نمی‌دونم از استرس یا از مریضی که تبخال زدم. مریض نیستم فعلا البته.


هنگام شام خاله شایا، شوهرش و بچه‌اش -لولک- رو به روی من و داداشم و پسرخاله‌ام -شازده کوچولو- بودن، داستانِ خانواده‌ی گوریلا رو تعریف کردم و من و شازده چون داشتیم اون لحظه غذا می‌جویدیم عملا خفه شدیم.