت تاثیر قرار داده بدم میاد، از این که من همیشه دانش آموز خوبی بودم و هستم و نمره های خوبی گرفته‌ام، از این که توی درسا قوی ام ولی چون معدلم بیست یا ی چیز خیلی نزدیکی به بیست نشد و زیست رو طبق انتظارم نزدیک ۷۰ نزدم، که میانگین درصدای کنکورم بالای ۵۰ نیست بدم میاد، انگار همه چیز صفر و صدی شده برام، یا باید رتبه رویایی باشه یا هیچ، یا معدل باید بیست باشه یا یعنی شکست خورده ام، من رشته‌ای به جز آنچه که در ذهنم هست رو نمی‌خوام، از خودم متنفرم که سر جلسه‌ی کنکور طمع کردم و دفترچه‌ی فرهنگیان رو با دقت جواب دادم و درصداش بالان، از خودم بدم میاد که از قبولی توی رشته‌ی تاپ مطمئن نیستم، چند تا دونه تست و یکم نمره‌ی بیشتر می‌تونست تمام این علامت سوال های توی سرم رو خط بزنه، زندگی بد نیست، من از یک صخره‌ی واقعی سقوط نکرده‌ام و زیر پام هم نرمه ولی حالم خوب نیست. نه که خوب نباشه، اتفاقا خوبه، اتفاقا این روزا به نیت ورزش می‌رقصم و هر روز یک عالمه عرق می‌کنم، اتفاقا می‌گم و می‌خندم و می‌رم و میام و به فامیلام سر می‌زنم ولی از این داستان کنکور متنفرم، و کنکور فقط یک آزمون نیست برام، یک ارزشه. یادمه یکی از کسایی که توی بلاگفا می‌خوندمش(الان توی تلگرام می‌نویسه) ی بار راجب یکی از مراسمای مربوط به ازدواجش نوشته بود «وقتی داشتن در مورد مهریه حرف می‌زدن، عملا بحث راجب ارزش من بود» و امروز وقتی که داشتم سیب زمینی ها رو برای غذا خورد می‌کردم با خودم فکر می‌کردم کنکورِ من مثل مهریه‌ی اونه و دلم خواست بشینم کف آشپزخونه زار بزنم.
دیشب که رفته بودیم خونه‌ی خاله بزرگه، آخرای مهمونی رفتم توی اتاق شازده کوچولو -که دیگه کوچولو نیست- و راجب انتخاب رشته‌اش حرف زدیم، اعتماد به نفس حرف زدن رو نداشتم، انگار نه انگار که واقعا چه‌قدر توی درس ها توانا ام، انگار نه انگار که مثل آب خوردن به این پسر درسای مدرسه‌اش رو همیشه توضیح می‌دادم، چون قبلا باهاش راجب کنکور حرف زده بودم، دو روز بعد از کنکورم وقتی نشسته بودم روی مبل خونه‌ی مامبزرگ و در مورد زیست کنکور گفتم «من فقط از ۱۷ تا سوال مطمئنم که درست بوده» و بعد گفتم «با این اوضاع اون چیزی که می‌خوام رو اصلا قبول نمی‌شم» این جمله ها من رو برای خودم فرو ریخت، دیشب وقتی می‌خواستم به شازده بگم طرز فکر «برو تجربی و در کنارش ریاضی هم ادامه بده» گوه خوری محضه و اگر کسی بخواد توی تجربی به جایی برسه باید تمرکزش فقط روی درسای خودش باشه، از خودم پرسیدم «تو مگه به جایی رسیدی؟» و نگفتم، البته اعتماد به نفس خیلی خیلی زیاد شازده هم در این امر بی دلیل نبود اصلا. واقعا اعتماد به نفسش فشاری‌ام می‌کنه و به من دیدِ بالا به پایینی داره، ذره‌ای در خودش تردید نداره، معتقده اگر بره ریاضی رتبه‌اش تک یا دو رقمی می‌شه و به سادگی مهاجرت می‌کنه و اگر بره تجربی پزشک می‌شه و پزشک شدن رو موفقیت نمی‌دونه. حالا تمام این اعتماد به نفس از کجا میاد؟ قبولی تیزهوشان ششم به هفتمی که در کارنامه‌اش داره.
نمی‌دونم پسر، در کنار هر چیزی که گفتم، در کنار اون جمله‌ی بالا که «اگر منِ پونزده/شونزده ساله منِ الان رو می‌دید چه فکری می‌کرد؟ احتمالا ناامیدش می‌کردم.» از خودم اونقدرا بدم نمیاد، از خودم عصبانی ام که دو تا تست بیشتر نزدم و در طول سال بیشتر عمومی نخوندم ولی خب پتانسیل خودم رو هم می‌بینم، هیچوقت روزای آخر کنکور که تست می‌زدم و پشمام از درصدام می‌ریخت و به خودم افتخار می‌کردم رو فراموش نمی‌کنم. راستش اون روزا خیلی به من اعتماد به نفس دادن و بهش هم خیلی نیاز داشتم. ولی چیزی که وجود داره بحث همون ارزشه، کسی توانایی من رو نمی‌بینه و تره هم برام خورد نمی‌کنه تا وقتی که توی دانشگاه نیستم، و منظورم از توی دانشگاه بودن هم این نیست که فیزیکی برم توی دانشگاه و عیارم بره بالا، منظورم اینه که دانشجو باشم و ننگ کنکور رو دیگه بر دوش نکشم. :|
دوست ندارم این صفر و صدی بودن رو، مگر بقیه بد باشن که من رشته‌ی تاپ قبول بشم ولی خب پیراپزشکی های خوب رو مطمئنم، حس می‌کنم دیگران -حتی شما خواننده‌ی فاخر و ارزشمند وبلاگ من- فکر می‌کنید من انسان احمق و آیکیو پایینی‌ام. نه به خدا، باور کن کنکور سخته و من گناه دارم.‌ :(
+چه‌قدر پراکنده شد همه چیز، وقتی شروع کردم متنم رو کلا می‌خواستم ی چیز دیگه بگم.