فکر کنم هرکسی یک سیاهچاله داشته باشه که هیچوقت پر نشه و حس های خوبش رو ببلعه، امروز به سیاهچالهی خودم و هنری فکر میکردم. برای من چیزی فراتر از یک موضوعه ولی برای هنری در یک کلمه «زیبایی»
کلاس دهم که بودیم یک روز نگار بهم گفت هر کسی نقطه ضعفی داره، مثلا هنری زیبایی و اگر بهش بگی خوشگله هر کاری بخوایی برات میکنه؛ نگار از شهر ما برگشت به خونهی خودش ولی من با هنری دوست شدم و هر روز که از دوستیمون گذشت این بیشتر بهم ثابت شد.
من خیلی بهش میگم خوشگله، واقعا هم هست. صورتش و بدنش جذابه و با همین چیزی که هست آلردی میتونه به هدفش که احتمالا پیدا کردن پسرِ خوبیه برسه ولی خودش راضی نیست، عمل های زیبایی، ژل زدن و .. رو امتحان میکنه و فکر کنم هیچوقت قرار نیست واقعا احساس کنه خوشگله. خودش رو با هرکسی مقایسه میکنه و بیشتر فرو میره داخل حس زشت بودن.
این موضوع برای من مهم نیست، در واقع هست، کی دلش نمیخواد زیبا باشه؟ ولی زندگیم رو خراب نمیکنه، اگر خوشگل باشم خوبه ولی اگر نباشم بد نیست. هنری میگه این احساس رو داری چون خوشگلی، بهش نمیگم تو نه تنها چیزی از من کمتر نداری بلکه جا افتاده تر هم هستی و هات تر. :))))
من اونقدر بهش احساس بستی بودن ندارم، تعارف نمیکنم. کاش خودش رو از دید من میدید و بعد مینشست سر جاش و وقت فرداش رو کنسل میکرد. کجا بس کنه نمیدونم.