با اصرار خانواده تصمیم گرفتم امشب رو با دایی اینا برم پارک، داداشم اومد دنبالم و الان ماشین خراب شده. نشسته‌ام ‌ توی ماشین کنار بستنی فروشیِ معروف اینجا، با لباسهایی ساده، صورتی غمگین و مظطرب و نگران از چیزی که چند دقیقه‌ی پیش توی چنل معلم ریاضیِ کنکورم دیدم.

می‌خواستم آرایش کنم و شکیل تر لباس بپوشم ولی پیامی که دیدم دگرگونم کرد، هنری هم پیام داده بود که حال منم بده یا نه. جواب دادم آره.

زندگی داری منو کجا می‌بری.