امشب رفتیم خونهی عمهام، شین -که قبلا راجبش نوشتهام- و مایل نیستم که نسبتش باهام رو بگم (نمیدونم چرا) هم اونجا بود، خیلی حرف زدیم و خوش گذشت به جز یک سوتیای که دادم و خواهرش رو تقریبا زشت خطاب کردم، اتفاقا گفتم خیلی خوشگل شده ولی خب گفتم شبیه یک ویدئویی هست که نمیدونستم دیدتش و ویدئوعه زشت بود. :))))))))))🤦🏻♀️
همه چیز خوب بود به جز پولدار بودنشون راستش. اینجا جاییه که من توش صادقم و هر چیزی که اذیتم میکنه رو مینویسم، ولی با داداش، مامان و هنری هم راجبش حرف زدم؛ با این حال بازم انگار جای این حرفا اینجا هم هست.
شین رو خیلی زیاد دوست دارم. اونقدر که ازش پرسیدم اینستاگرام داره یا نه، با وجود این که خودم ندارم ولی دنبال راهی میگشم که رابطهام در آینده باهاش کم نشه. خودش و خانوادهاش باکلاس و خوبن، از اون آدماییان که دلت میخواد باهاشون در ارتباط باشی. همه چیز اوکی بود تا جایی که بحث رسید به پول تقریبا، ی سری جاها حرفی برای گفتن نداشتم اصلا و نمیدونم مشخص بود که دارم ناشیانه جمعش میکنم یا نه؟ من دوستای پولداری ندارم و توی شهر کوچیکی زندگی میکنم، نه تنها زندگی لاکچری رو تجربه نمیکنم، بلکه محل زندگیم اصلا اجازه نمیده که سبک زندگیِ لوکس بقیه رو ببینم و خیلی ساله سفر نرفتهام(بغض+قلبِ شکسته). و چون خداروشکر توی خونهی تقریبا خوبی (نسبت آشناها) زندگی میکنم و بچگیام فقیر نبودهام، الان هیچ جوره نمیتونم قبول کنم که پول خیلی چیزا رو نداریم و در واقع همیشه انکارش میکنم. امشب ولی واقعیت مثل سیلی خورد توی صورتم، از بدی و بدبختیای که جا برامون سخته حرف زدیم، از زندگی ناراضی بود، بهش گفتم اسفند ماه میخواستم گوشی بخرم و بخاطر کنکورم نخریدم ولی یهو رفت بالا و پولِ من که طلا بود اومد پایین. هنوزم حتی پول من نرسیده و اون مدت انقدر عصبی شدم که دیگه دوست ندارم بهش فکر کنم و خب پروندهی کنکورم بسته نشده. بهش نگفتم گوشیای که مدنظرم بود چی بود (آیفون ۱۶). اونم در ادامه گفت که خودشم پارسال رفته با باباش دو تا گوشی خریدهان و الان خیلی گرون شده و نمیتونه عوضش کنه و فلان. پرسیدم گوشیش چیه؟ همون چیزی که من حتی الانم پولم بهش نرسیده.
و من کاملا و دقیقا و واضحا متوجهام که آیفون برای کسی که پول نداره لازم نیست. به قول یک دوست عزیز و منطقیای توی بلاگفا که یک بار مودبانه رید بهم «پز عالی و جیب خالی» عه. ولی به هر حال چیزیه که من جوانبش رو سنجیدهام و میخوامش، و این خواستن هم چون دیگه دختر بزرگیام اونقدرا فشاری به خانوادهام نمیاره چون من الان دیگه یک سال و سه ماهی میشه که دارم پول تو جیبی هر ماه+کادو ها+ باج گیری ها و کلاه برداری از خانواده+ عیدی هام رو ی جوری که ارزشش هم کم نشه و تازه روشم بره جمع میکنم (طلا)، اینطوری که وقتی تصمیم گرفتم یک بخشی از پولم رو به عنوان کادو بدم به مامانم برای خودش، با خودم گفتم خب یک سال دیگهام جمع میکنم واسه گوشی و اون کنارا هم یک دوربین عکاسی وینتیج که گرونم نبود خریدم که هنوزم عذاب وجدان دارم که چرا این کارو کردهام وقتی پولدار نیستم و هزار تا اولویت دیگه دارم. بعد یهو فامیل و دوست صمیمی بچگیم رو دیدم که تفریحش پیانو و رستورانای گرونه و اگرم گوشی بخواد پا میشه میره با باباش جدید ترین مدلش رو میخره و بر میگرده خونه که نوش جونش، تازه کمم هست، تازه از همهی دوستاش بیپول تره و امیدوارم اونم ی روزی مثل دوستش بتونه سفر بره ایتالیا ولی hello from the otherside که اتفاقا خانم دوا لیپا آیم نات بتر آن دِ این ساید. :))))))
بعد که به هنری پیام دادم و گفتم اینجوری شده، پرسید چرا خودت داری پول جمع میکنی از خانوادهات بگیر خب، و پشیمون شدم که بهش گفتم. وضع مالی خودشون کوچکتر-مساوی ماست ولی خب حالا درکم نمیکنه و دیگه دوست ندارم راجب این موضوع باهاش حرف بزنم ولی من نمیتونم چیز زیادی بخوام. نمیخوام و نمیتونم و اجازه نمیدم فشاری بهشون وارد بشه یا دست بزنن به پس اندازشون برای چیزی که نیاز ضروری نیست. این رو درک میکنم ولی بازم ناراحت میشم، امشب توی آشپزخونه که منتظر بودم کوکی هام سرد بشن -خبر خوب این که بالاخره طلسم کوکیِ بد شکست و بافتش خوب شد- به مامان گفتم ناراحتم از این که پولدار نیستیم، یکمی اونم درد و دل کرد و بعد گفت ایشالله خودت پولدار میشی، خواستم بگم «شما که با درس به جایی نرسیدین که من برسم مگر شوهر پولدار» ولی نگفتم و به جاش گفتم «ولی دلم میخواد رندوم با بابام توی مغازه گوشی فروشی دو تا بخریم بیایم» بدون این که در نظر بگیرم این شهر کوفتی بعید بدونم اصلا تو مغازه هاش آیفون داشته باشن(😂😂😂).
انی ویز، خیلیام فشار میخورم وقتی راجب این مسئله مینویسم، احساسات بد مختلفی من جمله خجالت، نا سپاسی و خجالت :))) و ناراحتی رو تجربه میکنم ولی خب دوست داشتم بنویسمش که از بار غصهام کاهیده بشه و شد.