نمیدونم چه حسی دارم، ازش بدم میاد ولی دوسش هم دارم، نمیتونم بفهمم که اگر دوستای بیشتری داشتم اون روز بهش پیام میدادم یا نه؟ در عین حال اون دوستای زیادی داره ولی بازم منو یادشه، من طوری رفتار کردم که غیر قابل تحمل بود ولی هنوزم کسی که اول زنگ میزنه اونه.
امشب بهم گفت ناخن کاشته، سرم شلوغ بود و دقیقا متوجه ی حرفاش نمیشدم ولی ی لحظه فکر کردم گفت ناخناش آبی هستن؛ همزمان با فکر کردن به این که اون آبی میتونه چه شکلی باشه بهش گفتم عکسش رو بفرسته و هر وقت رفتم خونه چکش میکنم. خود بزرگبینانه ست ولی داشتم فکر میکردم آبی ربطی به من نداره، انگار منتظر بودم یکی از اون دو تا چیزی که من دوست دارم رو کاشته باشه. اما نه چون میخواد ادای منو دراره، بلکه چون حس میکنم براش آدم خاصی ام و ازم الگو میگیره، همونطور که ی بار بهم گفت از روی من سایه ی چشم اسموکی میزنه و بعدا که من سایه ی رنگی زدم اونم شروع کرد با پالتی که خودم براش خریده بودم رنگای مختلف رو امتحان کرد.
عکسی که فرستاده بود رو نگاه کردم، همون مدل و رنگِ من بود. قرمز گیلاسی و فرم بادومی، پیش ناخنکاری که من قبلا رفته بودم. میتونه اتفاقی باشه ولی نه تنها بدم نیومد بلکه خوشحال هم شدم. شاید انقدری که خودم فکر میکنم آدم رقت انگیزی نیستم.