نمیدونم.
با احتساب دیشب و امروز، تا الان سه تا جنگ رو دیدهام و هیچوقت به اندازه ی امروز نترسیدهام.
حتی وقتی که عید مامانم منو مجبور کرد برم توی حیاط که روفرشی آشپرخونهش رو بشورم و وسط فرچه زدن دیدم جنگنده داره از بالای سرم رد میشه، یا اون روزی که هفت صبح صدای موشک بیدارم کرد یا حتی اون روزی که چند تا بمب پشت سر هم خورد توی شهرم و برق رفت و پدر و برادرم خونه نبودن، هیچکدوم انقدر بهم استرس نداده بودن که امروز این چند موشکی که ایران فرستاد منو ترسوند.
روی زمین خوابیده بودم، قبلش توی خواب صدای بلندی رو شنیده بودم ولی اون بیدارم نکرد، لرزش زمین یکمی تکونم داد و بعد، چیزی که انگار قلبم رو چند سانت توی بدنم جا به جا کرد موجی بود که به صورتم خورد، انگار یک توپ متراکم و سنگین که از ذرات هوا تشکیل شده بهم خورد، سنگین بودن و تراکمش رو حس کردم و بیدارم کرد، اول فکر کردم زلزلهست و خواستم فرار کنم که مامانم گفت موشکه و فرار نکردم.
هنوز استرس داره توی بدنم میلوله و به این فکر میکنم که تا ابد قراره زندگی همینجوری باشه و میترسم، میترسم از اینکه ده سال بعد زندگی همینجوری باشه و من به خاطر معنی دادن و به عنوان یک دستاورد در زندگی پوچم ازدواج کنم و بچه ای به دنیا بیارم، به خالهام و بچهاش فکر میکنم و با اینکه خودم بهش میگفتم بچه دار بشه ولی در این لحظه ازش بدم میاد، ازش بدم میاد که آدمی رو وارد این کشور و این دنیا کرده.
+به آدمایی که شبا میرن دور میدون شعار میدن و اصلی ترین خیابونای این شهر کوچیک رو اشغال کردهان فکر میکنم، به اون دختر پسر هایی که دیشب با عجله میرفتن سمت بازار و وقتی بهشون نگاه میکردم بدون نفرت خاصی، صرفا یک سوال از سرم میگذشت که آیا اینا خرید میکنن؟ غذا میخورن؟ اعتراضی ندارن؟ و بعد به جواب هایی که ممکنه بدن فکر میکنم.