یکی از دلایلی که دیگه هنری رو مثل قبل نمی‌بینم اینه که وقتی عمو فوت شد کنارم نبود، قبلش دعوا کرده بودیم و خودم بهش نگفتم، نمی‌دونم فهمید یا نه، شهر کوچیکیه، والدینمون همکارن و ما فامیلیِ خاصی داریم که مشخصه مربوط به یک خانواده‌ست ولی ممکنه واقعا نشنیده باشه.

خیلی دلم می‌خواست یک دوست کنارم بود اون روز ها، حرف های زیادی داشتم، ترسیده بودم و ناراحت بودم، هر کسی رو که توی مراسم می‌دیدم بغل می‌کردم، با هستی و پانیذ و ترانه طولانی مدت حرف می‌زدم و اونقدری مغزم یخ زده بود که می‌خواستم دختر های همسنم رو ببینم و آروم تر بشم. از هیچکسی ام به اندازه‌ی هنری انتظار نداشتم ولی نمی‌تونم بهش ایرادی بگیرم، شاید نشنیده، شاید شنیده و نخواسته چیزی بگه.

این شد که بعد از سه ماه حرف نزدن، الان دلم نمی‌خواد این رو بهش بگم، که دوستیم هنوز ولی کمتر.