بعضی وقتام طنازم.
نمیدونم از استرس یا از مریضی که تبخال زدم. مریض نیستم فعلا البته.
هنگام شام خاله شایا، شوهرش و بچهاش -لولک- رو به روی من و داداشم و پسرخالهام -شازده کوچولو- بودن، داستانِ خانوادهی گوریلا رو تعریف کردم و من و شازده چون داشتیم اون لحظه غذا میجویدیم عملا خفه شدیم.
+ [ پنجشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 22:46 ] [ Her ]
|