این روز ها خیلی به خاله پری فکر می‌کنم؛ خاله‌ی کوچیکم، الگوی کودکیم، اولین عشق زندگی‌ام که به فرجام نرسید.
الان از خاله‌ام دورِ دورم حتی اگر فاصله ی فیزیکی ای بینمون نباشه، دوسش دارم ولی این دوری، این بی نیازی از محبتش، این بی تفاوتی به اینکه مورد علاقه‌اش نیستم چنان احساس قدرتی رو در من زنده می‌کنه که انگار بهم اطمینان می‌ده که می‌تونم هر غیر ممکنی رو ممکن کنم، پرواز کنم، تبدیل به آدم آهنی بشم، خاک و باد و آتش رو کنترل کنم و ...
خاله چندین ساله که از ما دوره، که یک روز تصمیم گرفت تک و تنها بره ی شهر دیگه درسش رو ادامه بده، استخدام بشه و زندگی کنه، هر وقت به تنها بودنش، به بی حامی بودنش، به پدر نداشتن، برادر خوب نداشتن و یا حتی شوهر و دوست پسر نداشتن، مادر حامی نداشتنش توی اون روز ها فکر می‌کنم هیچ چیزی براش حس نمی‌کنم به جز دلسوزی، که یک دختر ظریف و کم سن چرا باید چنین مسئولیتی رو به دوش می‌کشید.
وقتی خاله رفت من هنوز (غیر معقول) دوسش داشتم، می‌خواستم قبل از پسرخاله‌ام برم پیشش، خونه‌اش رو ببینم و کاری کنم که با خودش فکر کنه من خواهرزاده‌ی بهتری ام، یادمه وقتی والدینم گفتن «نمی‌تونی فعلا بری» توی هال خونه زار زار گریه کردم و همه ی خانواده‌ام با تعجب و تاسف بهم نگاه می‌کردن، که از قضا من زودتر از پسرخاله‌ام رفتم و هیچ چیزی عوض نشد.
وقتی خاله اینجا بود یا حتی قبل ترش، وقتی که فعلا دانشجو بود بزرگترین آرزوی من به دست آوردن محبت مطلقش بود، اینکه من رو خیلی دوست داشته باشه و به جای پسرخاله ی کوچکترم شازده کوچولو، من رو دوست داشته باشه، عکس من رو بذاره بک گراندش، اسم من رمز گوشیش باشه، گاه و بی گاه قربون‌صدقه ی من بره، به من اهمیت بده، تولد من براش رویداد مهمی باشه و به خاطر محبت اون، بقیه ی خانواده‌ام هم من رو غیر معقول دوست داشته باشن و فکر کنن دو تا فرشته یک روز از آسمون اومدن پایین و من رو گذاشتن اینجا و رفتن.
وقتی می‌گم «تلاش کردم» دوسم داشته باشه یعنی واقعا تلاش کردم، تلاشی که هیچوقت نتیجه نداد، مثل دویدن برای پیدا کردن پایه ی رنگین کمون، برای پایین آوردن یک ستاره از آسمون یا‌ خریدن یک گوشی، ماشین یا هر چیز لوکسی توی ایران در این زمون. ( ?قافیه Did you notice the)
البته این همه مظلوم نشون دادن خودم در این نوشته و هر نوشته ی قبل ترش در مورد این موضوع، نامردی و بی رحمیه، خاله‌ی من همیشه مهربون بوده و هست ولی من کودک بودم و نمی‌دونستم دنیا چجوری کار می‌کنه.
خاله این روز ها در شرف ازدواجه، ازدواج با پسری که سالهاست می‌شناسمش و سالهاست همه‌ی ما منتظر بودیم که یک روز بگه پسر دیگه ای رو پیدا کرده و اگر ازدواج کرد با اینیکی نباشه.
این روز ها به بیشترین چیزی که فکر می‌کنم اینه که خوشحالم که خاله‌ام خواهرم نیست، که مجبور نیستم جای خاله‌ی وسطیم شایا باشم و هر روز به خاطر ازدواجی که خواهر کوچیکترم داره می‌کنه حرص بخورم.
الان که فکر می‌کنم این خاله‌ام هم مثل خانواده‌ی پدریم ازم خیلی دوره، اونقدر که یا خاطره‌ی خاصی باهاش ندارم یا مغزم سالها جون کنده که فراموششون کنه که یک بار دیگه وقتی دارم ریاضی می‌خونم به خاله‌هام فکر نکنه و من رو گریه نندازه، اونقدر دوره که شماره‌ام رو نداره و حتی شاید نمی‌خوام داشته باشه، چون درسته که حالا دیگه برام مهم نیست ولی اگر بازم ببینم کنار شماره‌ی شازده کوچولو قلب و توت فرنگی و اموجی گذاشته و شماره ی من رو فقط با اسم کوچیکم سیو کرده کودک درونم دوباره یقه‌ی من رو بگیره که چرا هیچکی دوسش نداره.
