دایی جان قرار نیست به هر کسی که درس می‌خونه و تلاش می‌کنه پاداش بدن، قرار نیست به خاطر این که تو بیست سال پیش کلی درس خوندی ولی رفتی سر جلسه و فقط رسیدی سوالای دو تا درس رو بزنی کسی بهت جایزه بده؛ چرا طلبکاری؟ من نصفِ سن تو ام و فکر کردن به اینکه توی تمام این سالها، تو به اندازه‌ی سه ماه از زندگیِ من تلاش نکرده‌ای باعث می‌شه دلم بخواد تک‌تک دی‌ان‌‌ای‌های بدنم رو پاره کنم که هیچی ازم باقی نمونه.

میگی تلاش کردی و نتیجه ندیدی، من ولی چیزی نمی‌گم، دنیا رو نصف تو دیده‌ام ولی چشم های جوان من همه چیز رو تیره تر و زشت تر می‌بینه. میگی تلاش کردی و چیزی که می‌خواستی نشد، منم کردم؛ بیشتر از تو، بهتر از تو، می‌تونم برم دانشگاهی که تو حتی توی خوابتم ندیدی ولی رنجم از تو بیشتره و بهش افتخار نمی‌کنم، بهتر از تو بودن رو نمی‌خوام، بهتر از خاله و داداش و پسرخاله بودن رو نمی‌خوام.

به این فکر می‌کنم که اگر طبق مغز تو راهش بود، اگر سیستمش اینجوری بود که یک عمویی نشسته باشه یک جایی و من برم بگم «ببین من انقدر توانا ام، انقدر می‌تونم و انقدرم تلاش کرده‌ام پس نجاتم بده» و اون هم می‌دید که واقعا لایقم دیگه چیزی نمی‌خواستم، دیگه تک‌تک این لحظه ها آرزو نمی‌کردم که کاش زمان برگرده به شیش ماه گذشته یا بره به شیش ماه آینده.

زندگی خوشگل نیست دایی، حتی وقتی که مو های من خوشگلن، زندگی خوب نیست.