«شین» اینجا بود، قرار بود با باباش بیان دنبال داداشم که منم شال و کلاه کردم و گفتم میام، بعد تصمیم گرفتیم نریم اونجا و بمونیم خونه‌ی ما. بهش گفتیم اینجا یک سنتی داره که دوستای من باید آرایش بشن و عکس و فیلمم بگیریم و گرفتیم. :))))))

حس می‌کنم هر دو از نظر همدیگه خیلی اسکل بزنیم(😂) چون بعد از حدود ده ساله که داریم دوباره ارتباط می‌گیریم و شخصیتامون خیلی متفاوته ولی خب می‌تونیم ارتباط بگیریم و خوش گذشت امروز این مهمون ناخونده.

+باااید این فرمولای کوفتی رو از روی در و دیوار اتاقم بردارم🤦🏻‍♀️ هنری می‌دید اشکالی نداشت ولی دوست نداشتم شین ببینه. اول این جمله بودم که داداشم گفت رتبه‌ام رو به فامیلای پدریم گفته. :|||||| بهش گفتم نباید می‌گفتی، اعصابم خورد شد ای بابا. نمی‌دونم این کنکور چی بشه آخرش واقعا. مرگ بر این حال بدی.