Girl whatever
دیشب رفتم با اون همکلاسه حرف زدم، معلوم بود کنکورش رو خوب نداده؛ خوشحال شدم که دیدمش. نمیدونم چرا اولش صورتم رو برمیگردوندم ی سمت دیگه؟ از همکلاسای دبیرستانم ماه تر؟ خصوصا اینی که توی گروه دوستیم هم بود.
مامان گفت کار خوبی کرده که دماغش رو عمل کرده، منم گفتم آره خوشگل شده؛ کاش مثل هنری اونم لباشو ژل بزنه، خیلی خوشگل میشه، ادامه دادم «هیچکس قدر من رو نمیدونه که به این کارا نیازی ندارم، الان تو باید پول عمل دماغ رو بدی بهم که برم خوش بگذرونم» یک بوس هوایی برام فرستاد و گفت میدونیم خوشگلی. زیر لب گفتم «ولی قدر نمیدونی» و به اخم کردنم ادامه دادم.
یجوری عصبانی ام از دست پدر و مادرم که نمیدونم چرا؟ متوجهام که دارم زیادهروی میکنم اما نه پشیمونم نه میخوام متوقفش کنم.
هنری صبح زنگ زد و جواب ندادم، کِی بهش زنگ بزنم نمیدانم.
دیشب ی پیشی کوچولو توی پارک بود، داشتم از داداشم اجازه میگرفتم که بگیرمش ولی وقتی خواستم نازش کنم رفت ی سمت دیگه و ندیدمش دیگه. :((((((
فکر کنم مامان نداشت و میخواستم مامانش هم بشم ولی رفت، البته کار خوبی کرد رفت چون من شرایط مراقبت از یک گربه رو ندارم ولی وقتی میبینم از کنترل خارج میشم و میگم این حتما باید با من بیاد خونه.