هر بار که از آرامگاه عموم بر می‌گردم احساس غریبی می‌کنم، مخصوصا امروز که جمعیتی که رفته بودیم خیلی کم بود و به وضوح حس می‌کردم که چه‌طور داره کمرنگ میشه از این دنیا.


عمه سین بعد از نوزده سال برای اولین بار بوسم کرد، مرسی ازش که عمه بودن رو در حقم تموم کرد❤️

مرمر می‌گفت پنج دقیقه دیگه پشیمون می‌شه که بوست کرده :))

دلم برای عمو تنگ شده، می‌ترسم عزیز دلم گفتن هاشو یادم بره .. عمو کجا، عمه‌هام کجا!