I'll meet you at the graveyard
از خودم میپرسم باید از کجا شروع کنم که هر آنچه که میخواهم بنویسم را بنویسم.
مثل هر باری که توی این تقریبا چهل روز خواستم به دوستی که اخیرا صحبت نمیکنیم پیام بدهم و نمیدانستم باید از کجا شروع کنم، گاها دلم میخواست بهش پیام بدهم «سلام، عموم مُرد» و گریه کنم تا وقتی که ریپلای میکند.
سلام، عموم ششم اردیبهشت رفت، رفت و هر بار که مینویسم «رفت» بیشتر باور نمیکنم، رفت و نمیدانم کجا، نمیدانم اصلا جایی برای رفتن وجود دارد یا نه؟
نمیدانم عمو تمام چیز هایی که برایش نوشته ام و بهش گفتهام را خوانده و شنیده یا نه، یا صرفا توی این سی و چند روز دارم با خاطره ی یک انسانی که دیگر وجود ندارد حرف میزنم؟
فردا مراسم چهلم عمو است، چهلم اولین آدمی که دوستش داشتم و رفت، اولین رفته ای که از اول زندگی ام میشناختمش، حرف اول اسم و فامیلیمان یکی بود و هر بار که من را میدید بهم میگفت «این عزیز دل منه» و بغلم میکرد.
مهم نیست چهقدر بنویسم، هیچوقت نمیتوانم تمام چیزی که میخواهم را راجب این موضوع بنویسم.
از خودم میپرسم امشب برم خونه ی عموم؟ دیروز رفتم و دیدن کولر خونهش اذیتم میکرد، این همه فاصله ای که بین من (ما) و خانوادهی پدری ام افتاده با وجود اینکه کار درست و عادی ای بوده عذابم میده، این که توی تمام این مدت مجبور بودم کلی فکر کنم که چند تا خاطره ی انگشت شمار از عموم به یاد بیارم ناراحتم میکنه و کولر خونهش، پنجره های بزرگ و قدیمی و نور زیادی که عصرای تابستون توی خونهش میاد باعث میشه به این فکر کنم که چهار سال خونهش نرفتم در حالی که توی بچگیم همیشه میرفتم، میرفتم و دوسم داشت، دوسم داشت و زنده بود، و زنده بود.
فردا چهلم عمو هست، دلم میخواد فردا بروم و سنگ قبرش را ببینم و گریه کنم، دوست دارم ببینم چه شعری روی سنگ قبرش نوشته اند چون دلم میخواهد شعری باشد که خودش دوسش دارد، دوسش داشت؟ آخ.
به این فکر میکنم که دفعه ی بعدی که خانواده ی پدری ام را میبینم و واقعا احساس میکنم که «خانواده» ام هستند کِی میتواند باشد، که آیا چیزی که توی روز های اولی که عمو رفته بود بینمان بود فقط وقتی که یک نفر میرود هست یا نه، بعضی وقت های دیگر هم میتواند باشد؟
تمام آن وقت هایی که -بعد از گریه کردن، پذیرایی کردن از مهمان ها و کارایی که بزرگ ترا میکردن- کل بچه ها جمع میشدیم توی آشپزخانه و با دقت به حرف های همدیگر گوش میکردیم و سعی میکردیم بخندیم و جوک بسازیم بهم احساس خانواده بودن میداد؛ چیزی که توی این سی و چند روز هیچ جوره نتوانستم توصیفش کنم ولی آن روز ها میتوانستم احساسش کنم، دقت کردن به حرف های همدیگه و خندیدن، تمام تلاشمان را میکردیم که یک جوری در لحظه کنار هم باشیم و یک جوری همدیگر را بعد از وقت طولانی ای بغل کنیم.
فقط برای چند ساعت «خانواده» بودیم یا هنوز هم هستیم؟ دفعه ی بعدی ای وجود داره؟
فردا چهلم عموم هست. سی و هشتمین روزی که رفته، و دیگه هیچوقت قرار نیست به من بگه عزیزِ دلم.