دلتنگ خاله‌ام هستم، در حالی که نمی‌دونم دلتنگیم از چه نوعیه، شاید دلتنگشم چون می‌دونم اون دلتنگ خانواده‌شه و با این ازدواج فقط داره فاصله اش رو بیشتر می‌کنه، فاصله‌اش رو برای مردی زیاد می‌کنه که لیاقت هیچ رشادتی رو نداره، مردی که لایق پیر شدنش، دور شدنش، دیدنش، لمس کردنش و هیچ چیز دیگری رو نداره؛ در حالی که وقتی بهش فکر می‌کنم می‌بینم اون مرد هم خیلی آدم بدی نیست و فقط «مناسب» نیست.
بعضی وقتها با شایا غیبتشون رو می‌کنیم، شایا از مرد های پولدار، باکلاس، یکمی قرتی و خوش لباس و خوشگل خوشش میاد و من از مرد های پولدار، باکلاس، باسواد، خوش اخلاق و مهربون و فمنیست.
همیشه با هم راجب این حرف می‌زنیم که مردی که پری انتخاب کرده هیچکدوم از اینا نیست و حتی عیب های دیگری هم داره.
شایا در نهایت مردی رو انتخاب کرد که پولداره، که من هر وقت به پولدار بودنش فکر می‌کنم سعی می‌کنم ذهنم رو منحرف کنم که چشمشون نزنم و فکر کنم پری چرا این مرد رو انتخاب کرد؟
هر وقت این سوال رو می‌پرسم بازم سعی می‌کنم ذهنم رو منحرف کنم و قضاوت نکنم، چون با دیدن این دختر یکی از ترس های من عاشق شدن شده، وحشت می‌کنم از فکر این که روزی اونقدر شیفته‌ی مردی بشم که چشمم رو روی همه چیز ببندم و با وجود هر نشونه‌ای که کائنات برام می‌فرسته بازم پافشاری کنم.
می‌دونم قضاوت کار نادرستیه، می‌دونم یک دختر وقتی سنش از سی و یکی دو سال می‌گذره چه‌قدر ترس می‌تونه به تک‌تک شیار های مغز و سلول های بدنش رسوخ کنه و از تنهایی بترسه، مخصوصا دختری که خانواده‌ی حمایتگری نداره و نمی‌تونه برگرده به شهری که اونا اونجان.
خیلی وقت ها دعا می‌کنم پری خوشبخت بشه و بعد که دوباره شایا بهم می‌گه «دعوا کردن» احساس می‌کنم دعا کردن فایده‌ای نداره.
امیدوارم خوشبخت بشه و کمتر اذیت بشه، امیدوارم خیلی دلتنگ خانواده‌اش نباشه و از زندگیش لذت ببره و شوهرش و خانواده‌اش هم اذیتش نکنن.
کاش پولدار بودم، کاش می‌تونستم توی خریدن جهیزیه بهش کمک کنم یا حداقل درس نداشتم و از نزدیک شدن بهش استرس نمی‌گرفتم و می‌رفتم کنارش می‌بودم.
پری داره ازدواج می‌کنه، اخیرا با پری کمی دوست شده بودم ولی نه اونقدری که دلتنگش بشم یا مثل دوستای خودم، گاهی فکر کنم اگر ببینمش و باهاش وقت بگذرونم خوشبخت ترین آدم دنیا خواهم شد.
اگر اطمینان داشتم با مرد خوبی که خانواده‌ی خوبی داره و خانواده‌اش دوسش دارن هیچوقت دلتنگش نمی‌شدم.
بعضی وقت ها می‌ترسم نکنه به‌خاطر اون همه حس بدی که من ازش می‌گرفتم بوده که داره با این آدم ازدواج می‌کنه و می‌دونم چرت و پرت محضه ولی عذاب وجدان می‌گیرم.
پری زیبا ترین دختر بین خواهر هاش، دختر دایی ها، دختر عمه ها، دختر عمو و تمام دوستاش، تمام همکلاساش و تمام همکاراش بود، خوشگل ترین، باهوش ترین، باسواد ترین و موفق ترین.
گاها که بی اعتماد به نفسی یقه ام رو می‌چسبه با خودم تکرار می‌کنم که کار کائنات اینجوری نیست و خوشبختی صرفا نمیره دنبال دخترای بهتر از من و پری از ذهنم می‌گذره و به جای خوشحال شدن ناراحت می‌شم که کاش پری خوشبخت ترین باشه.
در حال نوشتن این متن آهنگ dorothea رو گوش می‌کنم، وقتی آخرین خط رو می‌نویسم تیلور سویفت داره می‌گه Honey, Making A Lark Of The Misery