امروز هنری زنگ زد گفت خاله‌ت رفته؟ جواب دادم آره. گفت پس چرا بهم نگفتی؟ گفتم مگه قرار بوده بگم؟ گفت گفتی وقتی خاله‌م رفت بهت میگم که ی روز همدیگه رو ببینیم.

انقدر سرسری پیچونده بودم بنده خدا رو که حتی یادم نبود. :(

بعد انقدر بی‌خیالم که نه خودم شرمنده می‌شم و نه اون فرصت می‌کنه گله کنه. طوری گس‌لایتش می‌کنم که خودم هم گس‌لایت می‌شم و نمی‌فهمم که دارم می‌پیچونمش و یادم نمی‌مونه.

انی‌ویز الان توی تلگرام بابا این ویدئو رو دیدم که چند وقت پیش سیوش کرده بودم و می‌خواستم یک روز ری‌کریتش کنم. البته خیلی هنری توی ذهنم نبود و بیشتر me and who بود ولی خبببب.

براش فرستادم و نوشتم "ببینیم می‌تونیم ی چیزی رو مثل آدم بگیریم" و دقیقا منظورم اون بود چون رقصا رو بد می‌ره و هر بار کل وقتمون رو دارم بهش یاد می‌دم. که جدی جدی خوش می‌گذره و هدف همینه و تیک‌تاکری چیزی که نیستیم ولی خب بازم خوبه اگر یدونه فیلم خوب داشته باشیم با هم.

ب.ن: گفت نمی‌تونه و خیلی سخته براش.