The show must be going on
روز بعدی خورشید طلوع میکنه و نمایش ادامه پیدا میکنه، مهم نیست که قبلش چه اتفاقی افتاده و هیچ چیزی به خاطر تو عوض نمیشه.
سنگ قبر عمو رو دیدم و با دیدنش فقط یک سوال بزرگ توی سرم بود؛ «دفعه ی بعدی کِی میبینمش؟»
انگار چیزی عوض نشده، مثل این هفت سالی که از اون محله رفتم و ارتباطم با فامیلای پدریم کمرنگ شد و سال به سال نمیدیدمشون قرار نیست برم سر بزنم یا ارتباطی بگیرم، احساس میکنم عموم زندهست و ممکنه توی خیابون یا ی مراسمی چیزی ببینمش یا مثلا مثل آخرین بار یهو بیاد خونهمون.
شاید امروز آخرین روزی بود که با کازینام ارتباط گرفتم و فهمیدم الان هیچکدومو واقعا دوست ندارم، به عنوان بخشی از گذشته شاید ولی الان نه.
صرفا دوست دارم همون سالی ی بار اون پسرش که شبیه عموم با من رفتار میکنه رو ببینم، حتی نمیدونم چرا.
+ [ جمعه پانزدهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 2:22 ] [ Her ]
|