تابستانِ من تابستانِ دختر های داغ نیست، چهار روز است که شروع شده و به جای لذت بردن دارم از «تلاش برای لذت بردن» زجر می‌کشم. ناخن نکاشتم، مو رنگ نکردم، باشگاه نرفتم، شماره‌ی توت فرنگی روی یک کاغذ با یک قلب کنارِ اسمش روی تختم رها شده و من چند روز است که خونه نیستم.
توت فرنگی توی شهرِ من زندگی نمی‌کند، مامانش بهم گفت یک‌شنبه ها و سه‌شنبه ها می‌آیند و حدود دو ساعت می‌مانند و بعد می‌روند، بهش گفتم «ی روز بیا خونه‌مون» و فکر کنم با این جمله فرمانِ فرندشیپ را در دست گرفتم و حالا پشیمانم، نه چون توت فرنگی را دوست ندارم یا نمی‌خواهم دعوتش کنم، من و توت فرنگی، پیتزا و خوراکی و آهنگ و رقص توی خانه‌ی ما می‌تواند ترکیب برنده باشد، می‌تواند فشاری که این چند سال توی ما جمع شده است را بشورد با خودش ببرد. توت فرنگی یک جایی از قلب من را دارد که هیچکس دیگری هیچوقت نداشته و بدون هیچ، تاکید می‌کنم «هیچ» شکی من هم دقیقا همان جا را توی قلب توت‌فرنگی دارم.
به توت‌فرنگی فکر می‌کنم، این نیک‌نیم را به علت رشادتش گذاشته‌ام که با اینکه خودش هم توت‌فرنگی دوست داشت ولی همیشه خوراکی های این طعمی را به من می‌داد، ولی از طرفی روزِ کنکور وقتی رفتیم کنار دیواری که برای اندازه گرفتن قد درجه بندی شده بود، او بین ۱۸۰ تا ۱۹۰ بود و یعنی حدود بیست سانت بیشتر از من و پنج دقیقه با مامانش به این اختلاف خندیدیم؛ یکم مطمئن نیستم از این نام مستعار.
تابستان من تابستانِ دختر های داغ نیست، اگر فیلِ کنکور روی سرم نبود هم تابستان خوبی نبود، تا وقتی که شال می‌اندازم روی سرم یا حتی دور گردنم و حساب بانکی‌ام پر از پول نیست و وزنم وزنی که باید باشد نباشد تابستان، تابستان خوبی نیست.
دیشب با فکر نمره های نهایی و درصد های کنکور خوابیدم، تا صبح حالم بد بود، بیدار که شدم به اولین چیزی که فکر کردم بازم نمره‌ها و درصد ها بود. خاله شایا بیدار بود و لولک روی پاش بود. بهش گفتم «نمی‌دونم چطور دوستام دارن خوش می‌گذرونن، هِنری گفته می‌خواد بره ژل لب بزنه؛ من ولی شب تا صبح دارم به کنکور فکر می‌کنم و بلاتکلیف ترین آدمِ جهانم و زنگی عذابه.» خاله چند دقیقه هیچی نگفت و داشت به جوابی که می‌خواست بده فکر می‌کرد که خودم گفتم «البته سهمیه‌ام داره» گفت خودت جواب خودت رو می‌دونی پس چرا میپرسی؟
بازم برام منطقی نیست.
می‌ترسم، پررنگ ترین حسی که دارم ترسه. از این درصد هایی که قراره بیان، نمره‌هایی که قراره بیان. شب تا صبح و صبح تا شب دارم بهشون فکر می‌کنم، هیچ ایده ای راجب امتحان نهاییا ندارم. البته می‌دونم کدوما رو خوب داده‌ام و طبق ضریب وضعیتم بد نیست ولی چه اطمینانی هست؟ اگر بد بودن چه‌طور به خانواده‌ام نشون بدم؟ ممکنه واقعا خوب بیان که ی تراز خوب بده؟ یک عددِ رتبه جلوی چشممه همش که عددِ خوبیه؛ من انقدر فشار رومه که آینده رو نمی‌خوام، نمی‌دونم می‌رم دانشگاه یا نه و برام مهم نیست. فقط ببینم که تونستم، فقط ببینم که یکسال تمام پاره نشدم که بازم همون درصد های کوفتی، همون نمره های کوفتی و همون رتبه ی کوفتی رو بیارم. چیزایی که توی سرم هستن ترسناکن، همه‌چیز ترسناکه و خدا بهم رحم کنه فقط. گفتم خدا.. امروز داشتم فکر می‌کردم نکنه باید دعا کنم؟ نکنه رمزش توی دعا کردنه؟ خدایا سگتم کمک، من و هر آنچه که این روز ها دارم بدون گارد سگت هستیم، اگر هستی که می‌بینی، اگر هستی کمک کن بهم، می‌دونی که خیلی وقته که «اگر هستی» واقعا از دستت ناراحتم ولی این رو «دعا» در نظر بگیر، اگر وجود داری پس دیدی هر کاری که کرده‌ام رو، بهم کمک کن. بیشتر از لیاقتم بده، اگر هم بیشتر نمی‌دی کمتر نده. اگر هستی بدون خیلی نامردی، بدان که بدجوری ازت عصبانی‌ام.