قبلا گفته‌ام باز هم می‌گم؛ این روز ها یک شمع نیمه جانم که در باد ایستاده و با هر بادی ممکنه خاموش بشم.

دارم چرت و پرت ترین سریال‌های دنیا رو می‌بینم، انقدر چرت و پرت که چند وقت پیش وقتی شازده کوچولو صفحه‌ی لپ‌تاپم رو دید بهش گفتم «ببین من مغزم خسته‌ست، نمی‌تونه فیلمی رو تحلیل کنه و مجبورم اینا رو ببینم» اولش مسخره‌ام کرد بعد گفت می‌فهمم؛ الان داشتم به تموم شدن سریاله فکر می‌کردم و غمم گرفت. چَرا آخه؟


هوا داره سرد می‌شه و اتاق منم قابل سکونت، باید یک دستی به سر و روش بکشم.


امشب یک ناخن گذاشتم/کاشتم، خوب نیست ولی به عنوان تلاش اول قابل قبوله.


مامان می‌گه برو دانشگاه، نمی‌دونم رتبه‌ام چطوره، نمی‌دونم رشته‌ی تاپ میارم یا نه، لب مرزی‌ام و وقتی به رشته هایی که نمی‌خوامشون فکر می‌کنم اون دخترایی رو یادم می‌افته که رفته بودن مثلا دام‌پزشکی، پرستاری، مامایی، فوریت و .. و برگشته بودن که امتحان بدن بازم.

سردرگمم، امیدوارم رتبه‌ی کنکورم خوب بشه که تصمیم قاطعی بگیرم، اگر رفتم که رفتم، اگرم نه پشتم به نتیجه دادنِ تلاش گرم باشه.


ناراحتم ولی یادم بشه که تمام این روز ها نهایتا یک آرشیو هستن در یک وبلاگِ کوچک و life goes on and on