جوانی
از بچگی یکی از کارهای مورد علاقه ام خریدن چیز های دخترانه، کوچولو و نازنازی بود مثلا اکلیل، کش مو، گل سر، تل، لاک و و و
الان که بزرگتر شدم هم همینطور؛ لوازم آرایشی دوست دارم. فقط مشکل اینه که دیگه چیزایی که دوسشون دارم ارزون نیستن و بدجوری غرب زده شدم و خیلی برام مهمه که برند باشن که اونم حل شده برای من. هم خودم پول جمع میکنم و هر چند ماه یبار چیزای برند میخرم و هم خاله های عزیزم خیلی دارن که میگیرم ازشون :d
خاله پری برام دو تا ماگ فرستاده، یکیش صورتی، دخترونه، ادایی، شکیل و با تجملات که انقدر اداییه که استفاده اش توی خونه معقول نیست و برای محل کاری، به قول مامانم خوابگاهی چیزی خوبه. دومی که برای من نبود و با قلدر بازی کش رفتم خوشگل، برند، اصل فرانسه و اداییی، خیلی بزرگه و اول فکر کردم برای آیس کافی خوبه ولی بعد فهمیدم نه همون چایی بهتره.
شیش تا دونه لاکم برام فرستاده، البته خیلی بیشتر از شیش تا بود ولی من گذاشتم که خاله و زندایی هم سهیم باشن یا مثلا مامبزرگ بخواد بده به یکی. که زن همساده شون همون روز یکی از بهتریناشو برد -_-
همه ی اینارو دارم، لوازم آرایشی هایی که نمیدونم چطور پزشون رو به تمام مردم دنیا بدم. چون کدوم یکی از دوستا و فامیلام سایه چشمشون انقدر گرونه؟ (کاملا شوخی.)
گاها چیز هایی که دارم رو برای خودم میشمرم توی ذهنم، اتفاق های خوبی که برام میوفته رو هم. آپگرید شدنم موقع بازرسی آخرین امتحان، این چیزایی که پری فرستاده، کار هایی که مامان بابا برام میکنن، خونه ای که توش زندگی میکنم و دورم کرده از محله ی قدیمی، بادوم، قرص آهن و چیز هایی که برای من خریده میشن، شیرینی هایی که مامبزرگ و زندایی اوردن، ذوق لولک برای من، این که فلفل اجازه داد سوار خرش بشم :)))) و همه ی آدم هایی که دوسم دارن. همه ی چیز هایی که نعمت هایی ان که دارم. ولی آیا این شمردن حالم رو خوب میکنه؟ نه خیلی.
گاها به چیزهایی که عموم احتمالا دوست داشته نگاه میکنم. مثلا کوه هایی که از اینجا قابل دیدن هستن، درخت ها و .. با دیدنشون به این فکر میکنم شاید باید به خاطر عمو لذت ببرم اما نمیتونم. انگار چشمام سوی درست دیدن اینارو نداره.
امروز دیر بیدار شدم. یکم درس خوندم و دوباره با حال بدی بیهوش شدم. خواب دیدم با مامان رفته بودم ی مغازه ای که حال من خوب بشه. چی خریده بودم؟ از این گیره های سر و این چیزای دخترونه. توی مغازه با فروشنده دعوام شد. جیغ میزدم. دعوا میکردم. دااااد میزدم و با اینکه اشتباه کرده بودم فریاد میزدم که تووو چرااا با من بد رفتارررر کردی؟ من به این دلیلللل اشتباه کردم ولی تو چرا اینجوری میکنی و پول چیزی که خریده بودم رو دادم ولی عمدا پرتش کردم روی میز فروشنده. از مغازه اومدیم بیرون و دیدم ی چیزی دستم بود، داد زدم گفتم من اینو نمیخوام مامان برو اینو بکوب روی سرشون. مامان رفت ولی بعد از چند دقیقه برگشت گفت آشنان روم نمیشه. اینجا دیگه فروپاشیدم، شروع کردم به لرزیدن، جیغ زدن و گریه کردن که برو این کارو بکن و رفت. وقتی رفت هنوز داشتم گریه میکردم و میلرزیدم و رو به روی یک رستوران ایستاده بودم و داشت بارون میبارید.