دختری که امروز سمت چپ بغل دستم بود اومد نشست، آب و ویفرش رو خورد و خوابید. فکر کنم آخرای دفترچه دوم بود و داشتم شیمی میزدم که بیدار شد و به مراقبا گفت فشارش افتاده کیکی شکلاتی چیزی براش ببرن.
بعد من اون لحظه حواسم نبود که این کلا خواب بوده، از سر و صداها استرس گرفتم و هم برای این که خفه شن و هم برای این که فکر میکردم بندهی خدا حالش بد شده گفتم خانم من اینو نمیخوام بدین بهش و ویفرم رو دادم بهش. بعد تازه دوباره ساکت نشد و یکی دو تا تهش گذاشت و برگشت گفت «دختر خانم بفرما». :)))))))))))
+ [ پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 21:6 ] [ Her ]
|