دیشب خونه‌ی مامبزرگ موندم؛ تا صبح خواب بد و چرت و پرت دیدم، از ترسناکِ جنی گرفته تا ترسناک کنکوری، خواب دیدم توی خیابون بودم با بدترین لباسای خونگی (که الان اونا رو انداختمشون دور) سوتین هم نداشتم، یک زن محجبه اومد پیشم گفت «آفرین امسال خیلی تلاش کردی خسته نباشی» و ادامه داد «ولی خیلی هم خوردی» و من تمام امروز رو دارم به این فکر می‌کنم که حالا انقدرم خوراکی نخوردم که این زنیکه بیاد به من اینو بگه.

حالا من تمام این مدت کجا درس خونده بودم؟ توی خیابووون، ی فرش انداخته بودم جلوی یک دیوار، میز مطالعه ام و چند تا کتاب، توی شلوغ ترین نقطه‌ی این شهر. :))))))

بعد حالا که کنکور تموم شده بود وقتی وسایلم رو جمع کرده بودم میز و کتابام گم شده بودن، خلاصه که کابوسی بود و زنیکه ازم کلی فیلم هم گرفته بود. وای تو چرا باید اونجا درس بخونی آخه.😫

حالا این خوابای مزخرف از شب ساعت سه و نیم اینا که خوابیدم ادامه داشت تا هشت که پسردایی دو ساله ام اومد اینجا و فقط جیغ کشید، من واقعا آدم مهربونی ام ولی کاش بچه نبود که می‌زدم توی گوشش، یعنی این که امروز من توی گوش این نزدم عقده میشه برام. حیف که دو سالشه، حیف واقعا.

بعد دوباره اومدم بخوابم که داداشم نمی‌ذاشت، هی خوابم میبرد و هی میومد منو می‌زد که چون من بیدار شدم تو ام حق نداری بخوابی :))))))))))

خلاصه که تا دوازده خوابیدم و وقتی بیدار شدم همه بیدار بودن و همه‌ی رخت خوابا جمع بودن و حس بدی بود ولی سر دردم، آخ سرم که تیرررر می‌کشد. فقط غر زدم و غر و غر و غر و یک لیوانِ بزرگ چایی هم خوردم. گفتم روزم خراب شده و پسرخاله‌ام گفت بذار ی چیزی نشونت بدم که روزت رو بسازه، منتظر گربه ای، ویدیو طنزی، ی چیزی راجب خواننده ها و کتابا و فیلمای موردعلاقه‌ام بود و حدس می‌زنی چی نشونم داد؟ ی سری ویدیو از دارک وب. حتی نمی‌خوام بهشون فکر کنم یا راجبشون حرف بزنم ولی به عنوان مثال یک فیلم واقعی نشونم داد که یک خرس داشت یک انسان رو می‌خورد و حالا منم ننشستم نگاه کنم و هی فرار می‌کردم و فحش می‌دادم بهش، واقعا باید بره بیمارستان روان بستری بشه ولی اصرار داره که تمام پسرا اینطور چیزایی می‌بینن.

خلاصه که کاش پسردایی‌ام انقدر جیغ نمی‌کشید.