صبح پاشدم با شازده کوچولو آزمونِ مازش رو دادیم.

ریاضیم خوبه، ناراحتم که بیشتر و مثل سگ و به اندازه‌ی سگ درس نخوندم، استرس دارم مقداری، پسرخاله‌ی نُه ماهه‌ام -لولک- کیوت ترین موجود دنیاست، شازده اونقدری که فکر می‌کردم دانش آموز قوی‌ای نیست، خوبه ولی نه به اندازه‌ی نفرات برتر. البته مسیر دبیرستان خیلی پر پیچ و خمه و دانش آموزا معلوم نیست آخرش چی میشن.


دیروز با هنری حرف زدیم، می‌خواست تعدی هارو بزنه ولی من و خواهراش مخالف بودیم، منم تعهدی نمی‌زنم. همه‌ش داریم راجب رشته و دانشگاه حرف می‌زنیم، لا به لای حرفامون جا باز کردیم برای یک سالِ دیگه تلاش، مهدیس میگه هرچی می‌خواسته بشه تو این دو سال شده، ما ولی توی خانواده‌هامون داشتیم که بمونن و بعد رشته‌ی تاپ قبول شن. منم در حال تاب خوردن بین رفتن و موندنم، قبلا مطمئن بودم از چیزایی که در میومد ولی الان نه. بین نظریه‌های مختلف گیجم.

امروز بازم حرف می‌زنیم؛ در مورد چی نمی‌دونم ولی احتمالا همین چیزا، زندگی وقتی کنکوری‌ای سخته، آزمون ها معمولا من رو تا مرز جنون می‌برن، اون همه درس، نهایی و کنکور، اختصاصی و عمومی، تستی و تشریحی.

ولی وقتی پسرخاله‌ام امروز ازم خواست سوال های ریاضی رو حل کنم و من حل می‌کردم و انگار نشسته بودم کنارِ خودِ کلاس دهمم، آشفتگیِ اون بچه رو می‌دیدم در حالی که من ریلکس بودم، معادله‌های سنگین و پیچده‌ای که اون هرچی بیشتر حل می‌کرد بیشتر پیچیده میشد ولی برای من آسون بود و با چند تا تقسیم حل می‌شد، حرفه‌ای بودنِ منِ ره پیموده و مو سفید کرده در این راه و نوب بودنِ این پسرِ جوان که اول راهه (😂😂) باعث میشد نخوام گیواپ کنم. که من اینهمه راهو نیومدم و اینهمه زحمت نکشیده ام که تهش چیزی که باید بشه نشه.