در حالی که روی زمین آشپزخونه نشسته ام و به یک کابیت تکیه داده ام با لیوان چاییم بازی میکنم، منتظرم سرد شه. به نوری که روی فرش های خونه تابیده نگاه میکنم. داداشم کنارم ایستاده و داره کره ی بادوم زمینی و خرما میخوره. امروز بهش گفتم آدم خوبیه و بعد خندیدم، بهش گفتم می خندم نه بخاطر اینکه دارم الکی میگم، به این دلیل که تا حالا ازت تعریف نکردم. ازم میپرسن که چرا اینو میگم؟ نمیدونم.
دوباره نور غلیظ خورشید رو نگاه میکنم، به مامان میگم تیلور سویفت ی آهنگ داره که میگه
Help, I’m still at the restaurant
Still sitting in a corner I haunt
Cross-legged in the dim light
"They say “What a sad sight
داستان آهنگ و ترجمه ی چیزی که گفتم رو بهش میگم، بهم نگاه میکنه و میگه کجای این نور dim light هست، میگم غمی که توی این نور برای من وجود داره مثل این اهنگه، انگار سخت ترین دوره های زندگیم رو توی تابستون گذرونده ام. اگر یک نفر بهم نگاه کنه احتمالا با خودش میگه what a sad sight
به نور غلیظ نگاه میکنم، به شکست نور فکر میکنم، به سینوسِ 37 درجه. به آخرین آزمونی که انقدر تحلیل زیستش طول کشید که تصمیم گرفتم ولش کنم و برم سراغ ی آزمون دیگه. به نور شدید و غلیظ نگاه میکنم، به آخرین باری که رفتم خونه ی عموم و نور زیاد خونه اش عصبیم میکرد، به آخرین باری که رفتم سر مزارش. به نور غلیظ نگاه میکنم، به زندگیم فکر میکنم، احتمالا ی آدم موفق مثل من نیست، نه درصد هاش نه فکر هاش، احتمالا انقدر زندگی رو دراماتیک نگاه نمیکنه، احتمالا اگر عموش بمیره براش مهم نیست، احتمالا شب ها خوابِ مار نمیبینه (؟) و به اندازه ی من توی این روزای آخر کنکورِ 405 توی آشپزخونه کنار لیوان چایی نمیشینه. در کنار همه ی اینها قسم میخورم که تلاش کردم، که روزِ خاکسپاریِ عمو صبح زود بیدار شدم و گریه کنان تستای فصل چهار فیزیکم رو تموم کردم، که این آهنگ تیلور سویفت رو سالها پیش شنیده ام و وقتم رو ب آهنگ تلف نکردم. پس چرا اون چیزی که میخوام نشد؟ حتی نزدیک هم نیست، رتبه ی کنکور لطفا خوب بیا. تو را به همین نورِ زرد رنگ خورشید خوب بیا. تو را به خدا/انرژی/الله/طبیعت/کائنات/گایا یا هرکسی که هست خوب بیا.